نوشته های شیرین یک مادر ...
سلام دوستان وصله پینه ای
این مطالب یک مادر بزرگوار به دخترش هست ... ناهید نویسنده ی وبلاگ مداد خاکستری
حتما بخوانید مطمینم لذت می برید ...
سلام دوستان وصله پینه ای
این مطالب یک مادر بزرگوار به دخترش هست ... ناهید نویسنده ی وبلاگ مداد خاکستری
حتما بخوانید مطمینم لذت می برید ...
سلام دوستان وصله پینه ایی
بالاخره بعد از کلی بد قولی و روانی کردن ما که نمی تونم الانم عنوانش نکنم... در اتمام روز 22 هم جواب نیومد تا صبح روز 23 اعلام شد و این شد که عشقول دکتر شد و من نمی تونم بگم کجا ... ولی همون دانشگاه خوبه قبول شده ... اخه اگر بگم ممکنه من این دکترا رو با حرفام به قول مامیم به باد بدم :)
فعلا از دست پست های من راحت شدید.
فعلا همه کنکور اگر دادن قبول![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ای
اگر دیگه نخوان رفاه!!! ما رو در نظر بگبرن احتمالا باید بامداد روز22 جواب های مصاحبه رو روی سایت بذارن ... هر چند که من فکر میکنم باز هم شده سر ساعت اعلام نتایج بازی در میارن تا یکسری دق کامل رو بیارن ...
یه جورایی انگار این عقب افتادن ها باعث شده آماده ی ساک جمع کردن بشم و فکر برنامه ی رفتن به طور جدی بشم ... و یک جورایی با خودم و شرایطمون هم بخوام کنار بیام ... امیدوارم ان چیز که به باشد بر ما پیش آید![]()
یعنی میشه هم زمان با خبر های خوب این روز ها و دل شاد دوستامون دل ما هم برای خودمونم شاد بشه تا اون ها هم دلشون برای ما شاد بشه ؟!
هفته ی دیگه نامزدی موچی هست ... امیدوارم خوشبخت بشه ... حتمی جز شب های به یادماندنیییییییییییییییییی میشه ![]()
دیشبم مامیم کلی خوشحالمون کرد ... یه گروه تشکیل دادن و برای معرفی بخشی از فرهنگ ایران رقص های ایرانی رو اجرا کردن ... فیلم هاش رو تو فیس بوک دیدیم و کلی دلم براش تنگولید ... کلی ذوق کردم و تا الان صد باری دیدمش ![]()
خوب رضا داره میره استخر ... راهکاری که برای این اجبار تفریحی که تفکیک شده هست پیدا کردیم این بود که من هم برم در پارک نزدیک استخرش ورزش کنم ... اما امروز دل و دماغشو ندارم...
خوب تا انتهای این روز کی میدونه چی میشه ؟
بامداد شاید همه چبز معلوم کنه ![]()
امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
شب و روزمان معلوم![]()
![]()
کثافت های بی شعور عوضیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی .... احمق های خری که فکر میکنن ما هم مثل اون هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گاویم گاو که با ما این طور رفتار میکننننننننننننننننننننن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول میگن .... اول شهریور .... بعد بدون توضیح میشه هفته دوم شهریور .... بعد که داری از خستگی انتظار می میری ... میری مسافرت تو سفرت که داری به شدت زور میزنی خوش بگذرونی تا فراموش کنی که داری انتطار مییکشی اون وقت وسط سفر خبر دار میشی یک ادم بی شعور که وزیر با یک عده خر دیگه مشکل داره جواب ها رو انداختن به ۱۸ و بعد بعد از یک استرس خسته کننده دوباره شروع میکنی و به خودت و همراهت میگی عزیزم یک هفته ی دیگه مونده .... بعد امروز که هی و هر جا تاریخ و با خودت مرور میکنی و میگی داره بالاخره تموم میشه این طوری میشه :
سلام دوستان وصله پینه ایی
در پی مریضی من و لاکی خان که ناقل ویروس آق عشقول بود سفر ما به تعویق افتاد تا همین فردا صبح زود
و با اینکه به قول خودش که به همه ی افرادی که ما رو متهم به بیماری های پشت هم و دو نفری میکنند اعلام نمود : به خدا من حتی دست هم به پینه دوز نزدم .
( اوووو اون دست نه
این دست
) راست میگه بنده خدا ولی غافل از این بود که اون شب اول پنهانی فعالیت کردن ویروس پینه دوز به اون چند باری دست زد ![]()
.
بله این بود شروع عشقولانه ی فین فین های ما ...
هر کدوم تو درمانگاه رو یک تخت آرمیدیم و آمپول میزینم
دو تا دوتا ...
بعد از شب شک به بیماری رضا و شب دوم که من مریض نبودم الان ۳شب جدا می خوابیم
کلا برامون معقوله ی خواب دو نفری شده ...
شب اول که خودم تب داشتم و چون نمی خواستیم کولر و روشن کنیم من تو اتاق حال خوابیدم رضا هم تو اتاق سبزه و از انجایی که اتاق خواب کولر روشن نباشه شبیه سناست غیر قابل مصرف می شود . بنابراین شب اول مریضی طی تبی که داشتم و ضعف به سرعت یعنی ساعت ۲:۳۰ خوابم برد ... اما شب دوم که امپول زده بودم لوراتادین و سرماخوردگی و آزریتومایسین و ... خورده بودم تا خود صبح بیدار بودم و با مرمری می چتیدم ...
الانم که شب سوم هست خوابم نمیاد... اصلا نمیتونم تنها بخوابم
آخه ... رضا خیلی باحاله قرص ها زودی منگش میکنه اما من نه؟!
ولی در کل رو یک تخت نبودن رو خیلی حس میکنم رضا هم امروز میگفت ... ولی جرات نداشتیم باز کنار هم بخوابیم چون می ترسیدیم دوباره مریض بشیم ... برای همین رضا الان پوپول رو بغل کرده منم حلزون و ...
چند وقت پیش هم که رضا مریض بود رفت اون اتاق خوابید منم هی تو خواب بیدار می شدم نگاه می کردم به پاهاش که معلوم بود از روبه رو تو تخت بعد دوباره میخوابیدم ![]()
عجب معقوله ی پیچیده ایست این خواب.... الان شدم مثل زمان تنهایی این دو شب ... با مرمریم ولی کلی جیر جیر
کردیم عین قدیما ...
امروز عصر حمام بودم و وقتی از حمام بیرون می امدم باید اماده می شدم برای رفتن به درمانگاه برای آمپول
بعد ساعت و نگاه کردم ببینم به شیفت اقاهه می افتم یا خانمه !!!
اخه دیروزش آقاهه زد ... لباس زیر های این دوره زمونه هم که خجسته ( انواع رنگ ها و اشکال قبیحه )
خلاصه اینکه من که دیروز خبر نداشتم آمپول دارم ولی امروز گفتم زود تر برم خانمه بزنه چون لباس زیر بی صور قبیحه !! ندارم پس زود تر رفتیم اما غافل از اینکه تو پارکینگ من و در نقش مدیریت گیر انداختن و بر سر شارژ طبق معمول ... و این شد که ما به شیفت اقاهه رسیدیم ... داشتم دم درب درمانگاه مرور میکردم تصویر پشت لباس و که دیدم خانمم هست و فهمیدم این خانم امشب شیفت ایستاده ....
بعد خانم جوان که داشت سریال میدید امد و مشغول زدن شد که من عذر خواهی کردم بابت اینکه نذاشتم سریال ببینه ...
گفت : خواهش می کنم عزیزم ... من امشب شیفت ایستادم جای همکار اقا ..
گفتم: بله همیشه اون اقای مسن شب ها هستن منم تعجب کردم و خوشحال شدم از بودن شما...
گفت : چرا خوشحال، چون مرد بود؟
گفتم : نه چون مرد مسن بود ...!!!! آخه لباس زیرم شکل و شمایل زیاد داره ؟
خندید
گفت : اگر جوون بود خوب بود ؟!؟!!؟!اون که سخت تره این پیره کاریت نداره !!
گفتم : احساسم اینه که اگر جوون بود انقدر براش عادی بود این اشکال که اصلا به چشمش نمی امد ... اخه اون اقای مسن که لباس زیر خانمش یا خواهرش رو این شکلی ندیده!!
بنابراین حالش و می بره ... هر چند که منم بی خیال شده بودم ![]()
خانمه بسی تعجبید و خندید ...البته منم از تفکر خودم ...!!! واقعا در ناخداگاهم این تصور بود ...![]()
**** و همه و همه ناشی از یک مسئله بود ... اینکه حتی برای لباس زیر من مفاهیم تعریف شده ولی لباس زیر اقایون در ایران به تازگی رنگ های شاد در آن دیده می شود ... و من شاید هنوز در گیر با انسان بودن !!
پ.ن : شکل و شمایل : ( قلب و تیر و لب و ... رنگ های مختلف و ... جمله های ...
و ... )
به نظرم دلم نمی خواد هیچ وقت حرفای دلمو بخورم پس می نویسم تو وبلاگم هر چند ...
شب بر همه خواب![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ایی
1-
امیدوارم هر کجا که هستید سلامت سلامت باشید به دور از هر مریضی ... این هفته دوشنبه طی ورود ققنوسی به تهران و شبگردی ما تصمیم گرفتیم شب یکشنبه ( امشب یعنی )به خطه ی شمال ایران ان هم از نوع لاهیجان و لنگرود و کوه و دشت و دمن و دریاااااا و ..... برویم از انجایی که تخیل همیشه به شانس ما عنایت داره ...اول رضا و بعد من مریض شدم ...
آخ که چقدر حرس داره .
