سر آمد زمستون...

 

سلام دوستان وصله پینه ای

روزهای قبل از انتخابات ، روزهای پر التهابی بود که گرچه نمی دانستم بعد از انداختن رای خود در صندوق چه خوانده می شود ولی می دانستم وظیفه ام در این زمان فقط صبوریست و انجام کاری که حس می کردم تنها وظیفه ی من است و با خود به این نتیجه رسیده بودم حتی اگر رای من باز هم از صندوق در نیاید برای ماندن قطب فکری ام بعد از درهای شورای نگهبان تلاش کرده ام و به نوعی ترجیح ام مبارزه ی مثبت بود تا منفی !

با خودم گفتم تلاش کنم تا شاید در حد خودم بتوانم دِینم را به وطنم ادا کنم !
احساس می کردم نباید اشتباه سال ۸۴ را در انتخابات تکرار کرد و باید درس گرفت من به عنوان یک نفر از این ملت باید بپذیرم در انتخابات ۸۴ ، انتخابات را جدی نگرفته ام .
با خود گفتم باید فعلا این مسئله تردید در اصل انتخابات (۸۸)را فراموش کنم !
با خود گفتم این انتخاباتِ سال ۸۸ نیست بلکه سال جدیدی است که مشابه سال ۸۴ جریاناتش در حال رقم خوردن است .
 با ثبت نام کاندیداها و امدن آقای هاشمی  شور در مردم شکل میگیرد طلا ارزان میشود مردم در بازار شیرینی پخش می کنند و ...
و اما خبر از رد صلاحیت میشود ، ما فکرش رو میکردیم و دوباره دیدیم که امید در مردم  در حال خاموش شدن است !!
اما دو کاندیدای دیگر نیز هستند ...
این بار مناظره ها شکل دیگر دارد ...
با شروع کار سایت ها و ارائه برنامه ها تا حدودی به رای خود مطمئن می شوم من عاشق دکتر عارف و اقا مَنشی او شده ام  و البته سیاست روحانی و میانه رو بودنش را هم دوست داشتم اما این بار منتظر یک حرکت دیگرم  و ان ائتلاف بود انچه که نبودنش  باعث شکست ۸۴ هم بود ...

حرکتی که اگر پینه دوز به ۴ سال گذشته باز می گشت و انتخابات  در این شرایط فعلی بود ،شاید نمی خواستم زیر بار آن بروم ! اما من این بار به دنبال ایده ال هایم نبودم و این ۴ سال درس های زیادی به من داد !من به دنبال حرکت بودم .

در تمام همایش های اصلاحات همه تاکید بر صبر میکردند احساس میکنم حاصل دولت قبل برای من تنها تمرین صبر بود که این مسئله باعث تدبیرم در انتخاب و نوع عملکردم شد و چند ایمیل برای سایت دکتر عارف فرستادم و انچه به نظرم می رسید را نوشتم( حداقل هایی که فکر میکردم باید انجام دهم)

به یاد دارم ۴ سال پیش چه ارمان گرا با یکی از کاندیداهای در دانشگاه تهران به هنگام همایش صحیت کردم و مطالباتی داشتم و هیچ فکر نمیکردم  یک روز شرمنده ی صحبت ها و تند روی هایم باشم .

وقتی شروع به فعالیت برای انتخابات کردم خوب خوب با خود مرور کردم تاریخ واشتباهات بزرگان و اشتباهات خودم را و نتیجه ی ان فکر میکنم نتیجه ایی پیروزمندانه بود.

با سپری شدن زمان و رفتن به اولین همایش در شیرودی ( جناب رییس جمهور ) و بعد همایش حجاب (دکتر عارف) به این نتیجه رسیدم ائتلاف دقیقا لازم است با همه ی این حرف ها نمیدونم چرا علاقه ام به عارف بی اندازه می شد...

( من باز تجربه میکردم حضور در همایش هایی که فکر میکنم با شرایطی که این روز ها در خانه و خانواده داشتم باز اولویت خود را بر وطنم نهادم و با پشتوانه همسرم به این همایش ها رفتم و از ان ها بهره بردم)

این روز ها در هر جا که حضور پیدا میکردم از میوه فروشی محل تا سوپر مارکت نا امیدها را تشویق رای دادن میکردم ...

در مقابل جواب نه انها به دلیل محصور بودن رای قبلی ، میگفتم نا گفته هایی را که احساس میکردم تاثیر گذار است از حمایت رییس جمهور سابق و محبوب خاتمی میگفتم و همراهی زندانیان سال ۸۸ و ....
خوشحال میشدم وقتی به خوبی نتیجه میگرفتم شادی من وقتی مضاعف شد که از من تقاضای پوستر می کردند !

سخت است در عین ناامیدی امیدوار باشی و ندانی نتیجه ی ان چه می شود ...
اضطراب های بعد از انتخابات ۸۸ باز امده بود و باز تلفن زدن ها سایت خواندن ها و نمی دانم  گفتن ها ولی در عین حال تلاش برای جمع رای زیاد بود .

به قولی بوهای خوبی می امد موج به راه افتاده بود با حرکت مردی بزرگ به وسعت کویر ، گویی خونی دوباره به رگ های  فرزندان ایران تزریق شده !

عارف با رفتنش محبوب دل ها شد و به قول خاتمی برنده ی واقعی این انتخابات!

مادر همسر کسالت داشت و این روزها در منزل ما بودن و من در عین کارهای بسیار و پذیرایی از مهمانان احساس میکردم هر طور شده باید به وظایفم عمل کنم  تقریبا خانه تبدیل به ستاد شده بود پوستر ها به دیوار بود اخبار تازه به مهمانان داده می شد و مسیج ها رد و بدل میشد حتی مادر همسر را تشویق کردیم تا برای گروه زیادی از همکاران با مسیج اطلاع رسانی کند و ...
از اینکه  تا سال پیش مدیر ساختمان بودم و شماره های همسایه ها را داشتم این استفاده را کردم و اطلاع رسانی را با توجه به این سرمایه اجتماعی هم گسترش دادم ...
دو شب مانده به انتخابات به این نتیجه رسیدیم باید بوی موج را به محل بیاوریم چون زیادی ارام است و با همسر به ستاد مرکزی رفتیم مقداری پوستر گرفتیم و از ساعت ۲۲ تا بعد از اذان صبح مشغول پخش ان در زیر برف پاک کن ها و دیوارها بودیم برای مردمی که ما را می دیدند این امیدواری بسیار جالب بود چون  می دانستند ممکن است به زودی این پوستر ها توسط عده ایی کنده شود ولی ما تا خود صبح چسبانیدم .

من و رفیق همیشگی ،...

لذت بردیم وقتی کامیونی در خیابان های محله سرش را از پنجره ساعت ۴ صبح بیرون اورد و گفت خدا وکیلی فقط آقا روحانی و من تمام خستگی ام برطرف شد وقتی در بامداد حین پخش تبلیغات نگهبانان مجموعه مسکونی ها با خوشحالی می امدند و می گفتند انشالا رای بیاورد، و من روح امیدم دو چندان میشد و من صبح ساعت ۹ بعد از ۳ ساعت خوابیدن برای هم محلی هایم پوستر بردم و بعد به کلاس زبان رفتم و بعد از اتمام کلاس ۱۰ دقیقه اجازه خواستم از بچه ها و با ان ها صحبت کردم و صحبت ها به طول انجامید ولی در اخر دوستان تصمیم به رای دادن گرفتند و من مسرور تر شدم و ارزوی قلبی ام شادی همه ی هموطنانم و بازگشت عزت به میهنم بود.

و اما روز جمعه و صف های رای و ...
در اخرین لحظات پسر همسایه که ۲۰ ساله هست و با من رفیق را هم پس از دعوت به خانه و صحبت یک ساعت راضی کردیم تا به انتخابات فکر کند و بعد شب مسیج داد با ده نفر از دوستانش در حال رای دادن است و ...

هر چند در این بین خیلی استرس داشتیم که نکند همانند سال ۸۸ ...

اما با اعلام اولین شمارش در ساعت۵:۴۰ صبح بسیار خوشحال و اماده شادی های افزون تر بودم و ...

و در اخر دیشب جشن پیروزی جشنی که مردم برگزار کننده ی ان بودند چه حسی چه شوری انگار کشور را پس گرفته ایم ...

ما تصویر دکتر عارف و خاتمی را همراه خود داشتیم و با اقبال زیادی روبه رو شدیم ...
همدلی ها ....

برق چشم هایی که نشان از امید بود ...

شادی بی وقفه ...

شعار هایی که می دادیم  و ...
و خلق حماسه ای دیگر پس از ۴ سال ،این بار در تمام ایران در روز ۲۵ خرداد ....
۴ سال پیش ۲۵ خرداد سال ۸۸؛ اولین راهپیمایی ملیونی و مردمی از امام حسین تا آزادی تهران پس از ان جشن تصنوعی و دروغین که مردم را در ان خس و خاشاک نامید !!!

و مقاومت مردم ایران سبز پس از ۴ سال و ماندگاری ان ها ...

دلمان نمی امد خیابان های تهران را در این هوای بهاری ترک کنیم اما ...

اما باز بعد از اذان خواب امانمان را بریده بود و این بار با امیدی افزون تر اسوده خوابیدیم و با لبخند چشمانمان را گشودیم...

امروز در ادامه ی جشن  دیشب در آب میوه ایی هر سه من ،لاکی و محمد نشسته بودیم و اب میوه و بستنی می خوردیم که ساعت اخبار شد و دیدیم جوانی که به قیافه اش هم نمی امد با اشتیاق تمام امد کانال ال سی دی که رو دیوار نصب بود را به کانال ۱ هدایت کرد و با غرور مشغول دیدن اخبار ریئس جمهور ش شد و ما هم با شادی و غرور دنبال کردیم خبر ها را و ...

و ما سفر میکردیم به دوران قبل از سال ۸۴ در تاریخ ایران و  غرور دنبال کردن خبرهای ریاست جمهوری...

امیدوارم  ایرانی به چنان شعور سیاسی برسد که دیگر نگذارد با ایران چنین کنند و به ورق های تاریخ ایران چنین روزهای سخت و تاریکی افزوده شود....

و ما همچنان صبوریم و با ارامش مطالبات خود را در طول زمان ممکنه خواهانیم و برایش تلاش میکنیم.

به امید روز های خوش...

ازادی عزیزانمان و عزت و بزرگی ایران و ایرانی ...

..........

وقتی که تو شهر داری برای خودت می چرخی و یکم هم امیدواری و ...

وقتی یک جا نشستی و یک هو مسیج میاد برات که ... ، که چه نشستی !؟ فلانی کاندید شورای شهر شده !!!

فلانی که انجمن دانشگاه رو پوکوند ، امید یک عده دانشجو رو به اسم ریاست ناامید کرد و متاسفانه  هم کلاسی دوران تحصیلت هست ادم کوتوله و ریاکاری که چهره اش برات اشکار هست سر جریانات 88 کثیفیش و تو رسانه با تحلیل انقلابات رنگی دیدی کسی که  یک هو و یک شب شد روزنامه نگار و...
سه سال از خودت بزرگتره و هر جا باد امد رفته ...

آخ آخ ...
جیگرت وقتی می سوزه که دوباره با دقت بیشتر تو خیابون لیست ها ی تبلیغاتی رو میبینی و عکس اون که ...

سال 88 مطمئن بودم برای دیدن چنین روزی ولی هنوز هم به شدت ناراحت میشوم...

دانشجویی که دنبال اساتید می رفت تا نمره ی قبولی بگیرد !!

دانشجویی که دلم نمی خواست نام دانش جو به ان بدم و هزار بار به بدترین شکل با هم دعوا کردیم!

می دونم معدل کارشناسیش بیش از 12 یا 13 نبوده اما ...
جالب اینکه ارشد هم شرکت کرد و الان باز دانش ... ( نمی جوید)

چی بگم...

عضو لیست اصحاب رسانه ... خنده دار تر سایتی است که برای خود دارد ... و عکس های حیله گرانه با یک عده مزدور مثل خودش...نه، باید انصاف را رعایت کرد فعلا ، بدتر از خودش!


چه بگویم که تا این زمان فکر کردنم گواه ...


-------------------------------------------------------------

دلم گاهی از تنهایی وجودی ام می گیرد ...

کاش میشد انسان انقدر تنها نمی بود...

گاهی من را  ، تمام بفهم ...

چشمانم را بخوان ...

نفس هایم را بشنو و تنهایی من را پر کن

گاه دلم ارزو دارد کاش یکبار حس کنم در لحظات تنهایی با تمام وجود من حس می شوم من درک می شوم ...

و اما ....




پر واضح است...



من هستم ...

پس رای میدهم ...

رای من بیش از هر سکوتی اکنون صدا دارد ...

رای من بعد از 4 سال باز لرزه را بر پیکره ی این دشمنان می آورد...

رای من ، رای من است ...

پر واضح است رای من بسیار ترس دارد !


من رای می دهم

 

 

سلام دوستان وصله پینه ای

نمی دانم تو چه میکنی اما من ....

من باز هم رای می دهم چون من هستم در واقع  تا من هستم رای می دهم ، تا زمانی که زنده ام منفعل نخواهم بود نسبت به سرنوشتم .

من "رای " می دهم چون از تاریخ کشورم عبرت میگیرم و  با انفعال خود به راحتی سرنوشتِ اشتباه رقم خورده ام را به گردن دیگرانِ مقابل اندیشه ام  نمی اندازم.

و در واقع سرنوشت اشتباه رقم خورده ی هر یک از مردم به گردن ان هایی است که زیر کولر می نشینند و به راحتی حکم تحریم انتخابات را می دهند .

 خانم و اقای عزیز  از امروز تا به اتمام رسیدن نفس هایمان رسالتی اجتماعی ما را فریاد میزند .

من، تنها نتیجه ی رای دادنم را، حذف نشدن قطب فکری ام از انتخابات میدانم .

من امید را برای شما می خواهم شما چطور ؟

من فرزندی ندارم ولی دلم سوزناک می گرید برای اینده ی فرزند شما ؟!

من معتقدم اگر ما همه یکپارچه باشیم، همچون گذشته می توانیم برای خود آینده را بسازیم و حتی بزرگترین دشمن اندیشه ی ما نمیتواند کاری کند...

من نمی خواهم عوامانه تصمیم بگیرم و بعد در دور دوم انتخابات تازه تصمیم به رای دادن بگیرم ...
من باز هم رای می دهم .... من دلتنگ امید هستم ...

من رای می دهم تو چی ؟

من

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

چه می شود ؟یا چه نمی شود ؟ به من چه ! اصلا به ما چه ؟
این روز ها همین که تلاش کنم و کنیم برای از دست ندادن داشته هامان خیلی زرنگ بودیم.... تلاش !!! نه جنگ!
 بیش از انگشتان دست و پاهایم ! در طول یک ماه فرم درخواست همکاری پر کردم و این ور و اون ور سر زدم ولی

خوب میدونم کجای فرم من خالی موند !! معرف : -------- 

زبان را همچنان دنبال میکنم و امیدوارم به کارهایی که خودم میتوانم آن ها را به سرانجام برسانم ...

۴ سال گذشته و  خودم دیگر دارم حسش میکنم ... حس میکنم که باید ادامه داد، دیگه داره میگه وقتش شده....

هیچ وقت فکر نمیکردم از زبان عربی بخواهم تامین معاش کنم !! اکنون از عربی هم تامین معاش میکنم !

سن و سالم به سرعت برق و باد دارد میگذرد !! انگار همین دیروز بود که شمع های ۵و ۲ را فوت کردم  ۶سال پیش وقتی وبا برخی دوستانم که اکثرا  از من بزگتر بودند اشنا شدم عدد ۲۵ سن انها را بسیار می شمردم اما اکنون که در این نقطه ایستادم برایم جالب است ..... ۲ ماه و نیم دیگر باز باید عددی را فوت کنم و مطمئن هستم که دیگر برنمیگردند امیدوارم تمام کارهایی که باید انجام میدادم را در این سال ها انجام داده باشم و روزی حسرت نخورم که ای کاش ... و چه و چه و چه ....!

پایدار باشیم

رفتیم لاهیجان رسیدیم شیراز ...



سلام دوستان وصله پینه ایی


قصد سفر داشتیم و دوشنبه وسایل را جمع کردیم و نمی دونستیم به کجا ؟ حتی پاسپورت ها رو گذاشتم روی میز ناهار خوری  چون چند تا تور اخرین لحظه رو سایت" ارزان تور در لحظه اخر" بود با قیمت های رویایی .... می خواستم صبح سه شنبه چکشون کنم اگر امکان داشت و پروازشون همین روز باشه بریم .... اما خوب برای 5 شنبه بود و جمعه و ما واقعا قصد رفتن داشتیم و نهایتا تا شنبه میخواستیم سفرمون ادامه داشته باشه ...

این شد که چمدون و از وسط اتاق حرکت دادیم و آب و گاز و بستیم و در و پنجره ها رو هم چک کردیم و به قصد شمال حرکت کردیم تا کرج هم رفتیم ولی یکهویی عشقول جان گفت دوست دارم بریم یه سفر که سفر تر باشه !!! و چون یکی از کاندیداهای سفر ما شیراز بود گفتیم بریم شیراز؟! باز دوتایی دوباره گفتیم پس دور بزنیم .... تصور کنید ساعت 12 تازه دور زدیم سمت آزادگان تا بریم جاده قم و از انجا کاشان - اصفهان- .....تا شیراز .... رفتیم و رفیتم تا رسیدیم قم، اونجا گفتیم به یکی از دوستان همسر جان سری بزنیم ... هر بار که به قم می رویم تحول را در ان بیشتر میبینیم ... شهر عناصر مدرن به خود گرفته ( پاساژ، رستوران های شیک و البته یک رستوران گردان ، فست فود ها، منوریل ، بلوار های خوب با نمایش های رنگی و خانم های راننده ،...)

یک دو ساعت و نیمی هم در این شهر بودیم و تقریبا ساعت 5 حرکت کردیم سمت کاشان و بعد اصفهان اول گفتیم یک شب در اصفهان باشیم ولی بعد دیدیم ، نه ... ! بهتر هست بریم شیراز ... در راه باز گفتیم به جای شیراز بریم تخت جمشید تا فردا دوباره مسیر را از شیراز به سمت تخت جمشید برنگردیم و رفتیم و شب را هتلی در کنار تخت جمشید گذراندیم و صبح از این اثر بی نظیر دیدن کردیم ...

خلاصه اینکه الان چند روزی هست که در شیراز به سر می برم ،ها اینجا هوا مثل بهار است و آسمان ابی و آفتابی و شب ها ستارگان در حال درخشش ... به نظر اینجا شهر عاشقانه هاست همان شهر شعر و ادب با مردمانی شاد و دوست داشتنی و خوشرو ... مردمی که به فرهنگ غنیشون می نازند و برایشان ارزشمند است ...یک روز سفر را به تاخیر انداختیم تا کمی بیشتر بی آساییم :))

روزگارتان سفری

موتوری ایی که من برد تا کلاس...

سلام دوستان وصله پینه ایی
امروز من خیلی شگفت انگیززززززززززانه  برای خودم ظاهر شدم :))))
.
.
.
I went to my class by a unknown motorbike  
امروز با اینکه به موقع برای رفتن به کلاس راه افتادم ولی به دلیل ترافیک وحشتناک و واقعا بی سابقه ی نیاوران مسیری که همیشه کل آن را در نیم ساعت طی می کنم، نیمی از آن را در یک ساعت طی کردیم ( در اتوبوس) و بعد من تصمیم گرفتم پیاده بشوم و از دوست رفتن باقی کلاسم جلوگیری کنم هنوز دم پمپ بنزینی بودیم و من پیاده شدم و تا پیتزا نخل دویدم و تصمیمی که گرفته بودم و با خودم مرور میکردم ..... باید موتور بگیرم باید متور بگیرم ....
بیب بیب بیب ....
برگشتم عقبمو  نگاه کردم دیدم یه پسر متور سوار ....
گفتم: اقا مسافر می بری ؟
گفت : پشت موتورم ساک هست اخه و عبور کرد و.......
من : آه ...
پسر موتور سوار : بیا خانم می ذارم ساکم و جلو  ....
من : آقا واقعا ممنونم ، چقدر میشه من حساب کنم چون عجله دارم باید رسیدم زود بدوم برم ؟
پسر موتور سوار : هیچی خانم ... هیچی .... کارم نیست چون عجله داشتید دارم سوار میکنم .
من : بله ... خوب ... من هم چون عجله دارم به وسیله ی شما احتیاج دارم .... واقعا سپاسگذارم.
پسر: قان قان قان قان قان قان ....
من : ریلکس پشت موتور ... خیلی هم دوست میدارم اصلا هم نمی ترسم دستامم به راننده یا زین نمیگیرم رو پام میذارم ....:)

من : اقا سر شریعتی پیاده میشوم خیلییییییییییییی لطف کردید .... تقریبا ذوق مرگ بودم که بالاخره از این وسیله برای رفت و امد استفاده کردم.

داخل کلاس

من : خیلی ترافیک بود من با متور سوار امدم و من خیلی هیجان زده ام !!
بچه ها :واقعا .... به شوهرتم میگی ؟
من : اره ... بی صبرانه منتظرم ساعت استراحت برسه تا تعریف کنم
بچه ها ی متاهل : می کشتت !!
من : نه بابا .... اول میگه ای بابا عجب ترافیکی بوده !!!! بعد میگه بالاخره به ارزوت رسیدی  با کلی خنده... حال کردی! بعد هم میگه ولی موتور وسیله خطرناکی هست باید مراقب میبودی !

استراحت

من : تماس میگیرم جلوی ان بچه ها و حرف می زنم و ان ها با چشم های واقع گرد شده نگاه میکنن و ...
عشقول: دقیقا همون حرف ها رو گفت!

کاش میشد با اون ها کمی حرف زد ولی اوضاع خیلی خراب است!

مرگ تو مرگ من است ....


حتی خوابش من و به هم ریخت .... یک ساعتی هست دارم برای مرگش در خوابم اشک میریزم . خوابی که تمام مراسمات از امبولانس تا ریختن فامیلا تو خونه و بهشت زهرا انجام شد... دارم می میرم مثل خوابم که دیوونه شده بودم ..... بی اون من هیچ چیز نبودم انگار توریست خاطراتمان شده بودم .... همه جا رفتم نبود .... اتاق خوابم رو ی تختمون و سیر بو کردم نبود جیغ کشیدم .... پشت لپ تاپ هم نبود ......رفتم پارکینگ نبود ... امدم بالا دیدم یه عالمه ادم نشستن .... دنبال منن تا منو بگیرن....... امبولانس رسید یکی توش بود .... بلند بود خیلی بلند .... حوابمو ندادی !! کجا می رفتی !!! میگفتن توییی ... من ندیدم خوابیده باشی....فقط راه رفتم راه رفتم راه رفتم راه رفتم راه ....راه ...... ترانه هامون میومد تو ذهنم .... ای تو که هستی همه کسم بی تو میگیییرررررررررررر ننننننننننننففففففسم .... کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه ......... و..........و............رفیق سفر من رفته بود..... رفته بود چی می گفتن ؟....... نمیفهمیدم.... فقط نبودی ؟ دنبالت تمام شهر هایی که سفر کردیمو رفتم رفتم و ندیدمت بلند صدات می کردم : رضاااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... نبودی جوابمو ندادی :((((((((((((( همش من یک نفر بودم ...... تنها ..... رفتم تمام جاهایی که با هم بودیم.... من سه سال و نیم با تو عاشقانه داشتم دو سال و نیمش را با هم زیر یک سقف بودیم ....... تمام عمرم این سه سال و نیم را بعد از تو زندگی می کردم ..... من توریست دائمی خاطراتمان بودم ..... بعد از تو من هم نبودم و نزیستم.... وجودم تو بودی که.... :((( حالم خوب نیست .... حالم بعد است خیلی بد....

اعتراف نامه ....

سلام دوستان وصله پینه ایی

فریاد وجدانم را می شنوم هر روز....


احساس میکنم بزرگ تر شدم و معنی "حداقل ها " رو الان به خوبی درک میکنم !
لااقل می توانم بگویم در مواردی که تجربه دارم خوب درک میکنم !

با تمام وجود حسرت اون حداقل هایی رو دارم که زندگیم شانس جا دادن اون ها رو درخودش داشت ... !!!

یک روز ، در کویر زندگیم باریدن و طراوت بهش بخشیدن و  روییدن ها باعث رشد من شد ! این من به سوی من شدن رفت و رفت و ...

و با تمام طراوتی که بخشیدن احساس نیاز و تشنگی میکنم " الان " از نبودنشون  .... تمام شدنشون و ایجاد نشدن دوباره ی مشابهشون ...

احساس تشنگی خیلی عذاب آور هست ...

حسرت نداشتن و نبودن و همچنین  ملامت از دست دادن !!

هر اتفاق هر دیدار هر گپ زدن هر حضور وهر سکوت و هر فاصله و  هر رکود و هر جمعی و هر ... می تونه به تو این تلنگر رو بزنه که کاش...
و تو با هر گشتن و گشتنی میفهمی که اگر "هر حداقلی" باشد بهتر از نبودنش است بهتر از حسرت نبودن است ...

در این برهوت اندیشه وجودم تشنه تر از پیش است ...
شاید رسالت این من تشنه این روز ها ایجاد است !!؟ نمی دانم !

اعتراف میکنم زیاده خواهی کردم و "حداقل" ها را قدر ندانستم اعتراف میکنم در عدم ایجاد ها مقصرم ...

تب

سلام دوستان وصله پینه ایی


9 مهر دومین سالگرد ازدواجمون بود ... دوسال گذشت ... به لطف سخت کوشی خودمان و خانواده جدا از فضای اجتماعی پر دغدغه .... خوش بر ما گذشت .

دو سه روز قبل از سالگرد به لطف حضور برادر همسر ما به یک مسافرت هم دعوت شدیم و از خدا خواسته با کله رفتیم و شهر زیبای پزد را دیدیم ( البته کم هم جای حرص خوردن نداشت ) دلیلش هم به نظرم مردم بی تفاوت شاید و البته و صد البته میراث بی خیال که ...به نظرم یزد شهری بود که می تواند یکی از قطب های گردشگری ایران باشد اما ... ، هر چند که گردشگری نمانده !!

از ابتدای مهر زبان می خوانیم و ....

دیروز بازار شلوغ بود امروز بازار باز بسته بود امروز سگ ها هم در خیابان بودند .... 

نمی دونم چرا پول های ما رو نمیدننننننننننننننننننننن ...

کاش یه روز بشه حساب کتاب نکنبم برای خرید هامون و به راحتی بریم هر چی میخوایم بخریم بیاییم بیرون ...

کاش من دوستدار جامعه شناسی و جامعه شناسان همه پولدار بشوند و...

"همانا روزی که جامعه شناسان ایران پولدار بشوند ان روز به راستی روز اقتدار ایران ازاد خواهد بود " :)))

چند روز دلم می خواد لج چند نفر رو در بیارم نمیتونم !! ایییییییییییییییییییییییی