به رود زمزمه گر گوش کن

                                                                                              که می خواند
                           
                 سرود رفتن و رفتن
                                                        
                    و برنگشتن ها

چشمانم از رفتن هایتان خسته است!!

اگر روزهایی در زندگی تلاش به نرفتن و آرزوی نرفتن از وطن داشتم به خاطر بخشی از وجودم بود که دوستانم بودند گاهی برخی از دوستان می توانند از خواهر و یا برادر به انسان نزدیک تر باشند گاهی درد هایی داری که فقط سر بر شانه ی رفیقی می توانی بگذاری یا شانه هایت را قوی نگه می داری تا درد هایش را بتواند با تو تقسیم کند گاهی به شدت بحث و دعوا داری و در آخر اندوهناکیمان برای اندوه یکدیگر بعد از این بحث هاست گاهی از خودت توقع داری کاری که حتی برای نزدیکانت انجام نمیدهی  با جوووووون دل برای رفیقت انجام دهی.
عید ها و تولد ها دوست داری اولین نفر هایی باشی و باشند که با هم شاد می شوید ...
شب گردی ها و رازهایی که تمامی ندارند خاطراتی که جای جای این وطن می تواند به صداقت و پاکی آن ها شهادت دهد و...

 و باز یکی دیگر ...

باز ....

دلم برای یک دووووووست تنگ می شود و با خاطراتش بارانی می شوم ...

 دلم تنگته محمد .....
 صبح  چه خاطره انگیز و باز اتفاقی  در بزرگراه اسکورتت کردیم و تا خود فرودگاه دلم میخواست از ماشینتون تو را بدزدم  و مانع از رفتنت شوم ...
 یادگاری خریدن برای تو تلخ ترین هدیه ایی بود که تا امروز خریدم !!

برایت آرزو داشتم اگر قرار به رفتن ات است، خیلی شاد تر، خیلی شادتر و آرام تر از امروزت ، از این شهر و خاک و خاطراتش می رفتی...

کاش ...
کاش...
کاش این بورس ....

 یک سال و نیم پیش آمده بود و ...

لعنت به کی به چی ؟ نمی دانم ؟

گذشتنت از گیت آخر مثل عکسی که گرفتم خیلی تلخ برایم ثبت شد رفتنت را گریان میدیدم و نمیدانم ، نمیدانم هایم  در ذهنم دنبال هم می دویدند...

فقط آرزویم دوباره با هم بودن و موفقیت های پس از این جدایی هاست ...

و اما خاطرات این 3 سال آخر ...
برگشتم از فرودگاه  ...

روی همون کاناپه ی منهدم شده، توسط رفیقت که همیشه حامیش بودی نشستم و دارم خاطراتمان از اولین دیدارهایمان درآن  زمستان 86 را مرور میکنم ...
یادش بخیر چه کسی باور میکرد ، شاید راست میگویند دنیا خیلی کوچک است ...؟
ان روز ها من 20 ساله بودم و تو 21 ساله ... کوچکترین های آن جمع من و تو بودیم ...

بعد از ازدواجم انقدر با هم بودیم که دیگر با هم نبودن ها سخت سخت بود دیگر درد هر کدوم برای دیگری یه دنیا غم بود ... دیگر شادی هایمان و سفرهایمان و شبگردی هایمان بی هم بی معنی بود...

نبودنت برایم خیلی سخت خواهد بود می دانم که برای تو هم دوری از خانه و خانواده و دوستانت سخت است ولی انگار خوبی ما در همین دوری ها رقم خورده است ...
 ریفقم بسیار بسیار دلتنگتم .... و میدانم به مرور دلتنگ تر هم می شوم ... دیگر خوب تجربه ی این رفتن ها را دارم ...
پویان هم که برود ما می مانیم و یکدونه دخترمون نسیم .... چه خانواده ایی بودیم من و لاکی و تو ( دایی) و دو تا خواهر زاده هات ...
بماند از خاطرات گذشته نقطه چین هایی که فقط می ماند در دل های پر درد مان ....
امیدوارم زود این دوری ها تمام شود ...
امیدوارم دنیا برایمان انقدر کوچک شود که ما آدم ها باز به هم برسیم و شاد باشیم از با هم بودن...

خسته از این همه جدایی هایتان ، با چشمان خیس و دردناکم ارزو می کنم ...
 راهتان هموار،  دلتان بی غصه ، آرامشتان افزون ، دلهایتان گرم ...