این روزها....
امروز که در حال نوشتن هستم حدود 12 روزی میشه که وارد ونکوور شدیم و بخشی از هدفی که مدت ها برای آن با ناسازگاری های زندگی جنگیدیم به تحقق رسیده ...
12 روز میگذرد و ما اینجاییم ، با اینکه مراحل پایانی بورس کم مبلغی که این همه مدت به دنبال آن بودیم هنوز در به پایان نرسیده .....
شروع سختی بود چون در ونکور خانه به راحتی یافت می نشود ...
ولی بالاخره در روز 8 یافت شد و به دلیل تعطلات هنوز ما در هتلیم و فردا با تاکسی به اسباب کشی مشغول می شویم .
وقتی رسیدیم اینجا با تمام تفاوت هاش و قوانینش هنوز احساس نکردم امدم جای دیگه ای :))
یعنی کلا هم همه چیز اشناست هم نباید اشنا باشه ! ولی همه چیز شبیه فیلم هاست !!
از خیابان ها و روزمرگی ادم ها گرفته تافحش ها و تیپ راه رفتنشون، حس فیلم نمایش ترومن را دارم !
شاید اگر چند باری از ایران به کشور ترکیه نرفته بودیم کمی بیشتر حس می کردیم آمدیم " خارج" شایدم هنوز گیج هستیم ....
تا همین جا فهمیدم ما قدر خیلی از داشته هامون رو نمیدونستیم مثل خونمون .... 13 روز با 4 تا چمدون بزرگ و دو تا کولی و کیف دستیت داخل یک اتاق هتل باشی ، میفهمی واحد 85 متری شمالی که در شمال تهران داشتی خیلی هم جای بدی نبوده اون هم با تمام امکانات خاص خودش! و انوقت ارزو میکنی برگردی تهران و تو همون خونه ای که افتاب گیر نیست ولی نور داره زندگی کنی و دیگه تو دلت نق و نوق رو فراموش میکنی!
یکی از جملات مهم لاکی: " من اگر الان شیوید باقالی شفته مامانمم بهم بدن میخورم " این جمله بعد سه روز غذای بیرون خوردن گفته شد...
اینجا باید خیلی چیزها یاد بگیریم ....
باید خرد خرد بنویسم...
من اولین دریافتم این بود که باید قدر بدونم و چون زحمت بدست اوردن و خریدن خونه رو نکشیدم به راحتی از کنار داشتنش نگذرم....


من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .