حتی خوابش من و به هم ریخت .... یک ساعتی هست دارم برای مرگش در خوابم اشک میریزم . خوابی که تمام مراسمات از امبولانس تا ریختن فامیلا تو خونه و بهشت زهرا انجام شد... دارم می میرم مثل خوابم که دیوونه شده بودم ..... بی اون من هیچ چیز نبودم انگار توریست خاطراتمان شده بودم .... همه جا رفتم نبود .... اتاق خوابم رو ی تختمون و سیر بو کردم نبود جیغ کشیدم .... پشت لپ تاپ هم نبود ......رفتم پارکینگ نبود ... امدم بالا دیدم یه عالمه ادم نشستن .... دنبال منن تا منو بگیرن....... امبولانس رسید یکی توش بود .... بلند بود خیلی بلند .... حوابمو ندادی !! کجا می رفتی !!! میگفتن توییی ... من ندیدم خوابیده باشی....فقط راه رفتم راه رفتم راه رفتم راه رفتم راه ....راه ...... ترانه هامون میومد تو ذهنم .... ای تو که هستی همه کسم بی تو میگیییرررررررررررر ننننننننننننففففففسم .... کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه ......... و..........و............رفیق سفر من رفته بود..... رفته بود چی می گفتن ؟....... نمیفهمیدم.... فقط نبودی ؟ دنبالت تمام شهر هایی که سفر کردیمو رفتم رفتم و ندیدمت بلند صدات می کردم : رضاااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... نبودی جوابمو ندادی :((((((((((((( همش من یک نفر بودم ...... تنها ..... رفتم تمام جاهایی که با هم بودیم.... من سه سال و نیم با تو عاشقانه داشتم دو سال و نیمش را با هم زیر یک سقف بودیم ....... تمام عمرم این سه سال و نیم را بعد از تو زندگی می کردم ..... من توریست دائمی خاطراتمان بودم ..... بعد از تو من هم نبودم و نزیستم.... وجودم تو بودی که.... :((( حالم خوب نیست .... حالم بعد است خیلی بد....