شب های آیینه ای
خواستم ،
رویایم باشی و رویایت
تنها ،من و تو
خواسته ام در طول با تو بودن نبود!
دستانت را بهانه ای می پنداشتم برای مستی از انسان
و تو احساس بودنت را، در من کشتی
کاش باور داشتی خسته از آدمک هام
و طنازی شب های من تنها قانع به تلالو مهتاب است
ستارگان "خیالت" به درخشش نگاهت
به نفس هایت و هیجان احساست روشن بود
اما
دیگر حتی سوسو هم....
روشنی شب های من از صداقت مهتاب در میان ستارگانش بود
" آن سوی ستاره من انسانی می خواستم "
" کنار من قلبت آینه ای نبود" !
پ.ن : دو سطر آخراقتباسی از بخشی از شعر زیبای " بدورد" نگاشته ی احمد شاملو است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:11 توسط پینه دوز
|
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .