حال این روز های من

دیشب تولد لاکی بود .

بعد از دو ماه، غذای یکم پختنکی پزوندم  یه ماکارونی جذاب  به نظرم تک ماکارون دیگه حال نمیده ؟! جذاب نمیشه موقعی که پخته میشه ، دیشب یه بسته ماکارونی ترکیه ای خریدم جعبه اش هم خوشل بود ...

یادش بخیر تا بچه بودیم فقط ماکارونی ترکیه ای مامانمون استفاده میکردن تا اینکه تک ماکارون آمد 

خلاصه تنبلی رو گذاشتم کنار و سالادم درست کردم نوشیدنی هم خریده بودم (ماءالشعیر بی طعم ) نوشیدنی محبوب من!

بعدشم بهش هدیه دادم البته این هدیه دادن تو بخش غش من اتفاق افتاد تقریبا ( یعنی تو خواب و بیداری) 

چون انقدره این روز ها خستم که وقتی میام خونه تقریبا از 10 به بعد بی هوشم....

هدیه لاکی امسال یکم هولکی بود یه جین که از آنکارا از روی شلوار خودش براش خریدم با 2 تا جورا پولو البته نکته داره چون جوراباشو کلی گشتم پیدا کردم ، رنگی پنگی گرووووون :))

خونمون رو سپردیم به بنگاه ها ، دیگه نوبت بلیط هست ...

امیدوارم ویزا رو به ما بدهند تا لاکی میگه دلش روشن هست ولی من دلم 50 * 50 هست

اگر ندادنم میخوام خونمو برای روحیاتمم شده جا به جا کنم  یه خونه با یه پنجره ی بزرگگگگگگگگ، با وسیله یکمی وسیله های جدید محلمونم اصلا عوض میکنم یه جا یکم ارزون تر عوضش خونش جینگول تر ، خسته شدم از این محله ی الکی گرون ... ( دارم تو ذهنم آپشن هایی که اگر ویزا ندادن باید انجام بدم و زیاد میکنم تا غصه ام کم بشه )

دلم می خواد با همه ی انرژیم دنیامو بسازم ..... شایدم خل شدم ... نمیدونم

سفر هیجان انگیز....

 

استرس های آدم وقتی زیاد میشه یعنی هزار تا فکر تو کله اش هست ، من تقریبا هر روز دارم اسباب کشی می کنم تو فکرم ! 

از انجایی که خیلی مرتب منظم هستم هی دارم کارتن ها را طبقه بندی نموده و کتاب های کتابخانه را دسته بندی کرده به شاخه های مختلف و کاتن پیچ میکنم  هی به خودم میگم دونه دونه فکر بکن ها ولی نمیشه انگار ...

الان آمدم سر کار کل دیروز و در حال جلو انداختن کارها بودم تقریبا همه چیزا رو مرتب کردم امیدوارم کسی در نبودم به خاطر کار من اذیت نشه هر چند میدونم یکی دو تا از همکارام دشواری براشون داره 

خلاصه اینکه داریم میریم سفر کل دیشب و  داشتم خونه ی هپلیمونو جمع و جوری میکردم و لباس می شستم و ساکمو می بستم  .... ساک بستن هیچ وقت نفهمیدم کدوم لباس لازم هست کدوم نیست  یکی از دوستام میگه اگر به تو بود آرایشگرتم میذاشتی تو کیفت میبردی تا همه چیز تحت کنترلت باشه ولی واقعا این مسئله خوف نیست میدونم خودم ...

باید تمریم کنم از وسایلم دل بکنم ... هی نگم اینم شاید لازم بشه و آن هم میخوام و ....

باید یاد بگیرم یاد...

امروز...

