سلام دوستان وصله پینه ایی
امروز من خیلی شگفت انگیززززززززززانه  برای خودم ظاهر شدم :))))
.
.
.
I went to my class by a unknown motorbike  
امروز با اینکه به موقع برای رفتن به کلاس راه افتادم ولی به دلیل ترافیک وحشتناک و واقعا بی سابقه ی نیاوران مسیری که همیشه کل آن را در نیم ساعت طی می کنم، نیمی از آن را در یک ساعت طی کردیم ( در اتوبوس) و بعد من تصمیم گرفتم پیاده بشوم و از دوست رفتن باقی کلاسم جلوگیری کنم هنوز دم پمپ بنزینی بودیم و من پیاده شدم و تا پیتزا نخل دویدم و تصمیمی که گرفته بودم و با خودم مرور میکردم ..... باید موتور بگیرم باید متور بگیرم ....
بیب بیب بیب ....
برگشتم عقبمو  نگاه کردم دیدم یه پسر متور سوار ....
گفتم: اقا مسافر می بری ؟
گفت : پشت موتورم ساک هست اخه و عبور کرد و.......
من : آه ...
پسر موتور سوار : بیا خانم می ذارم ساکم و جلو  ....
من : آقا واقعا ممنونم ، چقدر میشه من حساب کنم چون عجله دارم باید رسیدم زود بدوم برم ؟
پسر موتور سوار : هیچی خانم ... هیچی .... کارم نیست چون عجله داشتید دارم سوار میکنم .
من : بله ... خوب ... من هم چون عجله دارم به وسیله ی شما احتیاج دارم .... واقعا سپاسگذارم.
پسر: قان قان قان قان قان قان ....
من : ریلکس پشت موتور ... خیلی هم دوست میدارم اصلا هم نمی ترسم دستامم به راننده یا زین نمیگیرم رو پام میذارم ....:)

من : اقا سر شریعتی پیاده میشوم خیلییییییییییییی لطف کردید .... تقریبا ذوق مرگ بودم که بالاخره از این وسیله برای رفت و امد استفاده کردم.

داخل کلاس

من : خیلی ترافیک بود من با متور سوار امدم و من خیلی هیجان زده ام !!
بچه ها :واقعا .... به شوهرتم میگی ؟
من : اره ... بی صبرانه منتظرم ساعت استراحت برسه تا تعریف کنم
بچه ها ی متاهل : می کشتت !!
من : نه بابا .... اول میگه ای بابا عجب ترافیکی بوده !!!! بعد میگه بالاخره به ارزوت رسیدی  با کلی خنده... حال کردی! بعد هم میگه ولی موتور وسیله خطرناکی هست باید مراقب میبودی !

استراحت

من : تماس میگیرم جلوی ان بچه ها و حرف می زنم و ان ها با چشم های واقع گرد شده نگاه میکنن و ...
عشقول: دقیقا همون حرف ها رو گفت!

کاش میشد با اون ها کمی حرف زد ولی اوضاع خیلی خراب است!