اما دلت میخواهد تنها، رهگذرٍ خیابان رویاهای من باشی
گفتی یادش بخیر نزدیک...
میای ؟
آمدم به شوق دیدار
اما می دانستم باز هم ...
زیر برف و بوران راه رفتم راه
و تو آمدی وقتی من دیگر رفته بودم ...
و می دانم این تراژدی ادامه دار است،نقطه
سرد سرد ...
دیگر زمان سپری شده است !
باز هم خاطره ی تردید آمدن و نیامدنت !
تنها دلم ، دلتنگ "باران" بود...
دلم تنگ تنگ تنگ بود !
و شاید دلت تنگ ...
و من نمی دانم ،
" کدام فتنه ی بی رحم ،
عمیق ذهن تو را تیره میکند از وهم ؟"
زمستان 92
باید فرار کنم
از خودم و بغض هایم
از احساسات بی پایانم
باید به جنگ چنگ چنگ های گلویم بروم
باید بگریزم از این هجمه های سرخ وابرهای تشنه
پشت این آکواریم باید خندید!
همانند دلقک خسته
باید حل شوم در تکرار روز و شب
باید خود را فراموش کنم
خط خطی های زمستان 92
امروز
صبح سخت آسمان دلم از ابرهای سنگین پر بود و غمگین
پر بود و دلتنگ ...
این جور مواقع بیش از همیشه نبودن دوستی که عمق داشتیم و رنگی یادآورم می شود و حین عهد هر روزه ام با آب و آینه بود که با خود گفتم کمتر از 5 ماه دیگر شاید بیاید و ...
20 دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ موبایلم در ساعت 8 صبح بلند شد و
فقط یک حدس می شد زد ...
محمد تماس
گرفته ...
خودش بود گفت
دلش و یک هو خواسته زنگ بزنه و صدای هم رو بشنویم... دلش مثل من تنگ
بوده!
چقدر از وقتی
رفتی همه چیز در من بهم ریخت ...
اما چقدر خوب
است که وقتی دلتنگ می شویم به هم میگوییم و برای هم رنگی می شویم و دوست داشتنی ...
گرچه دلم تنگ
تر شد اما حس زندگی و زنده بودن در من پر عمق تر میشود....
روز تو هم
روشن محمد عزیزم :*