من سایه ی زخمی کهنه ام

دردی که پایان نیافته

و گاه به گاه سخت تیر می کشد در جان

زمستان92



و من همین نگاهت را با تمام نا آرامی هایش و...
و با تمام دلتنگی هایش بر کویر داغ دلم دوست خواهم داشت
مگر جز این بود که نگاهت اعجاز میان ما شد ؟!
" دوستت دارم خیال محال "

زمستان 92




جایی در انتهای حلقم غده ای پیدا می شود
درد می شود، تمام نگاهم 
خیس می شود، گونه های خشکم
دیگر درد ندارم،
بی حس شده ام از نبودنت
از هجمه ی احساس تو ...

زمستان 92

تمام من پنهان است!

پشت نقاب لبخند،

در هیجان کلامم،

تمام من فسرده است

از هیاهوی نگاه های پی در پی

و از بی رنگی خویشتنم در نگاه

تمام من دلتنگ است

دلتنگ باران که مرا با خود صیقل نداد و . . .

 

زمستان 92

........



از اورژانس بیمارستان فرمانیه آمدم بیرون!
قرار بود امشب برای شام آخر حضور مجتبی 5 نفری بریم بیرون ...
دم درب خانه ی پدر رو به روی برج گلشن یک هو یک پراید سفید پیچید جلومون و فرد کنار راننده امد پایین و شروع کرد یکی یکی اینه ها رو شکستن ما 4 نفر من ، رضا ، مامان و مجتبی فقط فریاد میزدیم رضا در و قفل کرد ... ساعت 21:20 دقیقه بود و مردم توی خیابون احتمالا ناراحت از اینکه راه بند امده و ما چرا کتک نمی خوریم بریم کنار تا راه باز بشه و ان ها رد بشن.... ان دیوانه ی زنجیری هی مشت می کوبید در و باز کردم جیغ زدم خواستم یکی زنگ بزنه پلیس .... امد سمتم نشستم تو ماشین و حالا رفت سمت رضا قفل در باز بود میخواست مشت بکوبه انقدر با مجتبی و رضا داد زدیم تا رفت ... و دوباره مشت کوبید و لگت به ما شین .... و بعد فحش داد و رفت و هیچ کس به ما کاری نداشت راه باز شد همه رفتند و حتی شیشه را پایین ندادند که حال ما رو بپرسند !!!! 30 دقیقه بعد پلیس امد و هیچ کار نکرد... من لکنت گرفتم و پدر رفت خونه ... مادر و مجتبی تنها میروند فرودگاه تا مجتبی برگرد آلمان ... و ما رفتیم اورژانس ... و من مانده ام این لات لاشعور ممکن بود امشب دو معلم و دو دکتر این مملکت، اصلا 4 انسان را به راحتی بکشد و پلیس به راحتی بگوید حتما یک کاری کردید عصبی شده و حمله کرده !!!!