تولد لاکی لو...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

 

۲۶ آبان تولد لاکی لو هست من یه چند تیکه هدیه تهیه کردم بخش اولش خونه مادری گذاشته شده ... و بخش دوم رو هم که یه چیز کوچیک بود و تو کمد گذاشته بودم بخش سوم رو دیروز با محمد قرار گذاشته بودیم از قبل و دیگه رفتیم تو برف و بوران تهیه اش کردیم و دیگه خیالمون راحت شد که در جیب چیزی نداریم که بخوایم بخش چهارمی تهیه کنیم  اما از وقتی که بر گشتم خونه همش دلم می خواست به لاکی هدیه اش رو بدم ... یادم هست سر تولدم از یک هفته قبل یواشکی و غیر یواشکی هی تو اتاق ها و کمد ها رو می گشتم حتی تو پارکینگ رفتم انباری رو هم چک کردم ولی چیزی پیدا نکردمنمی دونم این چه حسی هست که من و این ریختی می کنه اصلا دوست دارم تندی همه ی کادو هامو باز کنم و کلی دلم کادو میخواد و اصلا هم خجالت ندارم از اینکه این پا اون پا کنم برای هدیه گرفتن ... خلاصه اینکه تو اون یک هفته ی تولدم هی به لاکی گفتم تو چطوری میخوای من و شگفت انگیز کنی ؟؟؟؟!!! پس چرا نمیری بیرون برام کادو بخری ؟ چی خریدی ؟ از این حرفا ... من همش دلم می خواست بدونم چه اتفاقی قرار بی افته !! دقیقا یک هفته هی تکرار کردم لاکی ؟ تو چطور می خوای من و شگفت انگیز کنی ... بگو برام چی خریدی ؟ هی اون می گفت اگر الان بدم که تو روز تولدت شگفت انگیز نمیشی ....!!

 

همه این ها رو گفتم که بگم دیشب هی به این اقا لاکی اصرار کردم که به من یکم اصرار کنه کادو ی تولدش رو بهش بدم ولی هی میگفت من که الان تولدم نیست مگه نمیخوای اون روز بدی بهم  منم کهدل تو دلم نبود نمی تونستم تحمل کنم ... تا اینکه بعد از کلی چونه زدن و اینکه محمدم دیشب وقتی مسیج زدم من دلم میخواد بهش هدیه اش رو بدم گفت : نه باید اون روز بدی .. اصلا دیگه حق نداری زود تر از صبح ۲۶ خرید کنی !! باز گفتم نه بهش نده نمی دم و از این حرفا حالا بماند که هی کیفم رو اورده بودم کنار دستمون و میگفتم هدیه ات این تو هست اگر می خوای بگو بهت بدم ... و اون هم که خیلی قوی میگفت نه اون روز بهم بده
خلاصه در روز ۱۸ یعنی امروز ظهر من دیگه طاقت نیوردم و با تقاضای خودش که گفت دیگه منم تحریک کردی بیارش اوردم و .... البته هنوز یه بخش اول مونده که ان هم کادوی شگفت انگیزیه ... بخش دوم هم برای اینکه دیشب از هیجانم جلوگیری کنم تا بخش سوم لو نره تا روز ۲۶ نشونش دادم ... حالا خدا کنه طاقت بیارم بقیشو لو ندن ...

ولی کلی شگفت انگیز شد ... الانم گفته قائمش کن تا اون شب باز شگفت انگیز بشم

خداییش دیگه من سال دیگه دیر تر هدیه میخردیم ... ژارسال دو روز جلوتر خریدم ولی رضا خونه نبود دانشگاه بود و فقط شب ها باید مقاومت میکردم ...
خدایی خیلی سست عنصرم  وقتی به محمد زدم کادوش رو نشونش دادم برام زد : ای تو روحت  این بود داستان تولد لاکی لو ...

 

شب و روزمان شگفت انگیز

 

بعد از مدت ها...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

مدت هاست که تو بلاگم ننوشتم ... اما البته نمیشه گفت ننوشتم ! اتفاقا چند تایی پست نوشتم اما چرا از ثبت موقت در نیومده نمی دونم !!
پست هام هم طبق معمول از خوشی ها و یکم شاید سردر گمی هام بود ... از اینکه شهریور موچی خان مزدوج شد و نامزدونگ گرفت و از موچی در امد و مرد متاهل شد ...

طی دو روز کتاب سهم من رو خوندم و خیلی با شخصیت های داستان در گیر شدم تا جایی که ۳۰ صفحه اخر رو چند روز دیر تر خوندم چون اخرش رو دوست نداشتم و ...


از اینکه ۹ مهر سالگرد ازدواجمون بود و برای اولین بار به طور رسمی و کامل همه ی خانواده ها رو دعوت کردیم و از دست پخت خودمون و مهمانداریمون ان ها رو بهرمند کردیم و کلی هدیه های خوب دریافت کردیم ... دو هفته پشت هم مهماندار شدن خیلی سخت بود تا جایی که یک هفته اصلا اشپزی نکردم از خستگی...

بعد از یکسال غذایی که از همه از ابتدا تا همین الان مدال افتخار گرفته لوبیا پلو سعیده ایی هست ... تا جاییکه موچی سابق وصف ان را اینگونه گفته است : این لوبیا پلویی است که از اردک ابی نیز سر تر است و اوووووووووم خوشمزسسسسسسسسسسسسسس.

دیگر ان که دیگر  just friend ما نیز پر شد و سه تفنگدار ...امیدوارم همواره عقل و منطق بر او حاکم و ... امیدوارم خوشبخت شود ...

امروز هم دفاع محمد هست و ما می رویم به دانشگاه او تا دفاع پایان نامه اش رو شرکت کنیم ... امیدوارم موفق بشه و نتیجه دلخواهش رو بگیره .

رضا میگه من دچار بیماری فرهنگی شدم !!! ... چرا شدم ؟؟؟!!! نمی دونم ... میگه تو باید کتاب " بووارو پکوشه" رو بخونی ! حالا من هم الان بووارو پکوشه کنار دستمه و قصد خوندن دارم  میگه تو مرض فرهنگی گرفتی کوچیکتر .

هوای تهرانم که یک هفته است ابری و بارانی است از دیروز هم سرد تر شده ... این روزها خیلی دلم میخواد کیف کولی بندازم و برم و برم ... میخوام تنها هم برم با همه ی اینکه نمیتونم یه لحظه هم از رضا جدا بشم ... می خوام برم تا وابسته نشم تا تمام کار هایی که رضا حق انتخاب سال ها نداشتم و بهم بر گردوند و دلم می خواست انجام بدم و انجام بداده باشم تا خودم رو فراموش نکنم تا استقلالم و وابسته نکنم و ... اصلا انسان موجود عجیبیه تا دیروز دلم میخواست تنهایی برم سفر اما الان که میتونم برم نمیرم ؟!! ولی در کل اگر دوستی داشتم می رفتم کاش مرمر ایران بود اون وقت کلی ماجراجویی می کردیم ... دلم یه دوچرخه می خواد می خوام برم قیمت کنم ببینم یه دوچرخه ی خوب با مارک پژو قیمتش چنده ؟ دلم می خواد خودم بخرمش ...همیشه ... حدودا از اول دبیرستان حسرت دوچرخه سواری حسابی رو دلم بود گاهی دوچرخه سوده رو کش می رفتم بازی می کردم ولی کلی مامان اینا از دستم حرس می خوردن که بابا این محل ظرفیت این کارهای تو رو نداره ...

موهامو دکلوره و رنگ کردم الان کاراملی شدم ... این پدیده هم جالب بود و هیجانی کمی که هی یه رنگ میشی ...

دلم کلی هیجان می خواد ....

زندگیمون هیجانی