سلام دوستان وصله پینه ای

روزهای قبل از انتخابات ، روزهای پر التهابی بود که گرچه نمی دانستم بعد از انداختن رای خود در صندوق چه خوانده می شود ولی می دانستم وظیفه ام در این زمان فقط صبوریست و انجام کاری که حس می کردم تنها وظیفه ی من است و با خود به این نتیجه رسیده بودم حتی اگر رای من باز هم از صندوق در نیاید برای ماندن قطب فکری ام بعد از درهای شورای نگهبان تلاش کرده ام و به نوعی ترجیح ام مبارزه ی مثبت بود تا منفی !

با خودم گفتم تلاش کنم تا شاید در حد خودم بتوانم دِینم را به وطنم ادا کنم !
احساس می کردم نباید اشتباه سال ۸۴ را در انتخابات تکرار کرد و باید درس گرفت من به عنوان یک نفر از این ملت باید بپذیرم در انتخابات ۸۴ ، انتخابات را جدی نگرفته ام .
با خود گفتم باید فعلا این مسئله تردید در اصل انتخابات (۸۸)را فراموش کنم !
با خود گفتم این انتخاباتِ سال ۸۸ نیست بلکه سال جدیدی است که مشابه سال ۸۴ جریاناتش در حال رقم خوردن است .
 با ثبت نام کاندیداها و امدن آقای هاشمی  شور در مردم شکل میگیرد طلا ارزان میشود مردم در بازار شیرینی پخش می کنند و ...
و اما خبر از رد صلاحیت میشود ، ما فکرش رو میکردیم و دوباره دیدیم که امید در مردم  در حال خاموش شدن است !!
اما دو کاندیدای دیگر نیز هستند ...
این بار مناظره ها شکل دیگر دارد ...
با شروع کار سایت ها و ارائه برنامه ها تا حدودی به رای خود مطمئن می شوم من عاشق دکتر عارف و اقا مَنشی او شده ام  و البته سیاست روحانی و میانه رو بودنش را هم دوست داشتم اما این بار منتظر یک حرکت دیگرم  و ان ائتلاف بود انچه که نبودنش  باعث شکست ۸۴ هم بود ...

حرکتی که اگر پینه دوز به ۴ سال گذشته باز می گشت و انتخابات  در این شرایط فعلی بود ،شاید نمی خواستم زیر بار آن بروم ! اما من این بار به دنبال ایده ال هایم نبودم و این ۴ سال درس های زیادی به من داد !من به دنبال حرکت بودم .

در تمام همایش های اصلاحات همه تاکید بر صبر میکردند احساس میکنم حاصل دولت قبل برای من تنها تمرین صبر بود که این مسئله باعث تدبیرم در انتخاب و نوع عملکردم شد و چند ایمیل برای سایت دکتر عارف فرستادم و انچه به نظرم می رسید را نوشتم( حداقل هایی که فکر میکردم باید انجام دهم)

به یاد دارم ۴ سال پیش چه ارمان گرا با یکی از کاندیداهای در دانشگاه تهران به هنگام همایش صحیت کردم و مطالباتی داشتم و هیچ فکر نمیکردم  یک روز شرمنده ی صحبت ها و تند روی هایم باشم .

وقتی شروع به فعالیت برای انتخابات کردم خوب خوب با خود مرور کردم تاریخ واشتباهات بزرگان و اشتباهات خودم را و نتیجه ی ان فکر میکنم نتیجه ایی پیروزمندانه بود.

با سپری شدن زمان و رفتن به اولین همایش در شیرودی ( جناب رییس جمهور ) و بعد همایش حجاب (دکتر عارف) به این نتیجه رسیدم ائتلاف دقیقا لازم است با همه ی این حرف ها نمیدونم چرا علاقه ام به عارف بی اندازه می شد...

( من باز تجربه میکردم حضور در همایش هایی که فکر میکنم با شرایطی که این روز ها در خانه و خانواده داشتم باز اولویت خود را بر وطنم نهادم و با پشتوانه همسرم به این همایش ها رفتم و از ان ها بهره بردم)

این روز ها در هر جا که حضور پیدا میکردم از میوه فروشی محل تا سوپر مارکت نا امیدها را تشویق رای دادن میکردم ...

در مقابل جواب نه انها به دلیل محصور بودن رای قبلی ، میگفتم نا گفته هایی را که احساس میکردم تاثیر گذار است از حمایت رییس جمهور سابق و محبوب خاتمی میگفتم و همراهی زندانیان سال ۸۸ و ....
خوشحال میشدم وقتی به خوبی نتیجه میگرفتم شادی من وقتی مضاعف شد که از من تقاضای پوستر می کردند !

سخت است در عین ناامیدی امیدوار باشی و ندانی نتیجه ی ان چه می شود ...
اضطراب های بعد از انتخابات ۸۸ باز امده بود و باز تلفن زدن ها سایت خواندن ها و نمی دانم  گفتن ها ولی در عین حال تلاش برای جمع رای زیاد بود .

به قولی بوهای خوبی می امد موج به راه افتاده بود با حرکت مردی بزرگ به وسعت کویر ، گویی خونی دوباره به رگ های  فرزندان ایران تزریق شده !

عارف با رفتنش محبوب دل ها شد و به قول خاتمی برنده ی واقعی این انتخابات!

مادر همسر کسالت داشت و این روزها در منزل ما بودن و من در عین کارهای بسیار و پذیرایی از مهمانان احساس میکردم هر طور شده باید به وظایفم عمل کنم  تقریبا خانه تبدیل به ستاد شده بود پوستر ها به دیوار بود اخبار تازه به مهمانان داده می شد و مسیج ها رد و بدل میشد حتی مادر همسر را تشویق کردیم تا برای گروه زیادی از همکاران با مسیج اطلاع رسانی کند و ...
از اینکه  تا سال پیش مدیر ساختمان بودم و شماره های همسایه ها را داشتم این استفاده را کردم و اطلاع رسانی را با توجه به این سرمایه اجتماعی هم گسترش دادم ...
دو شب مانده به انتخابات به این نتیجه رسیدیم باید بوی موج را به محل بیاوریم چون زیادی ارام است و با همسر به ستاد مرکزی رفتیم مقداری پوستر گرفتیم و از ساعت ۲۲ تا بعد از اذان صبح مشغول پخش ان در زیر برف پاک کن ها و دیوارها بودیم برای مردمی که ما را می دیدند این امیدواری بسیار جالب بود چون  می دانستند ممکن است به زودی این پوستر ها توسط عده ایی کنده شود ولی ما تا خود صبح چسبانیدم .

من و رفیق همیشگی ،...

لذت بردیم وقتی کامیونی در خیابان های محله سرش را از پنجره ساعت ۴ صبح بیرون اورد و گفت خدا وکیلی فقط آقا روحانی و من تمام خستگی ام برطرف شد وقتی در بامداد حین پخش تبلیغات نگهبانان مجموعه مسکونی ها با خوشحالی می امدند و می گفتند انشالا رای بیاورد، و من روح امیدم دو چندان میشد و من صبح ساعت ۹ بعد از ۳ ساعت خوابیدن برای هم محلی هایم پوستر بردم و بعد به کلاس زبان رفتم و بعد از اتمام کلاس ۱۰ دقیقه اجازه خواستم از بچه ها و با ان ها صحبت کردم و صحبت ها به طول انجامید ولی در اخر دوستان تصمیم به رای دادن گرفتند و من مسرور تر شدم و ارزوی قلبی ام شادی همه ی هموطنانم و بازگشت عزت به میهنم بود.

و اما روز جمعه و صف های رای و ...
در اخرین لحظات پسر همسایه که ۲۰ ساله هست و با من رفیق را هم پس از دعوت به خانه و صحبت یک ساعت راضی کردیم تا به انتخابات فکر کند و بعد شب مسیج داد با ده نفر از دوستانش در حال رای دادن است و ...

هر چند در این بین خیلی استرس داشتیم که نکند همانند سال ۸۸ ...

اما با اعلام اولین شمارش در ساعت۵:۴۰ صبح بسیار خوشحال و اماده شادی های افزون تر بودم و ...

و در اخر دیشب جشن پیروزی جشنی که مردم برگزار کننده ی ان بودند چه حسی چه شوری انگار کشور را پس گرفته ایم ...

ما تصویر دکتر عارف و خاتمی را همراه خود داشتیم و با اقبال زیادی روبه رو شدیم ...
همدلی ها ....

برق چشم هایی که نشان از امید بود ...

شادی بی وقفه ...

شعار هایی که می دادیم  و ...
و خلق حماسه ای دیگر پس از ۴ سال ،این بار در تمام ایران در روز ۲۵ خرداد ....
۴ سال پیش ۲۵ خرداد سال ۸۸؛ اولین راهپیمایی ملیونی و مردمی از امام حسین تا آزادی تهران پس از ان جشن تصنوعی و دروغین که مردم را در ان خس و خاشاک نامید !!!

و مقاومت مردم ایران سبز پس از ۴ سال و ماندگاری ان ها ...

دلمان نمی امد خیابان های تهران را در این هوای بهاری ترک کنیم اما ...

اما باز بعد از اذان خواب امانمان را بریده بود و این بار با امیدی افزون تر اسوده خوابیدیم و با لبخند چشمانمان را گشودیم...

امروز در ادامه ی جشن  دیشب در آب میوه ایی هر سه من ،لاکی و محمد نشسته بودیم و اب میوه و بستنی می خوردیم که ساعت اخبار شد و دیدیم جوانی که به قیافه اش هم نمی امد با اشتیاق تمام امد کانال ال سی دی که رو دیوار نصب بود را به کانال ۱ هدایت کرد و با غرور مشغول دیدن اخبار ریئس جمهور ش شد و ما هم با شادی و غرور دنبال کردیم خبر ها را و ...

و ما سفر میکردیم به دوران قبل از سال ۸۴ در تاریخ ایران و  غرور دنبال کردن خبرهای ریاست جمهوری...

امیدوارم  ایرانی به چنان شعور سیاسی برسد که دیگر نگذارد با ایران چنین کنند و به ورق های تاریخ ایران چنین روزهای سخت و تاریکی افزوده شود....

و ما همچنان صبوریم و با ارامش مطالبات خود را در طول زمان ممکنه خواهانیم و برایش تلاش میکنیم.

به امید روز های خوش...

ازادی عزیزانمان و عزت و بزرگی ایران و ایرانی ...