جمعه گرم....

 

در خرداد پر حادثه رضا دفاع کرد و با درجه عالی مدرک دکتری خودش رو بعد حدود 12 سال مطالعات آکادمیک به دست آورد.

روزها قبل و لحظه سخت و در نهایت احتمالا حس خاصی برای خودش داشته ، میتونم بگم برا من هم خیلی هیجان و نگرانی داشت این لحظه .

قرار بر این بود بعد از دفاع رضا از آپارتمان پدری من بریم . خونه رو به قصد اجاره دادیم تا اسبابی نچینیم و حالا یک آپارتمان نقلی که برای پدر رضا هست مستاجرش رفته و قرار بریم اونجا نزدیک همان خونه خودمون ! لذتش در نچیدن وسایل هست . وسایل بی جای خونه مثل بوفه ، ظرف های زیادی و غیره .... 

قرار بریم مبل های راحتی جدید بخریم و هیجان چیدن یه خونه ی نقلی رو داریم که چطور خوشکل بچینیم و خونه ی گرمی بسازیم.

بالاخره ماشینی که دوست داریم البته متناسب با بودجمون و رنگش و انتخاب کردیم :) باید بریم در خواست بدیم.

الان باید برم زبان بخونم :)

سکوتم را در آغوشت بگیر 2

 

 

باید خودش را در آعوش بکشد نه اینجا در میان چشمان نظاره گر ،خودش را باید بردارد ببرد جایی دور اما سر سبز به دور از هر آشنای غریبه ای باید تمام زخم هایش را چون چهارپایی بلیسد و تیمار کند ، از چشم هایش شروع کند باید ببیند انچه که روحش را جان میدهد باید بشنود ان چه که روحش را تسکین میدهد باید باید با قدم هایش لطافت شن ها ی خیس دریا را به روح خسته اش بچشاند، باید نوازش باد را در لابه لای آغوشش حس کند و روحش خنکای ان را به آغوش بکشد ، باید به روحش بفهماند من میدانم تو هرچقدر هم خوشبخت باشی یک روح تنهایی من خود من تو را در آغوش میکشمممممممممم بی هیچ غریبه ای ، بی هیچ اشنایی غریبه ای و ....

نازت را می خرم 

تنت را میخواهم

قضه هایت را میشنوم و اشک هایت را پاک می کنم 

من تو را در اغوش میکشم ....

 

سکوتم را در آغوشت بگیر

سلام وصله پینه ی عزیزم

ادم وقتی بزرگ می شود ، بیشتر یاد میگیرد در شکوت خود فرو برود ، کاش انقدر سکوت کنم که....

این روزها سرگرم خواندن نمایشنامه هایی هستم که دوستشون میدارم و سرگرم خواندن زبان.

امروز عصر باید برم عکس عروسی مامان و بابا رو که داده بودم بزرگش کنند و بگیرم حتما سورپرایز میشن .

دارم 29 سالگی رو کم کم تموم میکنم ، .... چه عدد توپولی شده !! هنوز سرگشتگی هایی دارم :)) به هر حال این عدد در مرداد فوت خواهد شد.

دلم میخواد 30 سالگی رو براش رویاهای بزرگ ببافم ، 

گاهی به پیر شدن فکر میکنم ولی بعد میگم الان وقتش نیست یه روز دیگه بفکرم و بعد به دست فراموشی میره ...

رضا تو خرداد دفاع میکنه ، تا الان خیلی موفق بوده ، هر چند هیچ وقت هویتم و از داشته های اون نخواهم گرفت ، ولی باعث افتخار اینکه همچین ادمی ، ادم و دوست بداره و تو صورت ادم لبخند بزنه!

 ............

 

 

خرد گمشده ....

ذهنم را این روزها چیز های زیادی به خود مشغول کرده، بخشی از ذهنیت من را سطحی شدن جامعه در گیر خود کرده و البته بیش از آن، سطحی کردن جامعه با سرعت هر چه بیشتر و بیشتر !!!

