.........



دلم نمی خواهد تو "عادت" من باشی....

دلم نمی خواهد حضورت و دوست داشتن هایت عادتم شود ....

دلم نمی خواهد بوسه هایت تنها از مهر مرا داغ کند ...

دلم همان لب های پر از مهر و داغ از فریاد خواستن را می خواهد...

دلم تن نرم تو را غریبه تر می خواهد ....

دلم تنگه نفس های عمیق پر شهوت روزهای سرد زمستانی است و داغی و گرمای تنت و اغوشت و ...

و من جا خوش کرده در اغوشی ارام داغ ...

دلم می خواهد کمی غریبه تر باشیم کمی پیچیده تر دلتنگ هم باشیم ...

می خواهم با آخرین سرعت دور شوم از احساس تو و دوباره دلتنگ دیدن و حضور تو ....

من تنها...


روزی که از عشقت برایم گفتی و نوشتی برایت نوشتم ...

" من مرغ آتشم ،

می سوزم از شراره ی این عشق سر کشم

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را ،

آغاز میکنم

پر باز می کنم

پرواز می کنم "


و امروز خوشحالم بعد از احساس گم شدن چترم ان هم در بارانی آرام اما گاه دلهره آور باز دوست می دارم زمزه کنم این شعر ...





 و آسمان زندگی ابری است .......


کسی چتر من را ندیده است آیا؟