شب های آیینه ای

 

خواستم ،

رویایم باشی و رویایت

تنها ،من و تو

خواسته ام در طول با تو بودن نبود!

دستانت را بهانه ای می پنداشتم برای مستی از انسان

و تو احساس بودنت را، در من کشتی
کاش باور داشتی خسته از آدمک هام

و طنازی شب های من تنها قانع به تلالو مهتاب است

ستارگان "خیالت" به درخشش نگاهت

به نفس هایت و هیجان احساست  روشن بود

اما

دیگر حتی  سوسو هم....

روشنی شب های من از صداقت مهتاب در میان ستارگانش  بود

 " آن سوی ستاره من انسانی می خواستم "

" کنار من قلبت آینه ای نبود" !




 پ.ن : دو سطر آخراقتباسی از بخشی از شعر زیبای " بدورد" نگاشته ی احمد شاملو است.

 

                             

 

ادمک ها

دفتر رویاهایم به دست آدمک ها افتاد ...

با قلم های سیاهشان 

یک به یک شیرینی هایش را خط خطی کردند ....
و فریاد شکستنم و تکه تکه شدن این من را نشنیدند....
.
.
.
زور آدمک ها بیشتر است، انسان و رویاهایش را سخت سلاخی میکنند!

دلم باران می خواهد ....
و نفس هایی عمیق و آرام ...
بوی گند آدم خفه ام میکند آخر





خاطرات...


سفر من به خاطرات ،تقریبا همیشه با احساسات آمیخته در لحظاتی خاص پیش می آید و . . . .
عصر بعد از اتمام کار ساعاتی طبق انگار یک عادت قدیمی دوباره ظهور کرده راه رفتم و راه رفتم و فکر کردم و . . . 
اصلا نمی دانم به چی و چه ؟ گاهی فقط راه میری تا خالی بشی از احساسی که . . . ، از احساسی که هیچ وقت زیر ذره بین خودت هم نتیجه ایی از چه بودنش نگرفتی !! خلاصه ما راه رفتیم و . . . . 

اپیزود اول 20 سالگی: یاد خاطره های پیاده روی هایمان از جمال زاده جنوبی و انقلاب غلت زدن در میان کتاب فروشی ها و نشر اختران و یه حس عجیب گمگشتگی در تمام قدم های نابرابری که با او برمیداشتم تا کشف کنم مفاهیمی را که با هم بحثش را میکردیم و لعنت به این پاییز و ابرهایش ...
خوب یادم هست یک بار بر عکس همیشه او پیشنهاد رفتن به کافی شاپ را اینگونه داد : میخواهی من را به یک نوشیدنی مهمان کنی هنوز وقت دارم !!! و من با تمام احساس پروانه ایی ام ...

اپیزود دوم 22 سالگی : 5شنبه های بعد از اتمام کلاس های ICDL بود که از بلوار کشاورز چگونه بال در می آوردم و مسیر رو طی می کردم تا چهاراه که او بیاید و من بعد از یک هفته دوری ببینمش.
قرار ما تا یک ماه در " کافه گودو" بود .... پر دود ترین جا و دنج ترینش برای ما بود... اولین قرار یک هفته از آموزشی اش گذشته بود ، دیر تر از من رسید و من چنان پریدم در آغوشش که همه نگاهمان کردن . . . پاییز نبود اما اوایل اسفند بود و اعجاز طبیعت در آن مشهود . . . 

اپیزود سوم 26 سالگی : ........... هر بار همه جا بسته بود .......پاییز این بار در " کافه ممنوع"

در نهایت قدم های امشب، مردی را با یک مسیج به کافی شاپ دعوت کردم .
اینگونه : اگر یک خانم محترم شما رو دعوت به رفتن به کافی شاپ کند می پذیرید؟؟! 
و جواب آمد بلی .... اگر شما باشید 
و بعد با نگاه مهربانش همراهم شد و آغوش همیشه آرامش من را پناه داد.... 

پ.ن : اخر این احساسات مرا دیوانه میکند ....باید یک شب چاقو بردارم چاقویی برنده و تیز و به سراغ روح و احساساتم بروم و خیلی عمیق چنان ان را سلاخی کنم تا فاحشه ی خویشتن خویش شوم و بعد از آن احساسی نباشد و من بتوانم . . . .

.........


تب دارم مریضم و نمی دونم ... حقیقتا می دونم چرا پریشون حالم اما ...

باید فراموش کنم باید فراموش کنم باید فراموش کنم و .... بهتر است از خاطرم برود و ....

باید خیلی حس ها رو در خودم بکشم شاید .... برای حفظ یه احساس دیگه نباید بذارم رشد کنه نمی دونم ....

بگذریم

.

.

.

.

.

روزهای قبل بازارچه روزها و حتی شب های شلوغی بود که بالاخره تجربه اش کردم .... و الان تاوان تجربه اش حس و حال مریضی و گلو درد و تب است که هر چه مقاومت کردم نشد و بر من چیره شدند این ویروس ها ....

وقتی روزها تا پاسی از شب را در آکواریوم شیشه ای می گذرانم ( اتاق کارم را می گویم) دلخور از خود سعی میکنم انرژی برای سایرین داشته باشم همه من را آدمی شاد می شناسند ولی دوستانی هم دارم که خوب می دانند روح شکننده ای در وجود من است.

روحی که معدود  روزی پیش می آید صدای جیرینگ آن در نیاید....

کار برایم عار نیست، مدیرم هم دوست دارم و البته همکاران قبلی ام را اما ....

اما مدیر اجرایی داریم که از مدیریت بویی نبرده و تمام انرژی و نشاط من را از شیره ی جانم می کشد بیرون از صبح شاهد دروغ و شلوغ کاری هایش هستم و ...

مدیری که گاهی بیش از اینکه مدیری خوب باشد، چاپلوسی نمونه است و البته مدیری بی تدبیر!

نه تنها من بلکه اکثر کسانی که با او کار می کنند از او گریزانند، هر روز باید نگران این باشم نکند از سر لجبازی با من خراب کاری کند و به نام من تمام شود!
کلید دفتر مدیر عامل را هم که به دستور مدیرمان برایم زد دیگر اخلاقش با من نور علی نور شد، چه حکمتی است این چاپلوسی کردن و حسادت نمیدانم ....

طرز صحبت و شعور و کلام هم که دیگر نگو ....

( به بچه ی نوه چه میگویند ؟ ) همان بچه ی نوه ی مدیرمان که پسری 4 ساله و بازیگوش به اسم مبین است گاهی توسط مامان بزرگ پدر نگهداری می شود و یک روز این آقای مدیر دست در دست بچه او را در محیط خیریه با خود می چرخواند و هر 5 دقیقه یک بار عنوان خانم منشی را برای خانم الف که من باشمبه کودک یاد اوری میکرد و می گفت :  مبین جان تو بزرگ بشی مدیر اینجا میشی !! من معاونت !!!! خانم الف هم تا اون موقع بچه میاره میشه منشیت !!!!!!!!!!!( ایشون ظاهرا به نظام کاستی هم معتقدند)

و من و سکوت و .....

پ.ن: الان 4 روزی هست که از برگذاری بازارچمون می گذره تجربه ی جالبی بود !

روزگارم تب کردست چون هم مریضم نافرم هم تب دار زندگیم .....

اصولا وضعیت خاک بر سری هست.



"خود" کشی...

 

امسال قرار بود در تاریخ 28 مرداد با یکی از شعب مدارس پسرانه سلام قرارداد کاری توافق شده ایی را امضا کنم اما ...

برنامه ی ذهنی من قبل از سه مصاحبه ایی که کردم و قرار روز 28 گذاشته شد این بود که مدرسه سلام 2 روز درس می دهم و در مدرسه ایی دیگر که پسرخاله ام معرفی کرده بود یک روز مشاور علوم انسانی  خواهم بود و چهار روز دیگر را ضمن کاری های یک معلم در خانه می توانم به درس و آینده ی علمی خودم بپردازم ، اخر من به خود وعده های پس از انتخاباتاتی داده بودم!!

ولی زهی خیال باطل دو هفته قبل از 28 مرداد رفتم مدرسه تا ببینم مدیری که انقدر دم از علاقه به علوم انسانی و اهمیتش میزد چه امکاناتی دارد .

از CD و DVDهای تکنولوژی آموزشی که خبری نبود گفتم می شود کتاب های کتابخانه را بررسی کنم تا اگر ممکن بود کتاب های مربوط را سفارش دهم ؟ از کتابخانه خبری نبود!!!

حالا من موندم و یک تعجب گنده در مورد شهریه ؟!! سه مصاحبه در مجموع سه ساعت و آوازه ی مدارس انرژی اتمی (س ل ا م ) با ان برند رنگیش!!!

در عین حال باز خود را از تک و تا ننداخته و گفتم آقای مدیر گفتند 3 ساعت در هفته هر کلاس اجتماعی دارند شما (مدیر اموزش) داوم میگویید 2 ساعت ! خواستم تصحیحش کنید !

