دخترک و شاهزاده کوچولو....


سلام دوستان وصله پینه ایی

دخترک دیوانه ی قصه هیچ وقت نمی تونست یک جا بمونه و اگر کارهایی که میخواست
تو زندگی رو نمی کرد افسردگی حاد می گرفت اگر رها نمی بود  و نمی چرخید و نمیرفت برای خودش بگرده و طبیعت بره، اگر مسافرت هاش و ماجراجویی هاشون قطع می شد اگر دوستاش رو نمیدید .. . و اگر به احساس زندگی سلام نمی داد و ...
همیشه با پدر ساعت آفتابی و سنتی اش که البته ( مهربونم بود ولی درکی از اون نداشت)  در حال مبارزه بود و یه جورایی همیشه از لای میله های قفس پدر مهربون سنتی خودش و رد میکرد و می پرید و زندگی میکرد با جنگندگی! همیشه یه چیزایی پیدا می شد که بهش انگیزه و جسارت پرواز بده مثل عشق و عشق وعشق ( حالا به یار، به دوست، به طبیعت به آرزوهاش، به اگاه بودن و آگاه موندن به ....)
 این اخلاقش از وقتی با شاهزاده کوچولوش هم قصه شده بود به اوج رسیده بود آخه شاهزاده کوچولو تنها کسی بود که خوب می دونست اگر دخترک بالاش رو باز نکنه و پرواز نکنه می سوزه برای همین وقتی وارد زندگی آن شد و یه دریا مهربونی و یه آسمون پر ستاره از هجمه ی آرزوهاش و برآورده کرد ... دخترک سر خوش دیگه با شاهزاده بود و هیچ وقت کاری نبود که بخواد و نتونه انجام بده ، شاهزاده با تمام مردهایی که می شناخت فرق داشت.
شاهزاده باعث شده بود اون هر روز احساس تولد دوباره داشته باشه، ان ها خیلی آرزوهای زیادی داشتن که براش تلاش میکردن یه چند سالی که گذشت با از بین رفتن سرمایشون به خاطر شرایط جامعه و رسیدن  آرزوهاشون و زندگی به جاهای سخت دنیای آن ها عوض شد و ...
 تا جایی که دخترک کم کم مجبور شد شیطنت و آرزوها و خواسته ها و کتاب ها و هدف های خودش و بذار کنار، انگار ان و شاهزاده مجبور بودن بیان تو دنیای واقعی دنیای آدم بزرگ ها که زندگی فراموششون شده ، دخترک باید سخت کار میکرد و شاهزاده سخت درس میخوند این باعث شده بود دخترک و شاهزاده کمتر همدیگر و ببینن دلتنگ هم باشن دلتنگ همه ی جاهایی که میرفتن دلتنگ تمام رویاهایی که سالها زندگیشون کردن ...
دخترک هم داشت پژمرده می شد  هر روز مثل آدم ماشینی از 8 تا 4 سر کار بود و ....
 اگر کوه نیمرفت اگر پاییز و نمیدید اگر کتاب و موسیقی و فیلم حذف میشد اگر ماجراجویی نمیکرد تموم می شد...
خلاصه دخترک با اینکه میخواست شاهزاده ی عزیزش نفهمه  که اون چقدر ناراحت هست ولی گاهی سر ریز می شد و ...
هر روز با خودش می گفت خوب میشم درست میشه اما انگار تا شاهزاده از کتاب ها آزاد نشه و تا خودش مجبوره از صبح تا عصر کار کنه و بعد هم اسیر زندگی واقعی بشه هیچی درست نمیشه!!
دخترک آرزوش اینه که باز با شاهزاده برگردن به دنیای رویایی آرزوهاشون ! باز آسمون صاف بشه و آن ها از این چرخ و فلک تلخ سالم بی آیند پایین ...
آرزوی دخترک این هست که باز با شاهزاده برن دنبال ماجراجویی و ....


پ.ن : الان تو خونم و از پیاده روی در برف بی سینوس سر شدم .... اما راضیم از کارهایی که الان با مریضی ودرد میکنم :))

سفر ونیز


سلام دوستان وصله پینه ایی


بچه که بودم یه قالیچه داشتم تو اتاقم که بخاطر رنگی رنگی بودنش خیلی دوسش داشتم و فکر میکردم قالیچه ی سلیمان هست یکی از تفریحاتم این بود که میشستم روی اون و پرواز میکردم به جاهای خیلی دور ... جنگل ها و دریاها و کو ها و کشورهای محدودی که میشناختم ....الان هم دلم می خواد قالیچم اینجا بود و  و اگر بود از پشت میزم پرواز میکردم و می رفتم خونه و  رضا رو از پشت کتاب و لپ تاب بلند می کردم ( احتمالا با کله میومد فقط ترس از ارتفاع داره) می رفتم و می رفتم تا برسم وسط رودخانه ی ونیز و تو یکی از این قایق دو نفره ها که اقاهه پارو میزنه و ما اون وسط حال میکنیم می بودیم و .... آخ که این آرزو ی ونیز ( و ایتالیا) رو  من از دبیرستان دارم ! کاش قالیچم اینجا بود!



شب های آیینه ای

 

خواستم ،

رویایم باشی و رویایت

تنها ،من و تو

خواسته ام در طول با تو بودن نبود!

دستانت را بهانه ای می پنداشتم برای مستی از انسان

و تو احساس بودنت را، در من کشتی
کاش باور داشتی خسته از آدمک هام

و طنازی شب های من تنها قانع به تلالو مهتاب است

ستارگان "خیالت" به درخشش نگاهت

به نفس هایت و هیجان احساست  روشن بود

اما

دیگر حتی  سوسو هم....

روشنی شب های من از صداقت مهتاب در میان ستارگانش  بود

 " آن سوی ستاره من انسانی می خواستم "

" کنار من قلبت آینه ای نبود" !




 پ.ن : دو سطر آخراقتباسی از بخشی از شعر زیبای " بدورد" نگاشته ی احمد شاملو است.

 

                             

 

ادمک ها

دفتر رویاهایم به دست آدمک ها افتاد ...

با قلم های سیاهشان 

یک به یک شیرینی هایش را خط خطی کردند ....
و فریاد شکستنم و تکه تکه شدن این من را نشنیدند....
.
.
.
زور آدمک ها بیشتر است، انسان و رویاهایش را سخت سلاخی میکنند!

دلم باران می خواهد ....
و نفس هایی عمیق و آرام ...
بوی گند آدم خفه ام میکند آخر





خاطرات...


سفر من به خاطرات ،تقریبا همیشه با احساسات آمیخته در لحظاتی خاص پیش می آید و . . . .
عصر بعد از اتمام کار ساعاتی طبق انگار یک عادت قدیمی دوباره ظهور کرده راه رفتم و راه رفتم و فکر کردم و . . . 
اصلا نمی دانم به چی و چه ؟ گاهی فقط راه میری تا خالی بشی از احساسی که . . . ، از احساسی که هیچ وقت زیر ذره بین خودت هم نتیجه ایی از چه بودنش نگرفتی !! خلاصه ما راه رفتیم و . . . . 

اپیزود اول 20 سالگی: یاد خاطره های پیاده روی هایمان از جمال زاده جنوبی و انقلاب غلت زدن در میان کتاب فروشی ها و نشر اختران و یه حس عجیب گمگشتگی در تمام قدم های نابرابری که با او برمیداشتم تا کشف کنم مفاهیمی را که با هم بحثش را میکردیم و لعنت به این پاییز و ابرهایش ...
خوب یادم هست یک بار بر عکس همیشه او پیشنهاد رفتن به کافی شاپ را اینگونه داد : میخواهی من را به یک نوشیدنی مهمان کنی هنوز وقت دارم !!! و من با تمام احساس پروانه ایی ام ...

اپیزود دوم 22 سالگی : 5شنبه های بعد از اتمام کلاس های ICDL بود که از بلوار کشاورز چگونه بال در می آوردم و مسیر رو طی می کردم تا چهاراه که او بیاید و من بعد از یک هفته دوری ببینمش.
قرار ما تا یک ماه در " کافه گودو" بود .... پر دود ترین جا و دنج ترینش برای ما بود... اولین قرار یک هفته از آموزشی اش گذشته بود ، دیر تر از من رسید و من چنان پریدم در آغوشش که همه نگاهمان کردن . . . پاییز نبود اما اوایل اسفند بود و اعجاز طبیعت در آن مشهود . . . 

اپیزود سوم 26 سالگی : ........... هر بار همه جا بسته بود .......پاییز این بار در " کافه ممنوع"

در نهایت قدم های امشب، مردی را با یک مسیج به کافی شاپ دعوت کردم .
اینگونه : اگر یک خانم محترم شما رو دعوت به رفتن به کافی شاپ کند می پذیرید؟؟! 
و جواب آمد بلی .... اگر شما باشید 
و بعد با نگاه مهربانش همراهم شد و آغوش همیشه آرامش من را پناه داد.... 

پ.ن : اخر این احساسات مرا دیوانه میکند ....باید یک شب چاقو بردارم چاقویی برنده و تیز و به سراغ روح و احساساتم بروم و خیلی عمیق چنان ان را سلاخی کنم تا فاحشه ی خویشتن خویش شوم و بعد از آن احساسی نباشد و من بتوانم . . . .