چگونگی شراکت پینه دوز و لاکی 3
سلام دوستان وصله پینه ایی
پ.ن : با عذر خواهی از دوستان بنده فراموش کرده بودم فصل امتحانات رو به اتمام است و من باید عین یک خانم معلم خوب برم مدرسه !! ۵ شنبه مدرسه بیدم از کله سحررررر![]()
بله.... همانطور که گفته بودم تابستان آن سال هم به رسم همه ی تابستان ها در خانواده ی ما، سفر زنانه به مقصد ابیانه ی زیبا صورت گرفت،. برای من ارامش آنجا ، برای یک بازنگری و تصمیم گیری درست همیشه مناسب بوده و جواب می دهد.
یادم هست آنجا مشغول به پایان رساندن کتاب نظریه ی ریتزر بودم ( برای کنکور مطالعه می کردم ) که خاله دخترم هدی جان ( یعنی دختر خالم ) از دست من کُفری شده بود . یک شب از شب ها که در پشت بام زیبا و پر ستاره ی آنجا مشغول گپ و گفت بودیم ، یک ستاره بیش از ستاره های دیگر در آسمان خود نمایی کرد و من به شوخی گفتم این ستاره ، ستاره ی بخت و خوشبختی من هست !! و با خاله دختر جان سر ان دعوامون شده بود .... تا اینکه هدی که با موبایلش مشغول مسخره بازی و صدا ضبط کردن با صدا های مختلف بودیم گفت : خانم ببخشید مهمترین دغدغه ی شما چی هست ؟ .... و من البته هنوز تو فاز شوخی و خنده بودم که جواب دادم : ازدواج .... اما هدی که شاید اصلا من و تو ان فاز نمیدید گفت : واقعاااااااااااا !!! جدی میگی !!!!؟؟ و من دیگه راستکی مشغول به پاسخ دادن به این سوالش شدم ... ( فایل صوتی ان موجود است ) به او گفتم : نه اینکه تنها دغدغه ی من این مسئله باشد اما یکی از مهمترین مسائل من این مسئله است ... چون من در دیدگاه خودم دوست دارم زندگی کنم و لذت ببرم و ازاد باشم و ازادانه تصمیم بگیرم و حس اسارت رو اصلا دوست ندارم ... اما فکر میکنم در جامعه ایران این گونه زندگی سخت است و اگر دختر باشی سختی ان به مراتب فزون تر... راستش من خودم رو کسی نمیبینم که دلش بخواد تا اخر عمر تنها باشه و نخواد با کسی به ارامش برسه و لحظه هاش رو بدون شریک بگذرونه و از طرفی جامعه ای که در ان زندگی میکنم برای داشتن کسی در ارامش تنها راه ازدواج روگذاشته و ... و من جز ان دسته نیستم که خانواده ی همراهی داشته باشم که بتونم با کسی شریک باشم بدون امر ازدواج ... واقعیتیست که باید پذیرفت ... اما این ازدواج می تواند "صورت" امر باشد و من می توانم ان را از" محتوای قالبی " جامعه خودم در بیارم و محتوای ان را ان طور که می خواهم شکل دهم ... یعنی با کسی باشم که دوستش بدارم خودم در انتخابش نقش داشته باشم در زندگی و مسئولیت ها شریک هم باشیم ودوستان هم را دوست بداریم فردیت خود را بی هیچ اسیب و خودخواهی نسبت به دیگری حفظ کنیم و قبل از اینکه زن و شوهر هم باشیم همان دوست و رفیق هم باقی بمانیم و و به شکل برابر هم دیگر رو دوست بداریم و به نظرم دوست داشتن و علاقه مند بودن رکن خیلی مهمی هست و داشتن خانواده هایی با دیدگاه فکری مشترک خیلی باعث ارامش می شود چون من شخصا بعد از اینکه بخواهم شروع تازه ایی داشته باشم نمی خواهم با عدم تشابه خانواده ها فشار مضاعف روانی داشته باشم ان هم بر سر اختلاف خانوادگی به لحاظ عقیدتی و فکری ...و البته من دوست دارم اول عاقلانه دوست بدارم و بعد با احساس و البته فکر میکنم به دلیل نوع دیدگاه هایم هیچ گاه مردی به سراغ من نیاید و من نیز کسی را پیدا نکنم تا لااقل من در خواست به او بدهم ... و من می دونم که تهناااااااااا می مونم ... بنابراین این دغدغه رو این طور حل کردم که هیچ کس نه من بدردش می خورم نه اون بدرد من !!! نیست نگرد بابا گشتیم نبوده
هدی گفت : به نظرم برای دختری با عقاید تو درست این هست که از واقعیت فرار نکنی و دنبال ان کسی که فکر میکنی با تو می خوره بگردی .
و من ان لحظه یاد رضا افتادم ... راستش ان موقع چند نفری بودن که به شکل سنتی و از طرف خانواده عنوان شده بودن ولی هم مامان و بابا هم خودم می دونستیم که برای من فایده ای ندارن ... و مامان خودش زحمت " نه " رو می کشید .
یادم هست ان شب یه مدتی تنها نشستم بالا پشت بام و در خنکی که داشتم دیگه از ان می یخیدم چنبره زده نوای ای ساربان کجا می روی رو می گوشیدم و اسمان و نگاه می کردم و ...می فکریدم ...داشتم فکر می کردم افرادی مثل رضا شرایط بالقوه ی خوبی دارن ... و جدا از تفاوت های فردی که حتما دو نفر با هم دارند ، مهم تشابه و تفاهم در نوع نگاه است زیرا بیسیک رفتاری و فکری یک انسان هست و من با خودم می فکریدم من که یکی از دغدغه های زندگیم رو " مسئله ی زنان " قرار دادم خیلی مهم هست که فردی که می خواهم با ان دوست بشم مسائلی که برای من مهم هست برایش مهم باشد و من نیز در مورد مسائل ان بی تفاوت نباشم . مهمتر از همه زبان ذهنی متفاتی از هم نداشته باشیم و فکر میکردم به اینکه دو هم رشته ای ان هم رشته ی علوم انسانی می توانند خیلی به نزدیک باشند . همون شب تصمیم گرفتم از این به بعد به نمونه هایی مثل رضا که با ان ها مواجهه میشم در زندگی بی تفاوت نباشم ( شاید این اعتراف بزرگی باشه ولی می خواهم بگم به دلیل اینکه برای همه ی اهدافی که معنای زندگیم رو می ساخت این انتخاب ، انتخاب تعیین کننده و با اهمیتی بود و من خودم رو لایق بهترین ها می دونستم ، از ان به بعد خواستم هیچ فرصتی را نه از خودم بگیرم نه از فرد مقابلم. ) دلم می خواست با کمترین ضریب خطا این تصمیم رو بگیرم که هم برای خودم دردسر نشه هم برای فرد مقابل . دلم می خواست در کنار کسی ارام زندگی کنم و لذت ببرم ، برام مهم بود به یک زن سنتی تبدیل نشم و حتی برایم مهم بود در رابطه ی جنسی ایی که با هم خواهیم داشت دارای یک تفاهم باشیم و دلم می خواست با کسی بحرفم که برای فکرام ارزش قائل باشه ، نخوام فکرم و ذهنم رو از اون مخفی کنم ، نخوام برای فهماندن حرفام دائم ان ها رو مزه مزه کنم که نکند او یک وقت برداشت دیگری کند ، دوستانم را ترک نکنم و دوستی هایی استوارتر داشته باشم . من شوهر نمی خواستم ، همراه و رفیق می خواستم کسی که هم من برای او اطمینان قلبی همراه داشته باشم هم او برای من . هم من هر روز ان رو شاد تر و بهتر کنم هم او برای من و ... و ....
پ.ن:من نمیکشم داستان رو به نظرم داستان خاصی نیست !! و مهم درونیات ما ادماست ... اینکه بدونیم چه سیر تکاملی طی کریدم تا یک تصمیم و گرفیتم و یا چه علل و عواملی باعث اون تصمیم شد و یا طرز نگاهتون چه چرخشی پیدا کرد ؟!!
شب و روزمان آرام![]()
![]()
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .