سلام
دلم از خودم گرفته ... شایدم از زن ... از نیستی زن ...اه از خودبیگانه شدیم در زنوارگی ها ی این اجتماع .. حالم خراب است به پهنای آسمان ... قدیم تر ها که بود همان زمان ها که به واسطه ی بکارتم مرا دختر خطاب میکردند . آن زمان ها مشغولیات زنوارگی ام در حد معمول تری بودم ...
الان سر می چرخانی باید یک وقتی را به یک کار زنانه یا زاییده انتظار از زن اختصاص دهی تازه سعی میکنی مثل نخود و لوبیا از هم سوا کنی ... گاه خودت سوق پیدا میکنی کاری را شروع کنی تا ذوقش را در اشتیاق دیگری ببینی و لذتش تو را لذتی افزون دهد!
قدیم تر ها ماهی یک بار ارایشگاهی می رفتیم (ابرو و سر و صورتی یا اپیلاسیونی) ... ( تازه گاهی هم دو ماه یک بار ) این وسط مسط ها هم اگر مجبور میشدی برای پوشیدن لباسی ،مهمانی ،جایی! مو های بدن را مرخص کنی با یک اپیلیدی سر و ته قضیه را به هم می رساندی ...
اما حالا...
در طول ماه ،یک روز باید وقت بگیری برای اپلاسیون ... یک روز بری مو ها و ابرو ها را رنگ ساژ کنی و ان یکی را برداری ! ( اخر هیچ کدام هم نزدیک خونه نیست)
شانس اوردی کم مویی صورتت رو سه ماه یک بار هم نرسی بری اب از اب تکان نمی خورد !!!
بعد از ازدواج وزنت تغییر کرده و ناراحتی تا جایی که حس خانم مرغ چاق رو داری به هزار زحمت آن را کاهش میدی بعد از یک استوپ و استراحت دوباره رژیمت شروع میشه برای با قی وزنی که اضافه کردی ... حالا باید ورزش هم بری .. ورزش هر روزه ... یادش بخیر یک روزی فقط دو کیلو اضافه داشتیم.
یکی دیگه از اتفاقات به هم خوردن پریود تو ،بعد از ازدواج ... هرمون ها یادشون میره کار طبیعیشون رو انجام بدن و این سیکل هر ماه در شما فراموش میشه برای همین باید مراجعاتت و به دکتر زنان بیشتر کنی ...
باید مصیبت جدید یعنی خوردن قرص به صورت مرتب رو هم بذاری تو برنامه ... تا سه ماه که بدنت برگرده سر جای اول ... دارو شدت میگیره صبح و شب یک قرص یک ژل داخل واژن ( اخه به واسطه ی زن بودن و دستگاه تناسلی متفاوت عفونت واژینال خیلی سریع در رفت و برگشته ) کم کم نفست داره گرفته میشه ... می فهمی امدی ابروشو درست کنی قرار چشمش کور بشه ... قرص ها اشتها اور هست ... با استرس می خوری و سعی میکنی محکم دست به دامن برگه ی رژیم هر هفته ایت باشی و زیر نطر دکتر رژیم تا دوباره توپولی نشی ... خسته ایییییییییییییییی ... چون مسئولیت زندگی رو هم شریکی ... هر چقدر هم عشقولت خوب باشه باز هم اسیر میشی اسیر این زنانگی ...!!
کار های نکرده ی خونه و گرد و خاکی که از شیشه ی دو جداره هم می گذره و میاد تو امانمان را بریده ... هر چند با عشقول دوتایی به جان خانه می افتیم اما... غذا یی که بیشتر وقت را به خود میگیرد یا جمع و جور معمولی ،نه کار خانه! خیلی سخت است .مهمانی هایی که تازه بخشیش را نمی روی! و ورزش هر روزه که خوبه ولی کاش مثل ان قدیم تر ها فقط ورزش بود و برنامه های خودم... من دلم زمانی برای مطالعه می خواهد زمانی برای خود بودن اصلا دلم می خواهد هیچ مسئولیتی نداشته باشم ...وقتی کارها تمام می شود من دیگر توانی ندارم. حتی اگر غذا نپزی فکر این که چی بخوریم امشب خستت میکنه ...
و من اسیرم اسیر این بزرگ شدن و مسئولیت هاش اسیر واقعیت زندگی اسیر تنم حالم بد است.
الان هم وقت اپیلاسیون دارم ...