..!! فکر کنید آدم می خواد فقط بره تا احساس اون سیبی که انداختن بالا هی میچرخه و میچرخه و می چرخه تا بیاد پایین و چطور میاد و کمتر داشته باشه ... اره الان تو موقعیت اون سیب هستم ... تا جواب مصاحبه ی دکتری رضا بیاد ... تا اون وقت تکلیف ما مشخص بشه ... دلم نمی خواد از موقعیت الانم خارج بشم ... نمی گم همه چیز خیلی عالیه یا انتظار بهترترین ها رو ندارم ولی من الان 11 ماه دارم تو این خونه ایی که خودمون دو تایی انتخابش کردیم و دو تایی وسایلش رو تهیه کردیم و دو تایی با هم لحظات خوبی رو توش افریدیم زندگی میکنم و دلم نمی خواد همه چیزای قشنگمون و از دست بدم شاید بگید افرینش کار دو انسان بوده نه مکان و وسایل ولی همه می دونیم گاهی نبودن این امکانات باعث میشه دو انسان چیز زیبایی نیافرینند و ... منظورم اینه که برای من همه ی وسایل خونه معنی داره ... از رنگ اتاق ها گرفته تاوسایلی که خرید کردیم تا هدایایی که دوستانم بهمون دادن دیوار خونه ی ما از احساس دوستانمون پر شده از مهر کسانی که دوستشون داریم ( عاطی وعلی و مریم و حسام و رحیم و محمد علی و محمد و سعیده و علی و صدیقه و امیر و ...) و همین طور تطبیق پیدا کردن دو انسان در موقعیت جدید ... الان تقریبا همه چیز ارومه و من دلم نمی خواد ان رو از دست بدم و تو موقعیت جدید قرار بگیرم تازه دارم شیرینی ها رو مزه مزه می کنم ولی ترس از دست دادن دارم ... اینکه امکان داره یه مدت برم تو یک کشوری که هیچ دوستی ندارم و حتی زبانشون و دست و پا شکستههههه می دونم و همیشه تو تصورم خودم و منفعل میبینم ... از اینکه چه خواهد شد تصورش برام سخته ...از طرفی می دونم رضا آرزو داره دکتری رو از یک دانشگاه معتبر بگیره و الان تو موقعیتش قرار گرفته ... پس باید یک جورایی فعلا صبر کنم تا ...
2- چند روز پیش رفتم پاساژ اندیشه و دیدم جلو درب جمله ی مسخره ایی زدن : " ............. با توجه به حلول ماه مبارک رمضان و رعایت شئونات اسلامی لطفا از تظاهر!!! به روزه خواری جدا خودداری کنید و ............" به نظرم این اصطلاح جا افتاده چقدر مسخره امد زیرا وقتی عده ایی روزه نیستن از تطاهر به روزه خواری معنا نمیده ... اینکه ما چیزی تو این 30 روز نمی خوریم در صورتی که شاید تعدادمون هم کم نباشه تظاهر هست ... به نظرم جامعه غرق در ریا شده...!!
3- چند وقتی هست که در گیر مشکل معده هستم و بالاخره اندوسکوپی کردم که خوشبختانه معده مشکلی نداشت ... حالا باید مراحل سونوگرافی کبد و انجام بدم تا مشکل و حل کنیم ... تو همین دوره ها بود که به این نتیجه رسیدم کلا چه بهتر که ادم منزلت اجتماعی نداشته باشه ولی جیبش خالی نمونه ... منشی مطب ان هم 5 ساعت در روز از من بی چاره بیشتر میگیره ... اخ که چرا هیچ کجایی و هیچ ادمی سر جای خودش نیست ... چند روز پیش ها بود که حمید تو فیس بوک نوشت فوق لیسانس مدرس پیام نور ساعتی 2700 می گیره واقعا گریه داره ... بابا سرایدارمونم حقوقش بیش از من هست ...اصلا نمیشه به رقم حساب من گفت حقوق !
4- پست قبلی در مورد حق طلاق و محضر داری فضول گفتم ... چند روز پیش تو باشگاه فهمیدم مربی جوونم که تحصیلات این رشته رو هم داره در حال جدایی از همسرش هست و اون هم وقتی در یکی از این گیر و کش ها حق طلاق و گرفته به ازای ادامه زندگی و منصرف شدن از طلاق که البته الان بعد یک سال فرصت می خواد از حقش استفاده کنه ... جالب این جاست که اون هم عنوان میکنه وقتی همسر حق طلاق را خواسته واگذار کند محضر دار که طبق معمول مرد هست به مرد تذکر داده که متوجه کارش هست؟؟!!!!!! (به نقل از محضر دار : داری حق طلاق و میدی هااااااا؟؟؟!!!! ) و این همان جامعه ی بیماریست که هیچ حد و حدودی برای افراد قائل نیست و حریم خصوصی در ان وجود ندارد و همه می خواهند عقیده خود را در زندگی افراد بگنجانند و با افکار خود حد بندی کنند دیگران را ...
5- با یک حساب سر انگشتی میتوان متوجه شد دادن دیه زن از دادن مهریه راحت تر است پس خانم هاااااا زیاد در مورد مهریه خود سخن نگویید که جانتان چندان ارزشی ندارد !!!
شب و روزتان بخیر و بی مریضی
![]()