 

دیشب با دو تا از دوستان دور هم بودیم و شب زنده داری داشتیم، بچه ها میگفتن حالا که دارید میرید پینه دوز هم سعی کنه مدرک فوق تو مددکاری بگیره .... و حقیقت این بود وقتی آن ها این پیشنهاد و میدادن شاید نمیدونستند من چقدر عاشقانه این رشته رو دوست دارم و همیشه دوست داشتم حین این کار عکاسی اجتماعی هم بکنم و کتاب عکس داشته باشم ولی همیشه یه جمله مانع من شده و خودم تنها کسی هستم که میدونم که چقدر اعتماد به نفسم در خصوص تحصیل زبان کف زمین هست و کلا هیچ توانایی در خودم نمیبینم  همیشه یه جمله میاد تو سرم " تو هیچ وقت زبان یاد نمیگیری خدتو نکش تو خنگی" این جمله ایی هست که من و فلج کرده و میکنه و گاهی اطرافیان ناخواسته اون رو تقویت کردن ...

 

گاهی دلم برای پینه دوز طفلکی می سوزد ... نقطه ی تاریک حیات خود را زبان میداند و بس ....

 

باید یه سفر کوتاه بریم آنکارا ، احتمالا یکشنبه عصر بریم و چهارشنبه شب برگردیم، مدارک و هفته ی پیش جمعه صبح فرستادیم، کلی رضا پسر خوبی بود کار ها رو طبق برنامه دنبال کرد کلی محمد دو شب و روز سخت داشت کمک کرد فابل ها رو مرتب کنیم و در نهایت فرستادیم و حالا باید برای انگشت نگاری بریم امیدوارم تا اخر بدشانسی نیاریم و این پروژه ایی که انقدر براش تلاش کردیم سرانجام داشته باشه و کشتی زندگانی ما هر چند در اقانوس تازه و ناشناخته ای و شاید با طوفان های سخت روبه رو شود اما در حرکت خواهد بود ....

ابیانه بهم خوش گذشت مخصوصا که بعد سالها دختر خاله و پسرخاله ها و خواهر و مادر و خاله و دایی و پدر بزرگ و مادربزرگ بودن و ما کلی به یاد قدیم ها بودیم من هم ذوق مرگیده بودم و .... اصولا نمیدانم چرا انقدر این سرزمین کوچک را دوست میدارم و من در آن دیوانه می شوم من در کودکی آرزو داشتم کلبه ایی داشته باشم وسط جنگلی بزرگ و از چاه آب بکشم و برای تهیه غذا شکار کنم   جز فانتزی های کودکیم بود حتی بازی های کودکانه ام همیشه وسط حیاط کنار باغچه و درخت و گلدان ها بود ...

باید بعد از بازگشت کلی کار انجام بدیم ... کارهای سخت و بزرگ که تا حالا نکردیم مثل اسباب کشی  اجاره خونه و جمع آوری .... 

این روز ها اضطراب من و رها نمیکنه ....

خواب بد من

صبح ساعت 6، از خواب پریدم داشتم می مردم ، کابوس همیشگی که دارم شاید خیلی عجیب باشه ولی بارها این خواب و دیدم.

باز دبیرستانی هستم  رشته علوم انسانی شب امتحان هست و درس ها با حجم زیاد و کتاب های قطور ... همیشه تو دبیرستان شب امتحان شاید 4 ساعت کمتر می خوابیدم و یک ریز در حال خوندن بودم ، جز 5 نفر اول کلاس بودم ، هیچ وقت کتاب رو نمیرسیدم دوره کنم و اصلا علاقه ایی به دوره کردن نداشتم ، اصولا فقط یک بار میخوندم ولی  زمان مطالعه ام خیلی طول میکشید انگار میرفتم تو کتاب تو داستان تو عالم روان شناسی و....

دیشب خواب دیدم شب امتحان هست و من 13 تا درسم مونده و هیچی وقت ندارم تا مرز سکته تو خواب رفته بودم، اینکه درسایی که دوستشون دارم و نتونم تو برگه خوب پاسخ  بدم برام زجرآور بود....
چقدر دوست داشتم برگه هام مرتب و پراز فهمیدن باشه و معلم هام بفهمن من فهمیدم نه اینکه حفظ کرده باشم! خلاصه اینکه وقتی از خواب بیدار شدم با تمام وجودم شکر کردم که دوران دبیرستان تموم شد .... 

امروز دارم میرم ابیانه برای به قول خودمون اجرای کارناوال   رضا هم میمونه تهران و احتمالا با موهو میخوان در نبود من جشن بگیرن... همیشه سخت ترین کار برام تنها خوابیدن هست