چرا...
کسی نمی دونه چرااااااااااااااااااااااا ؟اخه چراااااااااااااااااااااااا بلاگفا شکلک نداره ؟!!!!!!!!! :((((((((((((((
من دیگه نمی تونم پستی بذارم که ....!!!
لطفا کمکم کنید ...:((((((
کسی نمی دونه چرااااااااااااااااااااااا ؟اخه چراااااااااااااااااااااااا بلاگفا شکلک نداره ؟!!!!!!!!! :((((((((((((((
من دیگه نمی تونم پستی بذارم که ....!!!
لطفا کمکم کنید ...:((((((
سلام دوستان وصله پینه ایی
هی می خوام اینجا بنویسم وقت نمی کنم ... الان 24 سال و 3 روزم شده ! فکر می کنم که هیچ وقت تو آینده ی خودم نمی دیدیم تو این سن مزدوج باشم .... در مدرسه به بچه ها درس بدم و ... اصلا فکر اینکه با کسی برای همیشه ( همیشه ی فعلی ) در واقعیت باشم و بمونم ... وقتی تو سکوت زندگی فکر میکنم ، سکوت زندگی ؛ مثل لحظه هایی که رضا کنارم خوابیده و من سرم و روی سینه ی اون گذاشتم ... یا زمانی که تو ماشین داره رانندگی میکنه و به جلوش خیره شده و من دارم به خودم و خودش فکر میکنم ، احساس می کنم مثل " جیم کری " در فیلم "ترومن شوو" دارم به صورت تصنوعی زندگی میکنم ... اون لحظه است که دلم میخواد یکی بیاد و بگه راستکی من منم و اونم خودشه و اینم زندگیه، مثل زمانی که فیلم "شاتر ایلند" رو دیدم و بعد از تمام شدنش حس گنگی داشتم ...
الان که خوب خوب فکر میکنم می بینم تا این لحظه ی زندگیم و البته زندگیمون به لحاظ عاطفی ( دو نفرانه ) جز ایده ال های من بوده ... دقیقا دو ماه و 3 روز دیگه سالگرد عروسی ما هست !! و من به این فکر میکنم که این رویا همچنان شیرین می مونه ؟؟!
همیشه فکر میکردم الان ها تو آیندم مشغول فوق لیسانسم خواهم
بود که .... !!:(
فکر میکردم تو کتاب خواندن تنبل نمیشم ولی انگار شدم ...
فکر می کردم بعد از ازدواج چاق نمیشم ولی شدم ...
فکر میکردم قدرت ریسک پذیری دارم ... ولی انگار ندارم چون نمی تونم با اطمینان رضا
رو برای پذیرش گرفتن همراهی کنم ... ته ته ته دلم می خواد که اون اینجا دکتری
بخونه و من از این خراب شده !!!! ( خاااااااااااااااااااااااااکم ) برای مدت
طولانی خارج نشم .
همیشه فکر میکردم تو این سن مجردم و دیگه اجازه ی رفتن به سفرهای تنهایی رو به زورم که شده گرفتم و با مرمری کلی سفر میرم ولی سرنوشت و اینده این رو برای ما نخواست !!!
همیشه دلم می خواست یه شوهر پیر و دانشمند داشته باشم ... حالا درسته رضا پیر نشده ولی شاید دانشمند باشه !:) *
دلم می خواست در عین دانشمند بودن دست به ماجرا جویی بزنیم با دوچرخه سفر کنیم این ور و اون ور...*
تو کل دوران مدرسه و دانشگاه با همه دوست بودم برای خیلی ها دوست صمیمی بودم ولی خودم تنها دو تا دوست خیلیییییییییییییی صمیمی داشتم ... اولیش عاطی بود دومیش مرمر ... مرمر مامیم شد ولی عاطی دوستم موند ... الان خیلی وقت دوستیمون کمرنگ شده ... نه اینکه من ازدواج کرده باشم ... ولی احساس می کنم مدتی دور هستیم از هم ... اعتمادم بهش به منطقش به درکش به تصمیماتش کم شده ...
همیشه من بد بودم ... نمی دونم چرا همیشه اخرش چه بخوام چه نخوام در نقش رییس ظاهر شدم !؟
الان دورانی هست که دوست زیاد دارم اما دوووووست
نه !