مدتی است که برنامه های تلویزیونی سیما رو نگاه میکنم رسانه ای که تاثیرگذارترین است، از تحلیل این سریال ها می توان به این مسيله کاملا واقف شد که فرضیه های ساختار اینگونه برنامه ها بر اساس ذهنیت های کاملا سطحی است.

بطور مثال؛ فیلم معمای شاه، که روایت تاریخی از زمان رضا شاه و محمدرضا شاه دارد و به مسایل داخل دربار پرداخته مثلا از نگاه فردوست!

این فیلم به قدری سطحی است که ادم را به یاد کتاب های تاریخ ساده و دیکته شده دوران دبستان و راهنمایی می اندازد.

به سادگی درک یک جمله میتوان عینکی بر چشمان خود بزنیم و اوج این خلاقیت سطحی سازی را ببینیم.

فرضیه اولیه که بنیاد فکری کارگردان ها را شکل میدهد این است که برای باهوش نشان دادن شخصیت های مثبت داستان طرف های دشمن را خنگ و ابله و بی سواد نشان می دهند این در صورتیست که مبارزه با احمق ها از افتخار پیروزی در این مبارزه کم میکند .

" مگر غیر این است که مبارزه با رقیب سخت و یک پیروزی سخت است که لذت وصف ناپذیر دارد!؟ "

 

دومین فیلم ؛ سریال کیمیاست، کارگردان این سریال مدعی است دلش می خواسته نقش زنان و قهرمانی های زنان را از تاریخ قبل انقلاب تا سال های 87 در قالب یک داستان روایت کند .

داستان این سریال خوب پرورش یافته اما متاسفانه باز در شخصیت پروری دچار کژی هایی به چشم زننده است.

این فیلم تنها روایت زندگی یک دختر است و همین ! نه قهرمان نه زنی سخت در مقابل سختی ها و نه حتی یک مبارز واقعی !

این فیلم خیلی غیر آگاهانه توانست نشان دهد که چقدر در سال های 57 تا 68 جنگ جریان حرکت زندگی ها و تصمیم های مهم بر اساس احساساتی بود که حتی فرصت واکاوی بر ان ها نبود !
هر چند احتمالا خود کارگردان و عوامل فیلم رنگ عقلانیت در داستان می بینند ولی متاسفانه این سریال هیچ عقلانیتی را شامل نمیشود .

قهرمان زاییده از نگاه نویسنده و کارگردان ، تنها یک زن معمولی و سطحی و رنگ به رنگ شده در بالا و پایین تاریخ  به تصویر در میاید ، زنی که در تصمیم گیری های مهم زندگی دیگران را با لجبازی و یک دندگی ( که احتمالا در ادبیات کارگردان این بی منظقی در واقع قدرت قهرمان تعبیر می شود) به کار ها و تصمیمات خود مجبور میکند . 

کارگردان مدعی است دختر تازه عروس بیست ساله ی داستان در تهاجم عراقی ها به خرمشهر پخته شد اما من بیننده ذره ای پختگی در نمایش او ندیدم بلکه احساسات است که باز در قهرمان ساختگی کارگردان رشد کرده .
کاش کارگردان واقعا کمی عمیق تر شده بود و یک قهرمان زن واقعی خلق میکرد ، نه از جنس احساس با بی منظقی و یک دندگی بخواهد تصویر یک زن معمولی را جای یک قهرمان جا بزند.

این سریال جامعه را هر چه بیشتر رو به سطحی شدن سوق میدهد، زنی که قبل از اینکه اولین خطاها رو از همسرش ببیند حرف های بی ربطی به او می زند و بی اعتمادی مطلق بی ربطی از ابتدای زندگی به همسرش دارد حتی برای یکبار هم تلاشی از او برای شنیدن حقیقت از دهان همسرش نمیبینیم ، به واقع بی اعتمادی کامل به همسری که با او زندگی میکند و انتخاب خود اوست حتی در مقابل همسر خود به دشمنانی که سال ها مقابل خانواده اش بودند اعتماد میکند و حرف های ان ها را در قبال همسرش می پذیرد و هیچ کجای فیلم نمیبینیم این مسیله عنوان شود که کیمیا اشتباه کرده.

این فیلم را هر شب می بینم و دلم میخواد ببینم اخر داستان جایی عدالت و خردی را شاهد خواهم بود ؟!

 

فیلم سوم ؛ بام تهران....

این فیلم را بعد از قسمت چهارم دنبال کردم و خوب در دسته بندی باید بگم متاسفانه عینا فیلم فارسی است که به صورت سریال به خورد حالا عموم جامعه داده می شود !

اگر تا دیروز سینمای مسعود کیمیایی تماشاچی خود را داشت امروز حتما تعداد این قشر از جامعه انقدر رشد کرده که چنین پروزه ای اماده شده  و در سیما ی ایران به نمایش گذاشته شده!

عشق در یک نگاه ، بی هیچ شناختی ، جمله ها بوی من زن تو ، تو ناموس من می دهد ، همچنان رد منطقی در فیلم نمیبینیم!

ادم ها خودخواهی های احساسی دارند، بین عشق و تنفر یک طناب باریک است ، همه چیز به کلیشه ها نزدیک است و متاسفانه بیننده هر شب میبیند....

در مجموع به نطر من وضعیت از هشدار در حال عبور است  و به سرعت رو به پرتگاه می رویم کاش میتوانستم کاری کنم ....

کاش...

دی نوشت

من این روز ها جهان را جور دیگر میبینم، انگار نشسته باشم رو یک تاپی و در حال تکان خوردن باشم!

از این بالا ، اخه تاپ من بسته به سقف آسمان است ، داشتم می گفتم ؛ از این بالا آدم ها جور دیگری اند ، صداهایشان برایم متفاوت شده ، صدایشان را میشنوم و میگذرم ! شنیده های گنگ رهگذر را دارم.

گاهی به زمین می ایم برای راه رفتن و قهوه خوردن با دوستی نزدیک اما این روزها دوستانم تفاوت کرده اند ! انگار صدای من را واضح نمی شنود !! هر چه میگویم چیز دیگری می شنوند.

من برای خودم فرصت مطالعات فراهم کرده ام ، زبان میخوانم و به زودی یک ورزشی را در روزمرگی های زندگی ام می اورم . 

از این فرصت فعلی راضیم ، انگار دلم میخواهد برگ را برگردانم و جهان را انطور که رنگی تر است ببینم و هوا را ان طور که تمیزتر است ،  من خوشحال از لحظه هایی هستم که زندگی را سر کشیدم.

من در حال اماده شدن یک پرواز هستم .................

جمعه

تولد لاکی براش موبایل خریدم، من و دو تا دوستای نزدیکمون شریکی ! یه جورایی انگار همه مشتاق باشن این بچه هم در دور همی ما در دنیای APPها شریک باشه هر چند من مطمئنم اون مثل ما نخواهد شد .

سه روز تو هفته رو میرم کلاس زبان و از این کلاس ها خیلی لذت میبرم ، اشتیاقم و انگیزم برای خوندن کم نیست از اینکه بعد از مدت ها دلم یه چیزی میخواد خوشحالم،شاید چون مشکل اصلی من بعد از یه مدتی این بود که نمیدونستم چی میخوام دقیقا!

احسان برای یک هفته امده ایران و خوب الان شیراز هست ولی فکر میکنم حدود 34 ساعتی بیاد تهران . برام خیلی خوشحال کننده است که ما این دوست مهربونمون و میبینیم و این بار در خیابان های تهران قرار باهاش خاطره داشته باشیم Ehsan welcome to club .

دلم برای دوستم صبا تنگولیده و این مدت انقدر شلوغ بودم که نتونستم برم ببینمش.... شاید همین روزها تو همین هفته برم پیشششششش.

دیروز رفتیم دماوند و فیروزکوه و دوباره ما در این تاریخ با هم بودیم قدم به قدم در برف های سفید .

 

سلام

 

شب بخیر به وبلاگ و هر کسی از اینجا می گذرد......

یک ماه میشه که برگشتم و الان یک هفته میشه که زبان را از سر گرفتم.

الانم دارم با لپ تاپ شخصی خودم می نویسممممممم، از این لپ تاپ رنگی پنگی خوشل گرون ها نیست ولی من دوسش دارم شاید چون به غیر از تب لتم که پارسال هدیه گرفتم این اولین تکنولوژی شخصی من هست قبلی ها همه مشترک بود و خوب من کمتر می رسیدم اینجا بنویسم، با تب لتم خیلی حال نمیکنه ادم، من زیادی در این جور مواقع سنتی هستم .

حس میکنم کلی ماجرا جویییییییییی منتظر ماست و من کم کم دارم موتورم و روشن میکنم.

من کلی تجربه های خوب سفرهای خوب و لذت بخش داشتم و البته خوب چرا هیچ کدوم و اینجا ننوشتم مال این هست که خوب  حقیقت این هست که وبلاگ جای نق نق کردن هست از نظر من .... مثل اینستاگرام که بیشتر انگار جای "الکی ما چقدر شادیم یا پول داریم یا خوشبختیم یا .... " هست .... 

این APP ها هم شدن هر کدوم بخشی از ما ...

خلاصه فعلا همین...

بیدمجنون جان ممنون از تبریک تولد

بلاگفا حالش خوب شده

الان که دارم می نویسم اینجا بامداد و اونجا یعنی ایران احتمالا ظهر گرم و اتشین .....

بالاخره بلاگفا درست شد  و میتونم بنویسم ، خیلی دلم تنگ شده برای اینجا ، ....

از تجربیات فرنگ و فرنگستان والا انقدر زیاده که رباراحت ترم فایل صوتی بفرستم بیرون :D:D 

به زودی بیشتر مینویسم ، تازشم تولدم نزدیکه هههههههه

این روزها....

 

کنار پنجره ی بزرگ و آفتابی خونه ی گرم و دوست داشتنی نشسته ام و آرام فکر میکنم حالا که رفته دانشگاه حالا که دیگر نیست تا او را آرام کنم، اجازه دهم بغض در من بشکند یا نه ؟!!

همیشه وقتی ظلمی شخصی به من میرود لال میشوم ، منتهای وجودم درد می شود و از کار میافتم، واژه ی نمیدانم در من اوج میگیرد و خواب از من خروج میکند و خوب این نزدیک ترین کسان من را می رنجاند شاید چون عادت به چهره ی خندان من دارند ...

به صورت خواهر 20 ساله ام نگاه میکنم ، عکسش را در صفحه ی اینستا گذاشته وقتی اتوبوس دانشگاه کنار جاده پنچر شده و آن ها با خوشحالی تمام در حال شادمانی کردن هستند و بازی گوشی ، چقدر بزرگ شده ، زیبا شده، چقدر جوان و شاداب، این روزها عشق رو هم تجربه کرده، آرامش حضور، 8 ماهی میشه با یکی از همکارهای محل کارش دوست شده، گفتم محل کار ، خواهر کوچکم خیلی زود بعد کنکور برای خودش تو یک آموزشگاه کار پیدا کرد و مستقل شد و اون روزها دیگر پدر مادر من برایشان عادی بود و من تنها لبخندی آرام داشتم.

دیدن تصویر سوسک سیاه زیبا ، من رو میبره به سال های دانشجویی به اینکه چقدر من تغییر کرده ام ! 

چقدر من این روزها آرام شده ام و من چقدر زن شده ام، این مرداد که بی آید باید شمع 28 را فوت کنم !! باورم نمی شود ...

نگاه که میکنم می بینم، پشت سرم جاده ی زیبایی است از رویاهایی که جرات و قدرت ساختش و به خودم دادم....

سفرهای بسیاری و لحظه های زیبا و حتی لحظه های سخت مسئولیت های زندگی، جنگیدن ها و کم آوردن ها اشتباهات و تجربه کسب کردن ها سر آخر چشیدن موفقیت ها ....

و سرشار از یک حضور است و من و تو، من و تو یک روز تصمیمی گرفتیم و شروع کردیم در این دنیا با واقعیت ها زندگی کردن، من و تو خواستیم که جوانی را در تنهایی نگذرانیم و سرزمین تجربه ها را از هم دریغ نکینم، زندگی من و تو خیلی واقعی است خیلی خیلی واقعی، نه در ابرها زندگی کردیم و نه در لجنزار .... 

من و تو با هم نفس کشیدیم و احساس در ما عمق عجیبی گرفته است، گاهی دور و نزدیک میشویم ولی من و تو برای هم خیلی واقعی هستیم.

این روزها در چشمان تو روح آینده دوباره زنده شده و من با آرامش خاصی، می خواهم آزردگی ام را فراموش کنم تا تو را در تلاطم روحی خود نیاندازم و نگذارم چیزهای بی ارزش لحظه های خوش این روزها رو از ما بگیرد ....

این روزها تو در محیط این دانشگاه تمام لذت های روحی یک محقق را میبری و این شادی زیادی در چهره تو ایجاد کرده و من دلگرم این آرامشم و میدانم که دوست داری بمانی و تجربه کنی .

چقدر من با حال امروزم بیگانه ام!؟

این روزها....

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

 

سال 94 را در حالی میگذرانم که به بخشی از آنچه در سال 93 اندیشیده بودیم رسیدیم. برای ما ایرانیان خروج از کشور امری به واقع سخت شده و تمام هیجان و اضطراب آمدن نمره زبان و گرفتن پذیرش و ویزا خود به تنهایی کاری میکند که انتظار داری وقتی رسیدی وارد یک بهشت شوی و به توصیه همگان و قلقلک لحظه های انتظار دیگر به کشور بازنگردی !

اما وقتی میرسی و واقع بین میشوی میبنی تنها چیزی که تفاوت اینجا و آنجاست به قول یک دوست تازه تفاوت سخت افزاری نیست بلکه نرم افزاریست .

بله ما در اینجا نظم و ارامش را میبینیم .... هیچ خبر از شلوغی و سر و صدا و دود و بی نظمی نیست انقدر که در این دو ماه سوسول شدم و حتی با صدای بوق یک ماشین که خیلی نادر به کار برده میشود واکنش نشان میدهم.

لاکی خیلی خوشحال است و من خیلی بیشتر از این خوشحالی شادم .... ، احساس میکنم خود را بیش از پیش یافته ، اینکه دیده میشود اینکه در جامعه ای وارد شده که لازم نیست خیلی خود را توضیح دهد تا دیده شود ...

اینکه از چشمان او احساس زندگی را میخوانم ، قدرت را میبینم و لذت را تماشا میکنم ...

قبل از این لاکی من تنها به مرگ می اندیشید و در لاک خود سخت فرو رفته بود ، خوشحالم که در حال ثبت جدید تصویر خود در ذهن من هستی ، کم کم آن پسرک مغموم که پای لب تاب روی صندلی گوشه ی اتاق قوز کرده می نشست فراموشم خواهد شد ...

من تو را اینجا قوی تر میایبم و ....

و من ... این من هنوز بالا تکلیف است ... خیلی وقت ها فکر میکنم که چه چیزهایی را دوست دارم و چه کارهایی را میتوانم انجام دهم.

با خودم که صادق باشم هیچ کاری را دوست ندارم در طول یک عمر پی گیری کنم .... دلم میخواهد هر روز نقشی و نگاری داشته باشم....  

خلاصه اینکه وقتی فکر میکنم میبینم کمتر کاری وجود داره که من به دردش بخورم ! من فقط یه کار رو احساس میکنم میتونم انجام بدم اون هم زندگی است ... لذت بردن از زندگی ، از لحظه ، از شعر ، از هوا ، طبیعت، رقص، ادم ها و شادی تازگی کشف کردم وقتی دارم نق و نق میکنم هم دارم لذت میبرممممممممم زیاد.....

اینجا فرصتی دارم تا روی خودم تمرکز کنم و این کاری هست که شاید نیاز باشه برام انجام بدم ... خلوت و تنهایی

باید تجربه کرد و احساس کرد و تصمیم گرفت.