دلم گرفت از ...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

انگار امسال واقعا نه نه سرما داره با رفتن مبارزه ی سختی میکنه، انقدر باد شدیدی میاد که با صدای زوزه ی آن یاد داستان های ترسناک و دلهره اور می افتم . البته شاید چون به واقع دلهره دارم، چقدر بد هست که ادم گیر ادم های زبان نفهم و پر توقع بی افتد ، چقدر سخت است که کاری را به جد و خوبی و منظمی انجام دهی و فکر کنی انگار کار خودت هست و چون طرف اشناست بگذاری پای وجدانش نوع تسویه حساب را و او حتی زبان نگرداند یک تشکر خشک و خالی کند و حتی شرایطی به وجود اورد و روح تو را انچنان معذب کند که تو همچون بز ( اخوش ) از او تشکر کنی !! چرایش را هم ندانی !!!!! در صورتی که باید ....
این که از من و ...
تجربه ام شد تا دیگر ...
خیلی ناراحتم حس فریب خوردگی دارم
بی چاره عشقولم چند وقته لپ تاپ به بغل همش داره می خونه می نویسه می خونه می نویسه .
ان وقت کار ها رو تحویل دادیم و ... باید استرس داشته باشیم که آیا پول را می دهند !!؟

بعد خنده ات میگیرد و در نهایت تاسف با خودم می گویم چرا ادم ها وقتی باید به ان ها پول پرداخت کنیم انقدر متفاوت از زمانی اند که پول باید در مقابل کار تو پرداخت کنند !!!؟

شاید بگویید این ها طبیعی است ولی برای من درکش سخته که چرا ادم ها یادشون میره اگر هر کدوم از ما عدل رو در جایگاه خودمون رعایت کنیم دنیای منصفانه تری برای خودمون و اطرافیانمون ایجاد میکنیم .

 

امیدوارم این عید و برنامه ریزی هایی که هر کداممان کردیم به عدل برایمان رقم بخورد

چه خبرهههههههههههههههه این روزهاااااااا....

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

امسال دومین عید من و عشقول هست. عید قبلی ما ۶ ماه از زندگانی مشترک ما می گذشت و خونه تکانی جدی نداشتیم ولی امسال زندگانی در این خانه گرد کهنه ای در خانه ایجاد کرده بود که باید اساسی تکانده می شدبنابراین امسال تصمیم گرفتم بدون استرس های شب عید که همیشه دم عید در خانه ی اطرافیان بر سر خانه تکانی حاکم بود با برنامه ریزی خونه را با عشقول تکان دهیم. این شد که این روز ها هیچ کاری برای انجام نداریم. خانه ی ما در بازه ی زمانی ۱۰ تا ۱۲ تکانده شد و ما الان کلی حال نمودیم. دست رحمت اقا و صفیه خانم  و اتوشویی درد نکند در این مسیر .
از موفقیت های این خانه تکانی خالی کردن یک کمد دیواری به جز یک قفسه ی کفش ها بود که باقیش خالی شد و برای حضور بخشی کتاب ها در انجا اماده شد تا کتابخانه هامون نفس عمیق بکشند و جا برای کتاب های جدید باز بشه ...
امسال به لطف تصمیم یکی از دوستان که فامیل عشقول اینا می شود شروع به امر شیرینی پزی نمودیم و بنده در نقش کمک شیرینی پز ظاهر شدم و البته بهترین مدیر فروش ! از انجا که من سرمایه اجتماعیی خیلی قوی ایی دارم لذا از ان استفاده نمودم و چندین شوی خانگی گذاشتم و همچنین به همکاران خود این شیرینی ها را فروختم و من کلا در حال گرفتن حجمی از سفارشات هستم ...
شرینی های ما سوهان عسلی، گردویی، برنجی، نخودچی، نارگیلی ، مینیاتوری، آردی ( وانیلی و شکلاتی ) و هم چنین باقلوااااااااا ست که عالیه ها یعنی معرکس تازه یک شیرینی و خشکبار فروشی در اجودانیه و سوپر یاران شعبه ی محله ی ما  در حال فروش شیرینی های ماست امسال یک پیری تستی کردیم از سال بعد می ترکانیم و صنعت خانگی را ارتقا می دهیم چون لذت بخش هست وقتی برای خودت کار میکنی.

وقتی به تجربه های کاریم فکر می کنم می بینم چیزی از یک کولی دورگرد کم ندارم ولی اعتراضی هم ندارم  فقط چند تا آرزو هم دارم اینکه شغل هایی مثل گارسونی و شستشوی ماشین در کارواش رو نیز تجربه کنم و هم چنین مثلا مامور خرید اجناس برای پروژه های ساختمانی  و ناظر ساختمان نخندید خوب دوست میدارم ... و در کل فکر می کنم در شغل مدیریت استعداد خوبی دارم .

دیروز چهارشنبه سوری بود و من حتی در خانه هم جیغ میزدم خیلی وحشتناک بود هی نارنجک میزدم تمام شیشه ها می لرزید انگار وسط میدون جنگ بودیم  و تنها بویی که تو شهر پیچیده بود بوی گوگرد بود
خیلی بد هست که این روز انقدر وحشتناک شده و این در حالی هست که در تورنتو به احترام خانواده های ایرانی به صورت سازمان یافته در یک محدوده اتش روشن کردن و خانواده ها از روی ان پریدند و در یک فضا جمع شدند و جشن باستانی گرفتند و شبی شاد و با موسیقی و رقص گذراندند.
به قول عشقول فقط باید سعی کنیم نریم بیرون تا زنده بمونیم.

شب و روزمان عیدی

در گوشی ...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

در روزگاری که تلاش کردند سردترین و تلخ ترین طعم های زندگی را برای ما حاکم کنند که خوب زمستانی طولانی و سختی را نیز فعلا در حقیقت برای ما ساخته اند و من نمی دانم هنوز هم می توان معتقد بود ، "اندکی صبر سحر نزدیک است " ؟؟!!!! واقعا نمی دانم ... در حقیقت در این روزگار تنها و بزرگترین امید من وجود عشقولم در زندگیم هست که من را به تلاش برای اینده تشویق می کند ... تشویق می کند تا بجنگم برای خودم و او تا شرایط زندگی بهتر را فراهم کنم ... ولی با تمام این تلاش ها هنوز به نقطه ایی نرسیدم که از خودم برای درصد کمی هم که شده راضی باشم ، مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و البته انسانی و ... انچنان بر انسان این روزگار ایران فشار می اورد که تنها اگر بتوانی روح خود را حفظ کنی هنر بزرگی داشتی !!

گفتم مسائل اقتصادی توضیح زیادی نمی دهم زیرا میدانم هر یک از شما از  مجرد تا متاهل از دانشجو غیر دانشجو از مستقل و غیر مستقل و در هر طبقه... با آن در گیر شده اید که نیاز به توضیح خاصی ندارد !!!
 روزگار دوستان تحصیل کرده ی بی کار، کارداران در حقیقت بی درامد چون خودم و  ...
گاه مغز انسان را به انفجار نزدیک می کند!
و گاه بامبی صدا می دهد و ...

دل خوش به دوستی هایمان بودیم اما ...
مرمرم ، پر ... مجتبی پر ... علی و صدیقه پرپر ... بهروز ،پر ...نغمه  ،پر ... علی و عاطی پرپر، و...

عاطفه ی عزیزم جمعه به دوبلین رفت و بعد از دو ماه می تواند علی را ببیند و در کنارش در سرزمینی ازاد زندگی کند ... امیدوارم فشار اقتصادی با توجه به بحرانی که در انجا هم وجود دارد و شرایط فعلی ایران مانع اهداف ان ها نشود ...

ایا کسی از دوستانم  مانده است ؟؟!!! باید فکر کنم ... عده ایی نیز قصد عزیمت دارند و منتظرند ... و من تنها باید در حال بزیم تا از وجودشان بهره بجویم !

نگین و علی نیز شاید ...
محمد عزیزم و روژین نیز ... فکر رفتن ان ها دیگر اشک من را در می اورد ... احتمالا ان روز، به عنوان روزی سخت در خاطرم خواهد ماند

یاد خاطراتمان یاد تهران گردی هایمان یاد رفتن به ان جیگرکی در میدان بهمن  یاد خرید از سواک ، یاد رضا لقمه و ...پارک لاله و جاده امام رضا و خاور شهر ، ... قل قل قلیان و ... شب عاشورا و درست کردن ان جوجه کباب با سه شووار و ... وای کهههههههههههههههه چقدر دردناک این رفتن ...! مرور برنامه های حاج اقا دهلوی توسط عشقول و محمد و البته برنامه های شب های تعطیلی . .. با وجود رفتن همه ی دوستان انگار گه گاه برای ان ها هنوز نرفته دلتنگم و صادقانه برای خودمان و تنهاییمان ناراحت ...

 

و اما عده ایی هم بودند که با هم بودیم و ظاهرا بعدا فهمیدیم با هم نبودیم !
که امید هر جا هستند زندگیشان شادباشد .

انسان در این روز ها می تواند دل خوش به برخی از روابط انسانی تسکین دهنده باشد .

دوستی برایم چیزی نیست که به سادگی از ان بگذرم سال گذشته این موقع دوستی داشتم که اکنون بعد از ازدواجش ۶ ماهی هست که او را ندیده ایم و تا مدتی برای مرگ این دوستی در رنگ و بوی قبلی گریستم و خنده ام گرفت که برخی از انسان ها و دوستانم را نشناختم و نفهمیدم در یک رابطه انسان را ماشین وار و بی احساس بی هیچ دلیلی چون مهره شطرنج کنار می گذارند و بعد توقع دارند هر گاه به سراغ دوستانشان امدند چون گذشته همانند آبی که از آب  تکان نخورده با ان ها رفتار شود ...
دوست من هرگاه پراید قرمزی را دیدم ...  هنگام بارش اولین برف سال  و  هر گاه دلتنگ سفری شدم و و هر گاه طنین دل انگیز صدای ابی را شنیدم و هر بار کلمه ی معرفت را دیدم ، یاد تو کردم ولی دیگر روی تو برای ان دوستی حسابی نمی کنم !! به راحتی از دوستی ها و  جنس روابط دوستانه ای که ساخته بودیم  و کار گروهی گذشتی و ... 

بهتر از بیش از این نگوبم تا ...

امیدوارم هر کجا هستی شاد باشی .

فردا بچه های مدرسه را به پارک آبی می برند ولی از انجا که هیچ استعدای در قرار گرفتن در چنین محیط هایی و در عین حال داشتن جذبه ی یک دبیر را ندارم و هیچ مسئولیت پذیری در محیط های مفرح نمی توانم از خود نشان دهم و باید خودم را برای انجام ندادن کار های شیطانی کنترل کنم با تمام اصرار های بچه به این اردو نمی روم .

درس هخامنشیان را به بهترین وجه ممکن به ان اموختم و خود نیز بسیار استفاده نمودم ...

به دنبال کار می گردم شما کاری سراغ ندارید ؟؟؟

کاری که بتوانیم هم از ان ارتزاق کنیم  و هم  انسانیت خود را نفروشیم؟!!

به امید اینکه شب و روزهایی شاد داشته باشیم