اکنون پاییز سپری شده است و زمستان وهم انگیز سر رسیده ....

سرد سرد ...

دیگر زمان سپری شده است !

باز هم خاطره ی تردید آمدن و نیامدنت !

تنها دلم ، دلتنگ "باران" بود...

 دلم تنگ تنگ تنگ بود !

و شاید دلت تنگ ...

و من نمی دانم ،

" کدام فتنه ی بی رحم ،

عمیق ذهن تو را تیره میکند از وهم ؟"


زمستان 92


باید فرار کنم
از خودم و بغض هایم
از احساسات بی پایانم
باید به جنگ چنگ چنگ های گلویم بروم
باید بگریزم از این هجمه های سرخ وابرهای تشنه
پشت این آکواریم باید خندید!
 همانند دلقک خسته
باید حل شوم در تکرار روز  و شب
 باید خود را فراموش کنم

خط خطی های زمستان 92



امروز صبح سخت آسمان دلم از ابرهای سنگین پر بود و غمگین
پر بود و دلتنگ ...

این جور مواقع بیش از همیشه نبودن دوستی که عمق داشتیم و رنگی یادآورم می شود و حین عهد هر روزه ام با آب و آینه بود که با خود گفتم کمتر از 5 ماه دیگر شاید بیاید و ... 

20 دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ موبایلم در ساعت 8 صبح بلند شد و فقط یک حدس می شد زد ...
محمد تماس گرفته ...
خودش بود گفت دلش  و یک هو  خواسته زنگ بزنه و صدای هم رو بشنویم... دلش مثل من تنگ بوده!
چقدر از وقتی رفتی همه چیز در من بهم ریخت ...
اما چقدر خوب است که وقتی دلتنگ می شویم به هم میگوییم و برای هم رنگی می شویم و دوست داشتنی ...
گرچه دلم تنگ تر شد اما حس زندگی و زنده بودن در من پر عمق تر میشود....
روز تو هم روشن محمد عزیزم :*

 

 



من سایه ی زخمی کهنه ام

دردی که پایان نیافته

و گاه به گاه سخت تیر می کشد در جان

زمستان92



و من همین نگاهت را با تمام نا آرامی هایش و...
و با تمام دلتنگی هایش بر کویر داغ دلم دوست خواهم داشت
مگر جز این بود که نگاهت اعجاز میان ما شد ؟!
" دوستت دارم خیال محال "

زمستان 92




جایی در انتهای حلقم غده ای پیدا می شود
درد می شود، تمام نگاهم 
خیس می شود، گونه های خشکم
دیگر درد ندارم،
بی حس شده ام از نبودنت
از هجمه ی احساس تو ...

زمستان 92

تمام من پنهان است!

پشت نقاب لبخند،

در هیجان کلامم،

تمام من فسرده است

از هیاهوی نگاه های پی در پی

و از بی رنگی خویشتنم در نگاه

تمام من دلتنگ است

دلتنگ باران که مرا با خود صیقل نداد و . . .

 

زمستان 92

........



از اورژانس بیمارستان فرمانیه آمدم بیرون!
قرار بود امشب برای شام آخر حضور مجتبی 5 نفری بریم بیرون ...
دم درب خانه ی پدر رو به روی برج گلشن یک هو یک پراید سفید پیچید جلومون و فرد کنار راننده امد پایین و شروع کرد یکی یکی اینه ها رو شکستن ما 4 نفر من ، رضا ، مامان و مجتبی فقط فریاد میزدیم رضا در و قفل کرد ... ساعت 21:20 دقیقه بود و مردم توی خیابون احتمالا ناراحت از اینکه راه بند امده و ما چرا کتک نمی خوریم بریم کنار تا راه باز بشه و ان ها رد بشن.... ان دیوانه ی زنجیری هی مشت می کوبید در و باز کردم جیغ زدم خواستم یکی زنگ بزنه پلیس .... امد سمتم نشستم تو ماشین و حالا رفت سمت رضا قفل در باز بود میخواست مشت بکوبه انقدر با مجتبی و رضا داد زدیم تا رفت ... و دوباره مشت کوبید و لگت به ما شین .... و بعد فحش داد و رفت و هیچ کس به ما کاری نداشت راه باز شد همه رفتند و حتی شیشه را پایین ندادند که حال ما رو بپرسند !!!! 30 دقیقه بعد پلیس امد و هیچ کار نکرد... من لکنت گرفتم و پدر رفت خونه ... مادر و مجتبی تنها میروند فرودگاه تا مجتبی برگرد آلمان ... و ما رفتیم اورژانس ... و من مانده ام این لات لاشعور ممکن بود امشب دو معلم و دو دکتر این مملکت، اصلا 4 انسان را به راحتی بکشد و پلیس به راحتی بگوید حتما یک کاری کردید عصبی شده و حمله کرده !!!!

دخترک و شاهزاده کوچولو....


سلام دوستان وصله پینه ایی

دخترک دیوانه ی قصه هیچ وقت نمی تونست یک جا بمونه و اگر کارهایی که میخواست
تو زندگی رو نمی کرد افسردگی حاد می گرفت اگر رها نمی بود  و نمی چرخید و نمیرفت برای خودش بگرده و طبیعت بره، اگر مسافرت هاش و ماجراجویی هاشون قطع می شد اگر دوستاش رو نمیدید .. . و اگر به احساس زندگی سلام نمی داد و ...
همیشه با پدر ساعت آفتابی و سنتی اش که البته ( مهربونم بود ولی درکی از اون نداشت)  در حال مبارزه بود و یه جورایی همیشه از لای میله های قفس پدر مهربون سنتی خودش و رد میکرد و می پرید و زندگی میکرد با جنگندگی! همیشه یه چیزایی پیدا می شد که بهش انگیزه و جسارت پرواز بده مثل عشق و عشق وعشق ( حالا به یار، به دوست، به طبیعت به آرزوهاش، به اگاه بودن و آگاه موندن به ....)
 این اخلاقش از وقتی با شاهزاده کوچولوش هم قصه شده بود به اوج رسیده بود آخه شاهزاده کوچولو تنها کسی بود که خوب می دونست اگر دخترک بالاش رو باز نکنه و پرواز نکنه می سوزه برای همین وقتی وارد زندگی آن شد و یه دریا مهربونی و یه آسمون پر ستاره از هجمه ی آرزوهاش و برآورده کرد ... دخترک سر خوش دیگه با شاهزاده بود و هیچ وقت کاری نبود که بخواد و نتونه انجام بده ، شاهزاده با تمام مردهایی که می شناخت فرق داشت.
شاهزاده باعث شده بود اون هر روز احساس تولد دوباره داشته باشه، ان ها خیلی آرزوهای زیادی داشتن که براش تلاش میکردن یه چند سالی که گذشت با از بین رفتن سرمایشون به خاطر شرایط جامعه و رسیدن  آرزوهاشون و زندگی به جاهای سخت دنیای آن ها عوض شد و ...
 تا جایی که دخترک کم کم مجبور شد شیطنت و آرزوها و خواسته ها و کتاب ها و هدف های خودش و بذار کنار، انگار ان و شاهزاده مجبور بودن بیان تو دنیای واقعی دنیای آدم بزرگ ها که زندگی فراموششون شده ، دخترک باید سخت کار میکرد و شاهزاده سخت درس میخوند این باعث شده بود دخترک و شاهزاده کمتر همدیگر و ببینن دلتنگ هم باشن دلتنگ همه ی جاهایی که میرفتن دلتنگ تمام رویاهایی که سالها زندگیشون کردن ...
دخترک هم داشت پژمرده می شد  هر روز مثل آدم ماشینی از 8 تا 4 سر کار بود و ....
 اگر کوه نیمرفت اگر پاییز و نمیدید اگر کتاب و موسیقی و فیلم حذف میشد اگر ماجراجویی نمیکرد تموم می شد...
خلاصه دخترک با اینکه میخواست شاهزاده ی عزیزش نفهمه  که اون چقدر ناراحت هست ولی گاهی سر ریز می شد و ...
هر روز با خودش می گفت خوب میشم درست میشه اما انگار تا شاهزاده از کتاب ها آزاد نشه و تا خودش مجبوره از صبح تا عصر کار کنه و بعد هم اسیر زندگی واقعی بشه هیچی درست نمیشه!!
دخترک آرزوش اینه که باز با شاهزاده برگردن به دنیای رویایی آرزوهاشون ! باز آسمون صاف بشه و آن ها از این چرخ و فلک تلخ سالم بی آیند پایین ...
آرزوی دخترک این هست که باز با شاهزاده برن دنبال ماجراجویی و ....


پ.ن : الان تو خونم و از پیاده روی در برف بی سینوس سر شدم .... اما راضیم از کارهایی که الان با مریضی ودرد میکنم :))

سفر ونیز


سلام دوستان وصله پینه ایی


بچه که بودم یه قالیچه داشتم تو اتاقم که بخاطر رنگی رنگی بودنش خیلی دوسش داشتم و فکر میکردم قالیچه ی سلیمان هست یکی از تفریحاتم این بود که میشستم روی اون و پرواز میکردم به جاهای خیلی دور ... جنگل ها و دریاها و کو ها و کشورهای محدودی که میشناختم ....الان هم دلم می خواد قالیچم اینجا بود و  و اگر بود از پشت میزم پرواز میکردم و می رفتم خونه و  رضا رو از پشت کتاب و لپ تاب بلند می کردم ( احتمالا با کله میومد فقط ترس از ارتفاع داره) می رفتم و می رفتم تا برسم وسط رودخانه ی ونیز و تو یکی از این قایق دو نفره ها که اقاهه پارو میزنه و ما اون وسط حال میکنیم می بودیم و .... آخ که این آرزو ی ونیز ( و ایتالیا) رو  من از دبیرستان دارم ! کاش قالیچم اینجا بود!