راحت بخواب ای شهر!
آن دیوانه مرده است
در پیله ی ابریشمش پروانه مرده است
در تنگ،دیگر شور دریا غوطه ور نیست
ماهی دلتنگ،خوشبختانه مرده است
یک عمر زیر پا لگد کرد او را
اکنون که میگریند روی شانه مرده است
 دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

رفیق من هی ی ی ی یچ کس بود ...


 

رفیق من در این سال سیاه، هی ی ی ی ی چ کس بود ... هیچی که هیچ وقت نیست !! و من تنهام ... همان تنها ، که تنها ماند ... در افکار ش ش ش... همان که شب ها ا ا ا پشت یک پنجره تا صبح ح ح ح بیدار بود ... به او گفت : صدا یش کن ... کسی می آید اینجا.... در افکارت ... که مثل هیچکس خواهد بود! ...صدا می زد کسی می آید این شب ها کسی که مثل هیچ کس نیست؟ ...  اما ... رفیق من در این سال ها نه آنکه مثل هیچ کس بود !!! همان هیچ کس شد ... نیامد در افکارم ... و او تنها کنار پنجره ، سال ها تنها ماندست...دلم غمگین شد این شب ها ... غمی که بیش از آن شب هاست ... و بانگی باز او را یاد داد ، رفیقت هی ی ی ی چ کس است بیهوده اینجایی !! تو تنهایی تو تنهایی و تنها خواهی ماند کنار پنجره تا هیچ!

ماندن یا رفتن ...

 


سلام دوستان وصله پینه ایی


در مورد رفتن دوستانم نوشتم ،در مورد دلتنگی ها ،تاسف از رفتن هر کدوم که واقعا هر کدام برای ایران می توانست بهترین سرمایه باشد ...

اما همان طور که گفتم نمی دانم روز ی من هم علی رغم میلم رفتنی خواهم شد یا نه ؟ ؟!

ولی احتمالا تا آنجایی که بتوانم می خواهم مقاومت کنم ... نمی خواهم روزی فرا برسد همانند 25 خرداد 88 و من در آن شکوه نقشی نداشته باشم ... دلم نمیخواهم به قول سعید از پشت مرزهای ایران برایش ارزوی ازادی کنم ... من اینجا اگر هیچ دلخوشی از مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نداشته باشم دلم گرم هست به بودنم ... به اینکه شاید به قول لیلا شمعی در تاریکی باشم و روزی بیش از تک شمع ها شویم ... اگر 5 سال اگر 10 سال اگر 20 سال ... یا اگر 40 سال دیگر هم باشد دلم می خواهد همین جا باشم تک تک لحظه هاش رو ایران باشم ...  ایران ... ایرانی که دو سال هست دارم سعی میکنم هفته ایی یک ساعت ربع را با بچه ها  در مورد تاریخ واقعی آن و مواردی که میتوانیم از آن درس عبرت بگیریم حرف بزنم...

اول ها ناراحت بودم از اینکه کاش میشد علوم اجتماعی تدریس کنم ... خدا کنه علوم اجتماعی رو به من بدهند .... حداقل یه کلاس ... ولی الان تنها فرصت ها را غنیمت میشمارم ...

شاید کادر دفتری مدرسه ی من خیلی جو خوبی نباشد اما ...

 
من حسم این هست که باید ادامه بدیم و دلمون به هم خوش باشه ... دلم به حمید خوش هست تو دانشگاه ... دلم خوش که هر چی میخواد رو باید بگه رو میگه و می نویسه بی ترس ... بی ترس از اینکه شاید خانوادش به سختی دچار بشن ...
 اگر یه روزی هم بهش گیر بدن دیگه دلش نمی سوزه که اخ کاش ...

دلم به مادر لاکی خوش با تاثیر فوق العادش رو دانش اموزاش هنگام تدریس ... دلم به هادی ... به نغمه ...به مرتضی ... به مریمی... به مهدی ... به هنگامه به خیلی ها که موقعیتی دارن برای آماده کردن بچه های آینده خوش هست ... دلم به استادانم در دانشگاه ها که هنوز هستند با تمام قوا خوش هست ...

فعلا دلم می خواهد بمانم با تمام استرس هایش با تمام دلتنگی هایش و با تمام افسردگی هایش و با تمام گاه نا امید شدن هااااا... حداقلش این است که اینجا هستم جایی که حضورم تعریف می شود جایی که شاید نتوانم فعلا درسم را ان طور که باید ادامه دهم ولی حضورم شاید اندک تاثیری در محیط های مربوطه را داشته باشد. فکر میکنم هر کدام از ما می توانیم با حضورمان تغییری هر چند اندک ایجاد کنیم و این طور دلخوش به اینده باشیم نه اینکه از همه این ها بگریزیم ...

هر چند من معتقد نیستم دوستانم که رفتند گریختن و یا مسیر غلطی رفتن ولی این رفتن ها به قدری زیاد شده که می ترسم ... دیگر از ایرانی و ایرانی آگاه چیزی نماند ... و تاثیر آن هایی که همچنان در تلاشند انقدر کم شود که ...

 

رفتند .... می روند .... خواهند رفت ... می رویم  آیا ؟؟!! :(

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

حدود یک سال پیش از یکی از خاص ترین دوست هام جدا شدم ... مرمرم  رفت سوئد ... دوست دیگم مجتبی برادر لاکی هم رفت با یک روز تاخیر ... بعد علی و صدیقه  دوست های جدیدم رفتند انگلیس ... امروز هم علی قرار بره ایرلند و تا چند وقت دیگه هم عاطی میره ... سخته وقتی فکر میکنی و میبینی دیگه خودتو عشقولت دارین تنها میمونین  دلم نمی خواد که لحظه ای به ذهنم بیاد که محمد اینا هم می خوان برن ... چه برسه به اینکه بخوام فکر بکنم ایا ما هم رفتنی میشیم یا نه ؟ میتونیم مقاومت کنیم ؟!! دلم گرفته ! خیلی ...

فردا بعد از۱۰ ماه ساختمان رو تحویل میدم ... نتیجه ی ۱۰ ماه سر و کله زدن با ۲۰ واحد که خودشون رو با فرهنگ و در طبقات متوسط و بالای جامعه و تحصیل کرده می دانند اینکه :  دموکراسی نظم این جامعه کوچک را به شدت به هم می زند و اگر این کلونی را نماینده ی بخشی از جامعه در نظر بگیریم فقر فرهنگی و ناسازگاری در ما بیداد میکند .

عشقول هم رفته خداحافظی اخر با رفیق...

برف می آید ... قطع می شود .... سرد می شود ... آه دلمان دارد می ترکد چرا ؟!!

 

زن بودنم مرا اسیر کرده !!!

 

سلام

دلم از خودم گرفته ... شایدم از زن ... از نیستی زن ...اه از خودبیگانه شدیم در زنوارگی ها ی این اجتماع .. حالم خراب است به پهنای آسمان ... قدیم تر ها که بود همان زمان ها که به واسطه ی بکارتم مرا دختر خطاب میکردند . آن زمان ها مشغولیات زنوارگی ام در حد معمول تری بودم ...

الان سر می چرخانی باید یک وقتی را به یک کار زنانه یا زاییده انتظار از زن اختصاص دهی تازه سعی میکنی مثل نخود و لوبیا از هم سوا کنی ... گاه خودت سوق پیدا میکنی کاری را شروع کنی تا ذوقش را در اشتیاق دیگری ببینی و لذتش تو را لذتی افزون دهد!

قدیم تر ها ماهی یک بار ارایشگاهی می رفتیم (ابرو و سر و صورتی یا اپیلاسیونی) ... ( تازه گاهی هم دو ماه یک بار ) این وسط مسط ها هم اگر مجبور میشدی برای پوشیدن لباسی ،مهمانی ،جایی! مو های بدن را مرخص کنی با یک اپیلیدی سر و ته قضیه را به هم می رساندی ...

اما حالا...

 در طول ماه ،یک روز باید وقت بگیری برای اپلاسیون ... یک روز بری مو ها و ابرو ها را رنگ ساژ کنی و ان یکی را برداری ! ( اخر هیچ کدام هم نزدیک خونه نیست)

شانس اوردی کم مویی صورتت رو سه ماه یک بار هم نرسی بری اب از اب تکان نمی خورد !!!

بعد از ازدواج وزنت تغییر کرده و ناراحتی تا جایی که حس خانم مرغ چاق رو داری به هزار زحمت آن را کاهش میدی بعد از یک استوپ و استراحت دوباره رژیمت شروع میشه برای با قی وزنی که اضافه کردی ... حالا باید ورزش هم بری .. ورزش هر روزه ...  یادش بخیر یک روزی فقط دو کیلو اضافه داشتیم.

یکی دیگه از اتفاقات به هم خوردن پریود تو ،بعد از ازدواج ... هرمون ها یادشون میره کار طبیعیشون رو انجام بدن و این سیکل هر ماه در شما فراموش میشه برای همین باید مراجعاتت و به دکتر زنان بیشتر کنی ...
باید مصیبت جدید یعنی خوردن قرص به صورت مرتب رو هم بذاری تو برنامه ... تا سه ماه که بدنت برگرده سر جای اول ... دارو شدت میگیره صبح و شب یک قرص یک ژل داخل واژن ( اخه به واسطه ی زن بودن و دستگاه تناسلی متفاوت عفونت واژینال خیلی سریع در رفت و برگشته )  کم کم نفست داره گرفته میشه ... می فهمی امدی ابروشو درست کنی قرار چشمش کور بشه ... قرص ها اشتها اور هست ... با استرس می خوری و سعی میکنی محکم دست به دامن برگه ی رژیم هر هفته ایت باشی و زیر نطر دکتر رژیم تا دوباره توپولی نشی ... خسته ایییییییییییییییی ... چون مسئولیت زندگی رو هم شریکی ... هر چقدر هم عشقولت خوب باشه  باز هم اسیر میشی اسیر این زنانگی ...!!

کار های نکرده ی خونه و گرد و خاکی که از شیشه ی دو جداره هم می گذره و میاد تو امانمان را بریده ... هر چند با عشقول دوتایی به جان خانه می افتیم اما... غذا یی که بیشتر وقت را به خود میگیرد یا جمع و جور معمولی ،نه کار خانه! خیلی سخت است .مهمانی هایی که تازه بخشیش را نمی روی! و ورزش هر روزه که خوبه ولی کاش مثل ان قدیم تر ها فقط ورزش بود و برنامه های خودم... من دلم زمانی برای مطالعه می خواهد زمانی برای خود بودن اصلا دلم می خواهد هیچ مسئولیتی نداشته باشم ...وقتی کارها تمام می شود من دیگر توانی ندارم. حتی اگر غذا نپزی فکر این که چی بخوریم امشب خستت میکنه ...

و من اسیرم اسیر این بزرگ شدن و مسئولیت هاش اسیر واقعیت زندگی اسیر تنم حالم بد است.

الان هم وقت اپیلاسیون دارم ...