گفت : نه همین دو ساعت است.  گفتم : نمی شود مصوبه آموزش و پرورش که لنگ هم می زند 3 ساعت عنوان شده . به شک افتاد گفت : راست میگید الان که یادم میاید سال گذشته هم 3 ساعت بود ! من با شما تماس میگیرم رفع ابهام میکنیم

تماس گرفتند و گفتند ما امسال یک ساعت به ریاضی اضافه کردیم و از اجتماعی کم !!!! و من دیگر طاقت نیوردم خواستم با مدیر صحبت کنم.

پس از مکالمه با مدیر که یادآوریش زجر آور است به این نتیجه رسیدم که در خیانت و توهین به علوم انسانی شریک باشم  با همه ی نیاز مالی ( چون این مدرسه نسبت به مدارس دیگر بهتر پول میداد و از حق التدریس دانشگاهی هم بهتر بود) می گذرم و دیگر تا مدتی کار آموزش را به همان تدریس خصوصی عربی ختم میکنم.

و اینگونه تمام برنامه ی من به هم خورد و .... ، سال گذشته که از ترکیه بر گشتم تقریبا به صورت مداوم کلاس زبان میرفتم هر ماه یک ترم در ادامه می خواستم ضمن تدریس زبان و دروس دانشگاه رو شروع کنم و با به هم خوردن موقعیت کاری همه چیز به هم خورد ...

رضا هم که کلی مقاله باید تحویل میداد و امتحان جامع و پرپوزال پایان نامه و ....

تا خود آذر و دی شلوغ بود و نیاز ما به داشتن درآمد حتمی، این شد که وقتی مریم یکی از دوستان نیمی وبلاگی نیمی واقعی (همسایه ایی و دوستی ) به من پیشنهاد مصاحبه کاری در بنیاد نیکوکاری ....... را داد خیلی سریع قبول کردم و دیگر از همان روز متوجه شدم  با  احساسی که ان مدیر و مکالماتمان به من داد و ظلم جامعه به ما و سر ریز شدن ظرف وجودیم دیگر " من" تا مدتی " تمام " شدم .

کار از ساعت 8 صبح تا 5 بود گفتند برخی روزها هم در برخی مورد های کاری تا اخر شب و روزهای تعطیل هم  گاهی باید حضور داشته باشید ...

دیگر برای من چه تفاوتی داشت احساس کسی را داشتم که خودش رفته بود بالای صندلی چوبه دار و دارد خود از دست خود و محیط و ادم هایش حلقه آویرز میکند ...

                                                                        

آری من آن روز تصمیم گرفتم " خود" را به دار بی آویزم...

پ.ن:

حسن این کار به نفع بچه های بی سرپرست و بد سرپرست و دانش آموزان مستعد تحصیل و کم بضاعت و مادران سرژرست خانواده کار کردن بود !

ادامه دارد....

 

 

.........



دلم نمی خواهد تو "عادت" من باشی....

دلم نمی خواهد حضورت و دوست داشتن هایت عادتم شود ....

دلم نمی خواهد بوسه هایت تنها از مهر مرا داغ کند ...

دلم همان لب های پر از مهر و داغ از فریاد خواستن را می خواهد...

دلم تن نرم تو را غریبه تر می خواهد ....

دلم تنگه نفس های عمیق پر شهوت روزهای سرد زمستانی است و داغی و گرمای تنت و اغوشت و ...

و من جا خوش کرده در اغوشی ارام داغ ...

دلم می خواهد کمی غریبه تر باشیم کمی پیچیده تر دلتنگ هم باشیم ...

می خواهم با آخرین سرعت دور شوم از احساس تو و دوباره دلتنگ دیدن و حضور تو ....

من تنها...


روزی که از عشقت برایم گفتی و نوشتی برایت نوشتم ...

" من مرغ آتشم ،

می سوزم از شراره ی این عشق سر کشم

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را ،

آغاز میکنم

پر باز می کنم

پرواز می کنم "


و امروز خوشحالم بعد از احساس گم شدن چترم ان هم در بارانی آرام اما گاه دلهره آور باز دوست می دارم زمزه کنم این شعر ...





 و آسمان زندگی ابری است .......


کسی چتر من را ندیده است آیا؟

دارم دق میکنم از درد دوری

 

                                                 به رود زمزمه گر گوش کن

                                                                                              که می خواند
                           
                 سرود رفتن و رفتن
                                                        
                    و برنگشتن ها

چشمانم از رفتن هایتان خسته است!!

اگر روزهایی در زندگی تلاش به نرفتن و آرزوی نرفتن از وطن داشتم به خاطر بخشی از وجودم بود که دوستانم بودند گاهی برخی از دوستان می توانند از خواهر و یا برادر به انسان نزدیک تر باشند گاهی درد هایی داری که فقط سر بر شانه ی رفیقی می توانی بگذاری یا شانه هایت را قوی نگه می داری تا درد هایش را بتواند با تو تقسیم کند گاهی به شدت بحث و دعوا داری و در آخر اندوهناکیمان برای اندوه یکدیگر بعد از این بحث هاست گاهی از خودت توقع داری کاری که حتی برای نزدیکانت انجام نمیدهی  با جوووووون دل برای رفیقت انجام دهی.
عید ها و تولد ها دوست داری اولین نفر هایی باشی و باشند که با هم شاد می شوید ...
شب گردی ها و رازهایی که تمامی ندارند خاطراتی که جای جای این وطن می تواند به صداقت و پاکی آن ها شهادت دهد و...

 و باز یکی دیگر ...

باز ....

دلم برای یک دووووووست تنگ می شود و با خاطراتش بارانی می شوم ...

 دلم تنگته محمد .....
 صبح  چه خاطره انگیز و باز اتفاقی  در بزرگراه اسکورتت کردیم و تا خود فرودگاه دلم میخواست از ماشینتون تو را بدزدم  و مانع از رفتنت شوم ...
 یادگاری خریدن برای تو تلخ ترین هدیه ایی بود که تا امروز خریدم !!

برایت آرزو داشتم اگر قرار به رفتن ات است، خیلی شاد تر، خیلی شادتر و آرام تر از امروزت ، از این شهر و خاک و خاطراتش می رفتی...

کاش ...
کاش...
کاش این بورس ....

 یک سال و نیم پیش آمده بود و ...

لعنت به کی به چی ؟ نمی دانم ؟

گذشتنت از گیت آخر مثل عکسی که گرفتم خیلی تلخ برایم ثبت شد رفتنت را گریان میدیدم و نمیدانم ، نمیدانم هایم  در ذهنم دنبال هم می دویدند...

فقط آرزویم دوباره با هم بودن و موفقیت های پس از این جدایی هاست ...

و اما خاطرات این 3 سال آخر ...
برگشتم از فرودگاه  ...

روی همون کاناپه ی منهدم شده، توسط رفیقت که همیشه حامیش بودی نشستم و دارم خاطراتمان از اولین دیدارهایمان درآن  زمستان 86 را مرور میکنم ...
یادش بخیر چه کسی باور میکرد ، شاید راست میگویند دنیا خیلی کوچک است ...؟
ان روز ها من 20 ساله بودم و تو 21 ساله ... کوچکترین های آن جمع من و تو بودیم ...

بعد از ازدواجم انقدر با هم بودیم که دیگر با هم نبودن ها سخت سخت بود دیگر درد هر کدوم برای دیگری یه دنیا غم بود ... دیگر شادی هایمان و سفرهایمان و شبگردی هایمان بی هم بی معنی بود...

نبودنت برایم خیلی سخت خواهد بود می دانم که برای تو هم دوری از خانه و خانواده و دوستانت سخت است ولی انگار خوبی ما در همین دوری ها رقم خورده است ...
 ریفقم بسیار بسیار دلتنگتم .... و میدانم به مرور دلتنگ تر هم می شوم ... دیگر خوب تجربه ی این رفتن ها را دارم ...
پویان هم که برود ما می مانیم و یکدونه دخترمون نسیم .... چه خانواده ایی بودیم من و لاکی و تو ( دایی) و دو تا خواهر زاده هات ...
بماند از خاطرات گذشته نقطه چین هایی که فقط می ماند در دل های پر درد مان ....
امیدوارم زود این دوری ها تمام شود ...
امیدوارم دنیا برایمان انقدر کوچک شود که ما آدم ها باز به هم برسیم و شاد باشیم از با هم بودن...

خسته از این همه جدایی هایتان ، با چشمان خیس و دردناکم ارزو می کنم ...
 راهتان هموار،  دلتان بی غصه ، آرامشتان افزون ، دلهایتان گرم ...

 

 



سلام دوستان وصله پینه ایی


دوست عزیزم نوشته ی خوبی در مورد فیلم " گذشته " در وبلاگش گردآورده  که جا دارد در اینجا شما رو هم به خواندنش دعوت نمایم :


دفتر خاطرات پاییز