دلم برای دوووووست تنگ است ... دوستی کامل ... دوستی که گوش خوبی باشه و تو براش گوش خوبی باشی ... با هم
یواشکی داشته باشی و ... وقتی به هم میرسیم هی وهی و هی جیرجیر کنیم ...
از به هم ریختگی ذهنت بگی و به فکرات بخندی و ... خلوت کنی و ...
از این شعارها که بعضی ها میگن باید اون کسی که تو زندگیته بهترین دوستتم باشه
اصلا قبول ندارم چون به تجربه به من ثابت شده هر کس جای خودش رو داره پس لطفا کسی اینجا از این شعار ها ندههههه! تو
دلتون و سرتونم نگید !
باید سرم و خلوت میکردم ... مدرسه که تموم شد
... کلاس های تربیت مربی هم ... 40 ساعت کارورزی رو هم در مهد همیشه بهار گذروندم ...پروژه و کار عملی اخرم به هزار جور زحمت تحویل دادم ... ساختمان و تقریبا سامان دادم از آنتن مرکزی گرفته تا
شوفاژخونه و سرایدار و باقچه کاری و... هفته دیگه هم تحویل مدیریت اگر مشکلی نباشه
...و این گونه خودم را از زیر بار چندین هندونه خلاص میکنم .
به خودم می پردازم ... بعد از عقد 10 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ( رضا هم همین طور
)...از خودم بدم میاد چون لباس هام به من نمی خوره و اصلا احساس سلامتی نمیکنم در
این اوضاع بنابراین هفته ی گذشته رفتم دکتر و این هفته 2 کیلو کم کرده بودم ...
خدا کنه بتونم خوب خوب کم کنم و دوباره به وزن قبلی برسم .
تا شهریور که جواب دکتری بیاد فکر کنم همچنان این گونه بگذرد .
به زودی آشنایی پینه دوز و لاکی را به پایان خواهم رساند .
اینجا هم که دیگر شکلک ندارد ... چراااااا؟:(((((
شب روزتان مرتب (گل ) (دست آرزو )
سلام بر دوستانم دوستان وصله پینه ایی
خسته ام ... داغونم ... شاید اگر عشقی و دوستانی نداشتم دیگر امیدی هم ...، داخل پارک نشستی و بودنت با چند تا مرد نظر اقایون جلب میکنه هیچی ندارن جز تذکر به خانم... سر چی ؟ ....سر بد نشستن خانم ...چهار زانو رو جدول نشسته !!!!.... به کی تذکر میدن یه اقا تو ان جمع... بعد هم زننده با خانمه حرف می زنن....صداها بالا میره ... خانم میگه بر فرض اینکه من بد نشستم، پس به خودم بگید ! اقا :تو اگر می فهمیدی درست می شستی توهین توهین توهین .....خانم من می خوام بدونم تو کدوم قانون و بند میگه من نباید این طور بشینم .... اقا بیا تا نشونت بدم ....رفتی وزرا می فهمی ...اقا توهین نکن لباس تو باید امنیت برای من ایجاد کنه نه ...ساکت دهنتو ببند تو اگر می فهمیدی فهم داشتی الان اینجا نبودی نفهمی پس باید اعدام بشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سکوت و دیگر تعجب و زشتی و احمقانه بودنش فقط می توانستم بگویم با صدای بلند اقا زشته اصلا می فهمی چی داری میگیییییییی!!!! ( به یاد صد و خرده ای اعدام در طول ۵ ماه افتادم) خنده ای تمسخر امیز و رضا که می گفت بیرون نمیرم من شوهرشم!!!....و.......... خسته ام خسته خسته حتی از بیان ماجرا ... اینکه چی شد و چی گذشت اینکه .....
اقای محترم پیشنهاد داشت کل پارک را شخم بزنن تا بادمجان بکارند تا این مسائل هم تمام شود.
یا از تدکر به افرادی که دور هم جمع می شدند و به قول اقا از عدل و عدالت و از این چرت و پرت ها می گفتند . می گفت .
خسته ام خسته .... رضای من چقدر اذیت شد ... دوستانم .... اما ... اما چکنم که اتش به جانم می زنند.
از دیدن رضا متعجب بودن ... مردیش رو زیر سوال می برند با این زن ...و رضا ...
اگر رضا و دوستانم نبودند تحملش چقدر سخت بود.
این برای چندمین بار است و من تنها برای لاکیم و اذیت هایی که به خاطر من میشه ناراحتم ...
برزخ ........
سلام دوستان وصله پینه ایی
امروز بالاخره بعد از مدت ها زمان برای نوشتن پیدا کردم.... ۵شنبه سالگرد عقد من و لاکی بود ![]()
۲۹ اردیبهشت
خودمون می دونستیم و خودمون و محدود به برنامه ی خاصی نکردیم. فقط عصری لباس رسمی به تن کردیم و رفتیم بیرون .
چند جا باید می رفتیم بعد از ان هم ساعت ۱۰:۳۰ این ها بود که نزدیک رستورانی که پارسال تو ان ساعت ان جا دو نفری شام خوردیم و عشقولانه ترین شاممونم بود به لحاظ احساسی ( البته برای من بود . عشقولی رو که نپرسیدم) سر در اوردیم ....
با عرض تاسف باید بگم رستوران کاملا در رزرو در امده بود وووووووووو..........![]()
ساعتم انقده دیر شده بود که .... ولی لب و لوچمون و جمع کردیم و در ادامه ی اعمال روشنفکرانه و خوش خوشانه به راه خود ادامه دادیم رستورانی یافتیم معقول و در ان بیتوته کردیم و اندکی برای خود بودیم و ..... بعد هم جمع کردیم امدیم خونمون ووووو........
البته من قصد داشتم کمی این روز را عشقولانه تر بگذرانیم که فدای سرمون دلمون شاد همیشه ... ولی نشد ... عشقولی ظهر ان روز تصادف کردم ، قرمزی چشمش کور شد و .... کمی گیر و کشش خستمون کرد ...
حالا دیگه ما یک ساله که عقدیدیم

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست ، فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هام رو میگیرم
میگم وای چقدر سرده ، میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جائی که از تنهائی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم ، تو فکر بودن با هم
محال پیش من باشی برم سرگرم کاریشم
میدونم که یه وقتهایی دلت میگیره از کارم
روزائی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو میخوای یجورائی خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این غم....
۳ هفته دیگه عشقول از حالت سربازی درامده و بی کار می شود
تا به حال دقت کردین تشابهات اینترنت و تعاریف از مفهوم God را ؟ من تازگی ....چرا ...نمی دونم ولی برام جالب امده!!!!!!!!!
چه خبر ؟ چه می کنید ؟
راستیییییییییییییییییییییی پروفایلمم کمی تغییر دادم![]()
هوا خوب وخنک دلامون شاد![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ایی
گلهههههههههههههه:
بنده نسبت به تبیلیغ تلویزیون که در تاریخ ۲/۲/۹۰ در تلویزوین درباره ی همراه اول پخش شد و سیم کارت دایمی و اعتباری را به زن تشبیه کرده و بلند گوی این تبلیغ شرم اور را کودکی بی گناه و دو زن نا آگاه قرار داده !!!!
متاسم!!!
تلویزیون جمهوری اسلامی !!!!!!!! شما که شعارتان """""""""""""" کرامت انسانی """""""""""""""" هست چرا باید این چنین تبلیغ کنید ؟؟؟؟!!!!!!
براستی اگر اندکی تنها اندکی بی اندیشیم تفاوتی میان این کرامت و کرامت بلاد کفر !!! نمی بینم .
شغل دوم دار شدم![]()
شب بخیر ![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ایی
بعد از مدت ها کلی تایپ می کنی و با یک دکمه که دستت بهش می خوره همه چیز می پره....!!!!!!!
چی نوشته بودم ؟؟؟ اووووم... آها از دو ماه پیش تا الان نوشته بودم از رفتن به واحد های ازاد دانشگاه توانبخشی بهزیستی از اینکه اول فکر می کردم دوره ی تربیت مربی کوک نباید سخت باشه ولی الان تقریبا دو ماهی هست که در هفته سه روز و روزی چهار ساعت اجدادم جلوی چشمام میان و روانم مختل شده درس های متفاوت که هی امتحان و کار عملی دارن و هر روزت و گرفتن
حتی موقع خواب هم داری خواب ارایه ی پروژه ی خودت و میبینی !!! تو کل دوران تحصیلبم یک بار هم کار دستی و خلاقیت بخرج نداده بودم ولی این دو ماه هر چی فسفر داشتم سر خلاقیتم سوزوندم
... نه اشتباه شد ... سر پیدا کردم خلاقیتم سوزوندم تنها سر کلاس قصه گویی کودک احتمالا مشکلی نیست. سر کلاس روان شناسی مطمین شدم که نباید روزی احساساتم بر من غلبه کنه و بچه دار بشم که اون بچه خاک بر سر میشه... الان یک ماه و نیمی هست که مدیر ساختمان شدم خیلی نامردی بود در وضعیتی حساب ها رو تحویل گرفتم که قبض های جدید در حال امدن بود و باید شارژ جدید تعیین می شد و سرایدار جدید می امد و دم عید بود و کلی خرج و کلی ناسازگاری گاه انسان ها طوری رفتار میکنند که فکر میکنی حتما با یک چهار پا طرف هستی
باید برم یک کتابچه ای چیزی بخرم در مورد قوانین اپارتمان نشینی خیلی دلم می خواد بدونم شارژ چه ضمانت اجرایی داره؟!.... فردا باید برم مدرسه و اصلا حوصله ی این بچه های لووووووووس
مخصوصا ساعت اول رو ندارم. کاش می شد هنوز در ماه عسل که 4 روز عسل بود در سفر می بودیم ... رفتیم ارومیه و با قرمزی ازوسط دریاچه گذشتیم... باز دلم به شور افتاده برای یه چیز نه برای خیلی چیزاااااااااااا نگرانم
، اصلا نمی دونم چرا گاهی دلم می خواد با یه دست شونصد تا هندونه
بردارممممممممممممممممممممم .یکی یه قولی داده که تا الان انجام نداده و منم سر این مسئله که مادی معنوی هزینه دادم حیثیتم زیر سوال میره و ...... دارم دیوونه میشمممممممممممممممممممم. اه باید برم بخوابم که برم مدرسه.!!!!!!!![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ایی
من امدمممممممممممممممممممممممممممم
الان لپ تاپ داررررررررررررررررررررر شدم.
لاکیم برام لب تاب خریده ......
یعنی منم برای ان خریدمااااا![]()
خبر خبرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
مقاله ی اقا لاکی را در مجله ی جامعه شناسی ایران بخوانیددددددددددددددددددددددددددددد
( گاندی ، عدم خشونت و جنبش های اجتماعی )
نشر اگاه
در این شماره می توانید ( دوتایی جامعه شناسی دین ) را هم از دکتر محدثی بخوانید
فعلااااااااااااااااااااااا خوب و شاد باشید![]()
سلام دوستان وصله پینه
مونیتور من و اقا عشقولی پوکیددددددددددددددددددددد![]()
![]()
و من نمی دونم تا کی بی مونیتوریم
شاید دیگه از این ابزار الات جدید بتونیم تهیه کنیم !!![]()
جیبمان پر پول وسایلمان سالم![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ایی
پ.ن : با عذر خواهی از دوستان بنده فراموش کرده بودم فصل امتحانات رو به اتمام است و من باید عین یک خانم معلم خوب برم مدرسه !! ۵ شنبه مدرسه بیدم از کله سحررررر![]()
بله.... همانطور که گفته بودم تابستان آن سال هم به رسم همه ی تابستان ها در خانواده ی ما، سفر زنانه به مقصد ابیانه ی زیبا صورت گرفت،. برای من ارامش آنجا ، برای یک بازنگری و تصمیم گیری درست همیشه مناسب بوده و جواب می دهد.
یادم هست آنجا مشغول به پایان رساندن کتاب نظریه ی ریتزر بودم ( برای کنکور مطالعه می کردم ) که خاله دخترم هدی جان ( یعنی دختر خالم ) از دست من کُفری شده بود . یک شب از شب ها که در پشت بام زیبا و پر ستاره ی آنجا مشغول گپ و گفت بودیم ، یک ستاره بیش از ستاره های دیگر در آسمان خود نمایی کرد و من به شوخی گفتم این ستاره ، ستاره ی بخت و خوشبختی من هست !! و با خاله دختر جان سر ان دعوامون شده بود .... تا اینکه هدی که با موبایلش مشغول مسخره بازی و صدا ضبط کردن با صدا های مختلف بودیم گفت : خانم ببخشید مهمترین دغدغه ی شما چی هست ؟ .... و من البته هنوز تو فاز شوخی و خنده بودم که جواب دادم : ازدواج .... اما هدی که شاید اصلا من و تو ان فاز نمیدید گفت : واقعاااااااااااا !!! جدی میگی !!!!؟؟ و من دیگه راستکی مشغول به پاسخ دادن به این سوالش شدم ... ( فایل صوتی ان موجود است ) به او گفتم : نه اینکه تنها دغدغه ی من این مسئله باشد اما یکی از مهمترین مسائل من این مسئله است ... چون من در دیدگاه خودم دوست دارم زندگی کنم و لذت ببرم و ازاد باشم و ازادانه تصمیم بگیرم و حس اسارت رو اصلا دوست ندارم ... اما فکر میکنم در جامعه ایران این گونه زندگی سخت است و اگر دختر باشی سختی ان به مراتب فزون تر... راستش من خودم رو کسی نمیبینم که دلش بخواد تا اخر عمر تنها باشه و نخواد با کسی به ارامش برسه و لحظه هاش رو بدون شریک بگذرونه و از طرفی جامعه ای که در ان زندگی میکنم برای داشتن کسی در ارامش تنها راه ازدواج روگذاشته و ... و من جز ان دسته نیستم که خانواده ی همراهی داشته باشم که بتونم با کسی شریک باشم بدون امر ازدواج ... واقعیتیست که باید پذیرفت ... اما این ازدواج می تواند "صورت" امر باشد و من می توانم ان را از" محتوای قالبی " جامعه خودم در بیارم و محتوای ان را ان طور که می خواهم شکل دهم ... یعنی با کسی باشم که دوستش بدارم خودم در انتخابش نقش داشته باشم در زندگی و مسئولیت ها شریک هم باشیم ودوستان هم را دوست بداریم فردیت خود را بی هیچ اسیب و خودخواهی نسبت به دیگری حفظ کنیم و قبل از اینکه زن و شوهر هم باشیم همان دوست و رفیق هم باقی بمانیم و و به شکل برابر هم دیگر رو دوست بداریم و به نظرم دوست داشتن و علاقه مند بودن رکن خیلی مهمی هست و داشتن خانواده هایی با دیدگاه فکری مشترک خیلی باعث ارامش می شود چون من شخصا بعد از اینکه بخواهم شروع تازه ایی داشته باشم نمی خواهم با عدم تشابه خانواده ها فشار مضاعف روانی داشته باشم ان هم بر سر اختلاف خانوادگی به لحاظ عقیدتی و فکری ...و البته من دوست دارم اول عاقلانه دوست بدارم و بعد با احساس و البته فکر میکنم به دلیل نوع دیدگاه هایم هیچ گاه مردی به سراغ من نیاید و من نیز کسی را پیدا نکنم تا لااقل من در خواست به او بدهم ... و من می دونم که تهناااااااااا می مونم ... بنابراین این دغدغه رو این طور حل کردم که هیچ کس نه من بدردش می خورم نه اون بدرد من !!! نیست نگرد بابا گشتیم نبوده
هدی گفت : به نظرم برای دختری با عقاید تو درست این هست که از واقعیت فرار نکنی و دنبال ان کسی که فکر میکنی با تو می خوره بگردی .
و من ان لحظه یاد رضا افتادم ... راستش ان موقع چند نفری بودن که به شکل سنتی و از طرف خانواده عنوان شده بودن ولی هم مامان و بابا هم خودم می دونستیم که برای من فایده ای ندارن ... و مامان خودش زحمت " نه " رو می کشید .
یادم هست ان شب یه مدتی تنها نشستم بالا پشت بام و در خنکی که داشتم دیگه از ان می یخیدم چنبره زده نوای ای ساربان کجا می روی رو می گوشیدم و اسمان و نگاه می کردم و ...می فکریدم ...داشتم فکر می کردم افرادی مثل رضا شرایط بالقوه ی خوبی دارن ... و جدا از تفاوت های فردی که حتما دو نفر با هم دارند ، مهم تشابه و تفاهم در نوع نگاه است زیرا بیسیک رفتاری و فکری یک انسان هست و من با خودم می فکریدم من که یکی از دغدغه های زندگیم رو " مسئله ی زنان " قرار دادم خیلی مهم هست که فردی که می خواهم با ان دوست بشم مسائلی که برای من مهم هست برایش مهم باشد و من نیز در مورد مسائل ان بی تفاوت نباشم . مهمتر از همه زبان ذهنی متفاتی از هم نداشته باشیم و فکر میکردم به اینکه دو هم رشته ای ان هم رشته ی علوم انسانی می توانند خیلی به نزدیک باشند . همون شب تصمیم گرفتم از این به بعد به نمونه هایی مثل رضا که با ان ها مواجهه میشم در زندگی بی تفاوت نباشم ( شاید این اعتراف بزرگی باشه ولی می خواهم بگم به دلیل اینکه برای همه ی اهدافی که معنای زندگیم رو می ساخت این انتخاب ، انتخاب تعیین کننده و با اهمیتی بود و من خودم رو لایق بهترین ها می دونستم ، از ان به بعد خواستم هیچ فرصتی را نه از خودم بگیرم نه از فرد مقابلم. ) دلم می خواست با کمترین ضریب خطا این تصمیم رو بگیرم که هم برای خودم دردسر نشه هم برای فرد مقابل . دلم می خواست در کنار کسی ارام زندگی کنم و لذت ببرم ، برام مهم بود به یک زن سنتی تبدیل نشم و حتی برایم مهم بود در رابطه ی جنسی ایی که با هم خواهیم داشت دارای یک تفاهم باشیم و دلم می خواست با کسی بحرفم که برای فکرام ارزش قائل باشه ، نخوام فکرم و ذهنم رو از اون مخفی کنم ، نخوام برای فهماندن حرفام دائم ان ها رو مزه مزه کنم که نکند او یک وقت برداشت دیگری کند ، دوستانم را ترک نکنم و دوستی هایی استوارتر داشته باشم . من شوهر نمی خواستم ، همراه و رفیق می خواستم کسی که هم من برای او اطمینان قلبی همراه داشته باشم هم او برای من . هم من هر روز ان رو شاد تر و بهتر کنم هم او برای من و ... و ....
پ.ن:من نمیکشم داستان رو به نظرم داستان خاصی نیست !! و مهم درونیات ما ادماست ... اینکه بدونیم چه سیر تکاملی طی کریدم تا یک تصمیم و گرفیتم و یا چه علل و عواملی باعث اون تصمیم شد و یا طرز نگاهتون چه چرخشی پیدا کرد ؟!!
شب و روزمان آرام![]()
![]()
سلام دوستان وصله پینه ای
انچه خواندید شرح مختصری از اولین برخورد جدی من و عشقول بود که به ارتباط خاصی انجامیده نشد !!!
تنها کلیدی برای مواجهه شدن پینه دوز با خودش شد و ...
می خواهم باز اندکی از درونیات پینه دوز رو برایتان بگویم تا کمی بیشتر با او همزاد پنداری کنید ...
اول لینک پستی که در روزی که رضا پیشنهاد داد و تاریخ ان رو براتون می ذارم تا واقعا ببینید ان روزها من اصلا تو دنیای دیگه ایی بودم ...کتابخانه ... کروبی و مطالبات دانشجویی ... دوچرخه سواری ...
همان طور که گفته بودم پاسخ من به رضا ناشی از غرور و بی تفاوتی من به این مسئله نبود یا ناز کردن و اداهای آموخته ی زنانه !!بلکه تنها پاسخ یک ذهن مشوش و البته مورد صدمات زیاد واقع شده بود !! صدماتی که از دوستی ها و دوست داشتن ها و صداقتش برایش ایجاد شده بود !! آن روز ها تنها می خواستم کارهای نیمه کاره را به اتمام برسانم و دمی بیاسایم ، رضا دقیقا وسط یک هرج و مرج واقعی درونی وارد زندگی من شد و من نمی دانم درست یا غلط ولی رفتارها و در خواست او را عجولانه و نا بهنگام تصور کردم. حتی بی سیاست !! البته می دانستم این مسئله نشان از سادگی و صداقت اوست.
در ان سه روز با عاطی و مریم در دانشگاه تهران بودیم، من و عاطی برای پایان نامه از صبح در کتابخونه بودیم . رضا هم قرار بود بیاد . روز اول من و رضا با هم ناهار خوردیم و حرف ها رو زدیم و پاسخم شد ان چیزی که روز سوم من بهش جواب دادم . اما تو این فاصله وقتی بلند بلند می فکریدم بارها به عاطی گفتم : کاش الان نمی گفت . کاش کمی بیشتر به من نزدبک می شد ( منظورم این بود که کاش اول ارتباطش رو فراتر از یک سلام و علیحک معمولی می برد ) و بعد در خواستش رو مطرح می کرد.
این طوری من احساس کردم فقط احتیاج داره با کسی دوست بشه، حالا من نشد ... یکی دیگه ...، عاطی هم که کلا با رضا حال نکرده بود و معتقد بود من از دست این پسر نچسب روانی میشم ...، همین طور بلند بلند با عاطی می فکریدم، از طرفی رضا جامعه شناسی خونده بود ، خود شخصیت من رو در محیط هایی که من واقعا خود خود خودم بودم دیه بود ،روابطم رو با دوستانم ( پسر و دختر ) کاملا دیده بود و از همه مهمتر من فهمیده بودم ان در کار های گروهی فعالیت های خوب و مفیدی داشته که این نکته واقعا برام غیر قابل تصور بود !!! ( آخه این ادم خیلی منفعل تر از انی بود که بخواد فاعل باشه )
به نظرم می رسید رضا فقط داره در قالب و چهارچوب رفتارهایی که بین پسرها و دخترها در جامعه به شکل عینی مشاهده می شود رفتار می کند ، بی اینکه توجه به این مسئله داشته باشد که این رابطه عمق و طولی پیدا نکرده و ان در واقع به نوعی تیپیک رفتار می کرد.برای من که تو این چهار سال دانشگاه ، به نظرم بی هیچ محدودیتی تقریبا دائما در حال تحیلیل و بررسی حال و هوای ادم های اطرافم بودم تصور یک چنین رفتاری نسبت به خودم واقعا خیلی سخت بود ، فکر میکردم با یک ؟آدمی سر و کار دارم که ...بذارید برای درک بهتر این مثال رو بزنم که احساس می کردم اگر با رضا در این زمان ارتباطی را اغاز کنم درست باید مثل یک مادر که برای اموزش غذا خوردن نحوه ی قاشق و چنگال در دست گرفتن را به کودکش اموزش می دهد ، من هم به او همه چیز رو اموزش دهم و من ان هنگام خسته تر از این مسئله بودم که بخوام برای یک ارتباطی که هیچ حسی به ان ندارم حوصله و وقت مداوم خرج کنم و از صفر همه چیز را به او بی اموزم .
بنابراین تصمیم گرفتم جوابی که به رضا می دهم جوابی باشد که نه برای او صفر مطلق باشد. نه برای خودم بی ارزش !!! از آن به بعد ما دوباره بی هیچ ارتباطی ، متفاوت از ارباط های ان چند روز با هم بودیم اما من تغییراتی را در رضا می دیدم او در جمع بیشتر صحبت می کرد و نظرات خود را ارائه می داد.
در این حین من پایان نامه ی خودم رو تحویل داده بودم . انتخابات دروغین به پایان رسیده بود و شهر شلوغ بود . گروه مطالعاتی به ادامه ی روند فعالیت های خود می پرداخت .گاه دسته جمعی به سینما می رفتیم یک بار هم در سفر یک روزه به طالقان رفتیم. شب موقع بازگشت از سفر با هم هم مسیر بودیم در مترو ... ان روزها برنامه ریزی کرده بودم برای فوق و خیلی خوب داشتم می خوندم ... تا اینکه به رسم هر سال تابستان زنان خانواده تصمیم به سفر زنانه به ابیانه گرفتند ...
هاهاها دارم کشش می دم نه ؟؟؟![]()
![]()
قسمت بعدی روز ۵ شنبه![]()
شب و روزتان خوش و آرام و برفی![]()
![]()