.........


تب دارم مریضم و نمی دونم ... حقیقتا می دونم چرا پریشون حالم اما ...

باید فراموش کنم باید فراموش کنم باید فراموش کنم و .... بهتر است از خاطرم برود و ....

باید خیلی حس ها رو در خودم بکشم شاید .... برای حفظ یه احساس دیگه نباید بذارم رشد کنه نمی دونم ....

بگذریم

.

.

.

.

.

روزهای قبل بازارچه روزها و حتی شب های شلوغی بود که بالاخره تجربه اش کردم .... و الان تاوان تجربه اش حس و حال مریضی و گلو درد و تب است که هر چه مقاومت کردم نشد و بر من چیره شدند این ویروس ها ....

وقتی روزها تا پاسی از شب را در آکواریوم شیشه ای می گذرانم ( اتاق کارم را می گویم) دلخور از خود سعی میکنم انرژی برای سایرین داشته باشم همه من را آدمی شاد می شناسند ولی دوستانی هم دارم که خوب می دانند روح شکننده ای در وجود من است.

روحی که معدود  روزی پیش می آید صدای جیرینگ آن در نیاید....

کار برایم عار نیست، مدیرم هم دوست دارم و البته همکاران قبلی ام را اما ....

اما مدیر اجرایی داریم که از مدیریت بویی نبرده و تمام انرژی و نشاط من را از شیره ی جانم می کشد بیرون از صبح شاهد دروغ و شلوغ کاری هایش هستم و ...

مدیری که گاهی بیش از اینکه مدیری خوب باشد، چاپلوسی نمونه است و البته مدیری بی تدبیر!

نه تنها من بلکه اکثر کسانی که با او کار می کنند از او گریزانند، هر روز باید نگران این باشم نکند از سر لجبازی با من خراب کاری کند و به نام من تمام شود!
کلید دفتر مدیر عامل را هم که به دستور مدیرمان برایم زد دیگر اخلاقش با من نور علی نور شد، چه حکمتی است این چاپلوسی کردن و حسادت نمیدانم ....

طرز صحبت و شعور و کلام هم که دیگر نگو ....

( به بچه ی نوه چه میگویند ؟ ) همان بچه ی نوه ی مدیرمان که پسری 4 ساله و بازیگوش به اسم مبین است گاهی توسط مامان بزرگ پدر نگهداری می شود و یک روز این آقای مدیر دست در دست بچه او را در محیط خیریه با خود می چرخواند و هر 5 دقیقه یک بار عنوان خانم منشی را برای خانم الف که من باشمبه کودک یاد اوری میکرد و می گفت :  مبین جان تو بزرگ بشی مدیر اینجا میشی !! من معاونت !!!! خانم الف هم تا اون موقع بچه میاره میشه منشیت !!!!!!!!!!!( ایشون ظاهرا به نظام کاستی هم معتقدند)

و من و سکوت و .....

پ.ن: الان 4 روزی هست که از برگذاری بازارچمون می گذره تجربه ی جالبی بود !

روزگارم تب کردست چون هم مریضم نافرم هم تب دار زندگیم .....

اصولا وضعیت خاک بر سری هست.



"خود" کشی...

 

امسال قرار بود در تاریخ 28 مرداد با یکی از شعب مدارس پسرانه سلام قرارداد کاری توافق شده ایی را امضا کنم اما ...

برنامه ی ذهنی من قبل از سه مصاحبه ایی که کردم و قرار روز 28 گذاشته شد این بود که مدرسه سلام 2 روز درس می دهم و در مدرسه ایی دیگر که پسرخاله ام معرفی کرده بود یک روز مشاور علوم انسانی  خواهم بود و چهار روز دیگر را ضمن کاری های یک معلم در خانه می توانم به درس و آینده ی علمی خودم بپردازم ، اخر من به خود وعده های پس از انتخاباتاتی داده بودم!!

ولی زهی خیال باطل دو هفته قبل از 28 مرداد رفتم مدرسه تا ببینم مدیری که انقدر دم از علاقه به علوم انسانی و اهمیتش میزد چه امکاناتی دارد .

از CD و DVDهای تکنولوژی آموزشی که خبری نبود گفتم می شود کتاب های کتابخانه را بررسی کنم تا اگر ممکن بود کتاب های مربوط را سفارش دهم ؟ از کتابخانه خبری نبود!!!

حالا من موندم و یک تعجب گنده در مورد شهریه ؟!! سه مصاحبه در مجموع سه ساعت و آوازه ی مدارس انرژی اتمی (س ل ا م ) با ان برند رنگیش!!!

در عین حال باز خود را از تک و تا ننداخته و گفتم آقای مدیر گفتند 3 ساعت در هفته هر کلاس اجتماعی دارند شما (مدیر اموزش) داوم میگویید 2 ساعت ! خواستم تصحیحش کنید !

گفت : نه همین دو ساعت است.  گفتم : نمی شود مصوبه آموزش و پرورش که لنگ هم می زند 3 ساعت عنوان شده . به شک افتاد گفت : راست میگید الان که یادم میاید سال گذشته هم 3 ساعت بود ! من با شما تماس میگیرم رفع ابهام میکنیم

تماس گرفتند و گفتند ما امسال یک ساعت به ریاضی اضافه کردیم و از اجتماعی کم !!!! و من دیگر طاقت نیوردم خواستم با مدیر صحبت کنم.

پس از مکالمه با مدیر که یادآوریش زجر آور است به این نتیجه رسیدم که در خیانت و توهین به علوم انسانی شریک باشم  با همه ی نیاز مالی ( چون این مدرسه نسبت به مدارس دیگر بهتر پول میداد و از حق التدریس دانشگاهی هم بهتر بود) می گذرم و دیگر تا مدتی کار آموزش را به همان تدریس خصوصی عربی ختم میکنم.

و اینگونه تمام برنامه ی من به هم خورد و .... ، سال گذشته که از ترکیه بر گشتم تقریبا به صورت مداوم کلاس زبان میرفتم هر ماه یک ترم در ادامه می خواستم ضمن تدریس زبان و دروس دانشگاه رو شروع کنم و با به هم خوردن موقعیت کاری همه چیز به هم خورد ...

رضا هم که کلی مقاله باید تحویل میداد و امتحان جامع و پرپوزال پایان نامه و ....

تا خود آذر و دی شلوغ بود و نیاز ما به داشتن درآمد حتمی، این شد که وقتی مریم یکی از دوستان نیمی وبلاگی نیمی واقعی (همسایه ایی و دوستی ) به من پیشنهاد مصاحبه کاری در بنیاد نیکوکاری ....... را داد خیلی سریع قبول کردم و دیگر از همان روز متوجه شدم  با  احساسی که ان مدیر و مکالماتمان به من داد و ظلم جامعه به ما و سر ریز شدن ظرف وجودیم دیگر " من" تا مدتی " تمام " شدم .

کار از ساعت 8 صبح تا 5 بود گفتند برخی روزها هم در برخی مورد های کاری تا اخر شب و روزهای تعطیل هم  گاهی باید حضور داشته باشید ...

دیگر برای من چه تفاوتی داشت احساس کسی را داشتم که خودش رفته بود بالای صندلی چوبه دار و دارد خود از دست خود و محیط و ادم هایش حلقه آویرز میکند ...

                                                                        

آری من آن روز تصمیم گرفتم " خود" را به دار بی آویزم...

پ.ن:

حسن این کار به نفع بچه های بی سرپرست و بد سرپرست و دانش آموزان مستعد تحصیل و کم بضاعت و مادران سرژرست خانواده کار کردن بود !

ادامه دارد....