سلام دوستان وصله پینه ایی

 

هی می خوام اینجا بنویسم وقت نمی کنم ... الان 24 سال و 3 روزم شده ! فکر می کنم که هیچ وقت تو آینده ی خودم نمی دیدیم تو این سن مزدوج باشم ....  در مدرسه به بچه ها درس بدم و ... اصلا فکر اینکه با کسی برای همیشه ( همیشه ی فعلی ) در واقعیت  باشم و بمونم ... وقتی تو سکوت زندگی فکر میکنم ، سکوت زندگی ؛ مثل  لحظه هایی که رضا کنارم خوابیده و من سرم و روی سینه ی اون گذاشتم  ... یا زمانی که تو ماشین داره رانندگی میکنه و به جلوش خیره شده و من دارم به خودم و خودش  فکر میکنم ، احساس می کنم مثل " جیم کری " در فیلم "ترومن شوو" دارم به صورت تصنوعی زندگی میکنم ... اون لحظه است که دلم میخواد یکی بیاد و بگه راستکی من منم  و اونم خودشه و اینم زندگیه، مثل زمانی که فیلم "شاتر ایلند" رو دیدم و بعد از تمام شدنش حس گنگی داشتم ...

الان که خوب خوب فکر میکنم می بینم تا این لحظه ی زندگیم و البته زندگیمون به لحاظ عاطفی ( دو نفرانه ) جز ایده ال های من بوده ... دقیقا دو ماه و 3 روز دیگه سالگرد عروسی ما هست !! و من به این فکر میکنم که این رویا همچنان شیرین می مونه ؟؟!

همیشه فکر میکردم الان ها تو آیندم مشغول فوق لیسانسم خواهم بود که .... !!:(
فکر میکردم تو کتاب خواندن تنبل نمیشم ولی انگار شدم ...
فکر می کردم بعد از ازدواج چاق نمیشم ولی شدم ...
فکر میکردم قدرت ریسک پذیری دارم ... ولی انگار ندارم چون نمی تونم با اطمینان رضا رو برای پذیرش گرفتن همراهی کنم ... ته ته ته دلم می خواد که اون اینجا دکتری بخونه و من از این خراب شده !!!! ( خاااااااااااااااااااااااااکم ) برای مدت طولانی خارج نشم .

همیشه فکر میکردم تو این سن مجردم و دیگه اجازه ی رفتن به سفرهای تنهایی رو به زورم که شده گرفتم و با مرمری کلی سفر میرم ولی سرنوشت و اینده این رو برای ما نخواست !!!

همیشه دلم می خواست یه شوهر پیر و دانشمند داشته باشم ... حالا درسته رضا پیر نشده ولی شاید دانشمند باشه !:) *

دلم می خواست در عین دانشمند بودن دست به ماجرا جویی بزنیم با دوچرخه سفر کنیم این ور و اون ور...*

تو کل دوران مدرسه و دانشگاه با همه دوست بودم برای خیلی ها دوست صمیمی بودم ولی خودم تنها دو تا دوست خیلیییییییییییییی صمیمی داشتم ... اولیش عاطی بود دومیش مرمر ... مرمر مامیم شد ولی عاطی دوستم موند ... الان خیلی وقت دوستیمون کمرنگ شده ... نه اینکه من ازدواج کرده باشم ... ولی احساس می کنم مدتی دور هستیم از هم ... اعتمادم بهش به منطقش به درکش به تصمیماتش کم شده ...

همیشه من بد بودم ... نمی دونم چرا همیشه اخرش چه بخوام چه نخوام در نقش رییس ظاهر شدم !؟

الان دورانی هست که دوست زیاد دارم اما دوووووست نه !
دلم برای دوووووست تنگ است ... دوستی کامل ...
دوستی که گوش خوبی باشه و تو براش گوش خوبی باشی ... با هم یواشکی داشته باشی و ... وقتی به هم میرسیم هی وهی و هی جیرجیر کنیم ...
از به هم ریختگی ذهنت بگی و به فکرات بخندی و ... خلوت کنی و ...


از این شعارها که بعضی ها میگن باید اون کسی که تو زندگیته بهترین دوستتم باشه اصلا قبول ندارم چون به تجربه به من ثابت شده هر کس جای خودش رو داره  پس لطفا کسی اینجا از این شعار ها ندههههه! تو دلتون و سرتونم نگید !

باید سرم و خلوت میکردم ... مدرسه که تموم شد ... کلاس های تربیت مربی هم ... 40 ساعت کارورزی رو هم در مهد همیشه بهار  گذروندم ...پروژه و کار عملی اخرم به هزار جور زحمت تحویل دادم ... ساختمان و تقریبا سامان دادم از آنتن مرکزی گرفته تا شوفاژخونه و سرایدار و باقچه کاری و... هفته دیگه هم تحویل مدیریت اگر مشکلی نباشه ...و این گونه خودم را از زیر بار چندین هندونه خلاص میکنم .
به خودم می پردازم ... بعد از عقد 10 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ( رضا هم همین طور )...از خودم بدم میاد چون لباس هام به من نمی خوره و اصلا احساس سلامتی نمیکنم در این اوضاع بنابراین هفته ی گذشته رفتم دکتر و این هفته 2 کیلو کم کرده بودم ... خدا کنه بتونم خوب خوب کم کنم و دوباره به وزن قبلی برسم
.
تا شهریور که جواب دکتری بیاد فکر کنم همچنان این گونه بگذرد .

به زودی آشنایی پینه دوز و لاکی را به پایان خواهم رساند .

اینجا هم که دیگر شکلک ندارد ... چراااااا؟:(((((

شب روزتان مرتب (گل ) (دست آرزو )