امروز...
دیشب با دو تا از دوستان دور هم بودیم و شب زنده داری داشتیم، بچه ها میگفتن حالا که دارید میرید پینه دوز هم سعی کنه مدرک فوق تو مددکاری بگیره .... و حقیقت این بود وقتی آن ها این پیشنهاد و میدادن شاید نمیدونستند من چقدر عاشقانه این رشته رو دوست دارم و همیشه دوست داشتم حین این کار عکاسی اجتماعی هم بکنم و کتاب عکس داشته باشم ولی همیشه یه جمله مانع من شده و خودم تنها کسی هستم که میدونم که چقدر اعتماد به نفسم در خصوص تحصیل زبان کف زمین هست و کلا هیچ توانایی در خودم نمیبینم
همیشه یه جمله میاد تو سرم " تو هیچ وقت زبان یاد نمیگیری خدتو نکش تو خنگی" این جمله ایی هست که من و فلج کرده و میکنه و گاهی اطرافیان ناخواسته اون رو تقویت کردن ...
گاهی دلم برای پینه دوز طفلکی می سوزد ... نقطه ی تاریک حیات خود را زبان میداند و بس ....
باید یه سفر کوتاه بریم آنکارا ، احتمالا یکشنبه عصر بریم و چهارشنبه شب برگردیم، مدارک و هفته ی پیش جمعه صبح فرستادیم، کلی رضا پسر خوبی بود کار ها رو طبق برنامه دنبال کرد کلی محمد دو شب و روز سخت داشت کمک کرد فابل ها رو مرتب کنیم و در نهایت فرستادیم و حالا باید برای انگشت نگاری بریم امیدوارم تا اخر بدشانسی نیاریم و این پروژه ایی که انقدر براش تلاش کردیم سرانجام داشته باشه و کشتی زندگانی ما هر چند در اقانوس تازه و ناشناخته ای و شاید با طوفان های سخت روبه رو شود اما در حرکت خواهد بود ....
ابیانه بهم خوش گذشت مخصوصا که بعد سالها دختر خاله و پسرخاله ها و خواهر و مادر و خاله و دایی و پدر بزرگ و مادربزرگ بودن و ما کلی به یاد قدیم ها بودیم من هم ذوق مرگیده بودم و .... اصولا نمیدانم چرا انقدر این سرزمین کوچک را دوست میدارم و من در آن دیوانه می شوم من در کودکی آرزو داشتم کلبه ایی داشته باشم وسط جنگلی بزرگ و از چاه آب بکشم و برای تهیه غذا شکار کنم
جز فانتزی های کودکیم بود حتی بازی های کودکانه ام همیشه وسط حیاط کنار باغچه و درخت و گلدان ها بود ...
باید بعد از بازگشت کلی کار انجام بدیم ... کارهای سخت و بزرگ که تا حالا نکردیم مثل اسباب کشی اجاره خونه و جمع آوری .... 
این روز ها اضطراب من و رها نمیکنه ....
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .