این روزها....
کنار پنجره ی بزرگ و آفتابی خونه ی گرم و دوست داشتنی نشسته ام و آرام فکر میکنم حالا که رفته دانشگاه حالا که دیگر نیست تا او را آرام کنم، اجازه دهم بغض در من بشکند یا نه ؟!!
همیشه وقتی ظلمی شخصی به من میرود لال میشوم ، منتهای وجودم درد می شود و از کار میافتم، واژه ی نمیدانم در من اوج میگیرد و خواب از من خروج میکند و خوب این نزدیک ترین کسان من را می رنجاند شاید چون عادت به چهره ی خندان من دارند ...
به صورت خواهر 20 ساله ام نگاه میکنم ، عکسش را در صفحه ی اینستا گذاشته وقتی اتوبوس دانشگاه کنار جاده پنچر شده و آن ها با خوشحالی تمام در حال شادمانی کردن هستند و بازی گوشی ، چقدر بزرگ شده ، زیبا شده، چقدر جوان و شاداب، این روزها عشق رو هم تجربه کرده، آرامش حضور، 8 ماهی میشه با یکی از همکارهای محل کارش دوست شده، گفتم محل کار ، خواهر کوچکم خیلی زود بعد کنکور برای خودش تو یک آموزشگاه کار پیدا کرد و مستقل شد و اون روزها دیگر پدر مادر من برایشان عادی بود و من تنها لبخندی آرام داشتم.
دیدن تصویر سوسک سیاه زیبا ، من رو میبره به سال های دانشجویی به اینکه چقدر من تغییر کرده ام !
چقدر من این روزها آرام شده ام و من چقدر زن شده ام، این مرداد که بی آید باید شمع 28 را فوت کنم !! باورم نمی شود ...
نگاه که میکنم می بینم، پشت سرم جاده ی زیبایی است از رویاهایی که جرات و قدرت ساختش و به خودم دادم....
سفرهای بسیاری و لحظه های زیبا و حتی لحظه های سخت مسئولیت های زندگی، جنگیدن ها و کم آوردن ها اشتباهات و تجربه کسب کردن ها سر آخر چشیدن موفقیت ها ....
و سرشار از یک حضور است و من و تو، من و تو یک روز تصمیمی گرفتیم و شروع کردیم در این دنیا با واقعیت ها زندگی کردن، من و تو خواستیم که جوانی را در تنهایی نگذرانیم و سرزمین تجربه ها را از هم دریغ نکینم، زندگی من و تو خیلی واقعی است خیلی خیلی واقعی، نه در ابرها زندگی کردیم و نه در لجنزار ....
من و تو با هم نفس کشیدیم و احساس در ما عمق عجیبی گرفته است، گاهی دور و نزدیک میشویم ولی من و تو برای هم خیلی واقعی هستیم.
این روزها در چشمان تو روح آینده دوباره زنده شده و من با آرامش خاصی، می خواهم آزردگی ام را فراموش کنم تا تو را در تلاطم روحی خود نیاندازم و نگذارم چیزهای بی ارزش لحظه های خوش این روزها رو از ما بگیرد ....
این روزها تو در محیط این دانشگاه تمام لذت های روحی یک محقق را میبری و این شادی زیادی در چهره تو ایجاد کرده و من دلگرم این آرامشم و میدانم که دوست داری بمانی و تجربه کنی .
چقدر من با حال امروزم بیگانه ام!؟
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .