"خود" کشی...
امسال قرار بود در تاریخ 28 مرداد با یکی از شعب مدارس پسرانه سلام قرارداد کاری توافق شده ایی را امضا کنم اما ...
برنامه ی ذهنی من قبل از سه مصاحبه ایی که کردم و قرار روز 28 گذاشته شد این بود که مدرسه سلام 2 روز درس می دهم و در مدرسه ایی دیگر که پسرخاله ام معرفی کرده بود یک روز مشاور علوم انسانی خواهم بود و چهار روز دیگر را ضمن کاری های یک معلم در خانه می توانم به درس و آینده ی علمی خودم بپردازم ، اخر من به خود وعده های پس از انتخاباتاتی داده بودم!!
ولی زهی خیال باطل دو هفته قبل از 28 مرداد رفتم مدرسه تا ببینم مدیری که انقدر دم از علاقه به علوم انسانی و اهمیتش میزد چه امکاناتی دارد .
از CD و DVDهای تکنولوژی آموزشی که خبری نبود گفتم می شود کتاب های کتابخانه را بررسی کنم تا اگر ممکن بود کتاب های مربوط را سفارش دهم ؟ از کتابخانه خبری نبود!!!
حالا من موندم و یک تعجب گنده در مورد شهریه ؟!! سه مصاحبه در مجموع سه ساعت و آوازه ی مدارس انرژی اتمی (س ل ا م ) با ان برند رنگیش!!!
در عین حال باز خود را از تک و تا ننداخته و گفتم آقای مدیر گفتند 3 ساعت در هفته هر کلاس اجتماعی دارند شما (مدیر اموزش) داوم میگویید 2 ساعت ! خواستم تصحیحش کنید !
گفت : نه همین دو ساعت است. گفتم : نمی شود مصوبه آموزش و پرورش که لنگ هم می زند 3 ساعت عنوان شده . به شک افتاد گفت : راست میگید الان که یادم میاید سال گذشته هم 3 ساعت بود ! من با شما تماس میگیرم رفع ابهام میکنیم
تماس گرفتند و گفتند ما امسال یک ساعت به ریاضی اضافه کردیم و از اجتماعی کم !!!! و من دیگر طاقت نیوردم خواستم با مدیر صحبت کنم.
پس از مکالمه با مدیر که یادآوریش زجر آور است به این نتیجه رسیدم که در خیانت و توهین به علوم انسانی شریک باشم با همه ی نیاز مالی ( چون این مدرسه نسبت به مدارس دیگر بهتر پول میداد و از حق التدریس دانشگاهی هم بهتر بود) می گذرم و دیگر تا مدتی کار آموزش را به همان تدریس خصوصی عربی ختم میکنم.
و اینگونه تمام برنامه ی من به هم خورد و .... ، سال گذشته که از ترکیه بر گشتم تقریبا به صورت مداوم کلاس زبان میرفتم هر ماه یک ترم در ادامه می خواستم ضمن تدریس زبان و دروس دانشگاه رو شروع کنم و با به هم خوردن موقعیت کاری همه چیز به هم خورد ...
رضا هم که کلی مقاله باید تحویل میداد و امتحان جامع و پرپوزال پایان نامه و ....
تا خود آذر و دی شلوغ بود و نیاز ما به داشتن درآمد حتمی، این شد که وقتی مریم یکی از دوستان نیمی وبلاگی نیمی واقعی (همسایه ایی و دوستی ) به من پیشنهاد مصاحبه کاری در بنیاد نیکوکاری ....... را داد خیلی سریع قبول کردم و دیگر از همان روز متوجه شدم با احساسی که ان مدیر و مکالماتمان به من داد و ظلم جامعه به ما و سر ریز شدن ظرف وجودیم دیگر " من" تا مدتی " تمام " شدم .
کار از ساعت 8 صبح تا 5 بود گفتند برخی روزها هم در برخی مورد های کاری تا اخر شب و روزهای تعطیل هم گاهی باید حضور داشته باشید ...
دیگر برای من چه تفاوتی داشت احساس کسی را داشتم که خودش رفته بود بالای صندلی چوبه دار و دارد خود از دست خود و محیط و ادم هایش حلقه آویرز میکند ...
آری من آن روز تصمیم گرفتم " خود" را به دار بی آویزم...
پ.ن:
حسن این کار به نفع بچه های بی سرپرست و بد سرپرست و دانش آموزان مستعد تحصیل و کم بضاعت و مادران سرژرست خانواده کار کردن بود !
ادامه دارد....
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .