شب های آیینه ای

 

خواستم ،

رویایم باشی و رویایت

تنها ،من و تو

خواسته ام در طول با تو بودن نبود!

دستانت را بهانه ای می پنداشتم برای مستی از انسان

و تو احساس بودنت را، در من کشتی
کاش باور داشتی خسته از آدمک هام

و طنازی شب های من تنها قانع به تلالو مهتاب است

ستارگان "خیالت" به درخشش نگاهت

به نفس هایت و هیجان احساست  روشن بود

اما

دیگر حتی  سوسو هم....

روشنی شب های من از صداقت مهتاب در میان ستارگانش  بود

 " آن سوی ستاره من انسانی می خواستم "

" کنار من قلبت آینه ای نبود" !




 پ.ن : دو سطر آخراقتباسی از بخشی از شعر زیبای " بدورد" نگاشته ی احمد شاملو است.