شرح چگونگی تصمیم گیری برای ورود به دنیای مشترک : چگونگی شراکت پینه دوز و لاکی 1

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

یکی از دوستان پینه دوز ازش یک سوالی کرده که می خوام اینجا پاسخ به ان رو بدم .

ناهید عزیز پرسید: آيا واقعا زندگي مشترك همان چيزي بود كه در تصور داشتي؟ و ايا از شرايط موجود راضي هستي؟ ( اين سوالات شخصي است اگه دوست نداشتي جواب نده من به چهارچوب شخصي ات احترام مي گذارم)

قبلا  از ازدواج زیاد به زندگی مشترک فکر نمیکردم ... شاید بهتر هست بگم قبل از اشنایی با رضا به زندگی مشترک اصلا فکر نمیکردم ... اما یکی از مهمترین دغدغه هام این بود که به دلیل دختر بودنم و شرایط جامعه ایی که در ان زندگی میکنم باید یک تصمیم مهم بگیرم  ... برای این تصمیم باید چند سوال از خودم می پرسیدم و بی تعارف پاسخ می دادم .

سوالاتی چون : ایا تا اخر عمر می خواهم تنها بمانم ؟ ایا با هر کس می توان خوشبخت شد ؟ ایا من می خواستم شوهر کنم ؟ ایا حرف هایی که می زنم در مورد فردیت انسان فقط در حد شعار هست یا نه ؟؟اگر قرار بر تنها ماندن دارم چه زندگی برای خودم تعریف می کنم ؟ چقدر می خواهم در تصمیمی که برای در کنار کسی بودن می گیرم عقلانیت خرج کنم ؟؟  اگر کسی رو دوست داشتم قضیه روبا ان مطرح می کنم ، یعنی خاستگاری  یا پیشنهاد دوستی می دهم یا نه ؟؟ ( برای این یکی سند تصویری دارم که با یکی از اساتید و چند تا از دوستان دارم نظرم رو مطرح می کنم و نظر دیگران رو هم می پرسم !)   حاضر به از دست دادن فرصتی هستم یا نه ؟  و. . .

همه ی این ها رو برای اینکه اندکی با درونیات من اشنا بشید گفتم. اما موضوع اصلی من و عشقول ...

وقتی عشقول برای اولین بار از من در خواست کرد که طی یک فرصتی که ما به دو نفرمون می دیم ، بیایم و با هم بیشتر اشنا بشیم ... !! خوب ان موقع من داشتم پایان نامه می نوشتم و وضعیت  جامعه حال و هوای قبل از انتخابات بود یعنی اردیبهشت یا  خرداد ...وضعیت روحیم به هم ریخته بود ... اطرافم پر از ادم های متفاوت بود که کمی برایم برخورد با تک تکشون شرایط پیچیده ای رو ایجاد کرده بود ...یه جورایی انقدر در هم بر هم بود اوضاع که ترش کرده بودم ؟؟؟!!! جواب پیشنهاد اشنایی بیشتر عشقول طی 3 روز سخت این بود : من الان در شرایط مناسبی برای شناخت یک انسان نیستم ان هم برای یک رابطه ی عاطفی ... شما رو هم یک سال و نیم هست که به شکل کاملا عمومی در گروه مطالعاتی می شناسم و فکر نمیکنم که به لحاظ اجتماعی و در شرایط عمومی نسبت به شما چنان شناختی پیدا کرده باشم که بخواهم در حیطه ی خصوصی با شما لینک جدیدی باز کنم ، از طرفی انقدر برای شما احترام قائلم که نمی خواهم شما رو در شرایطی که خودم رو برای یک ارتباط مناسب نمی بینم اذیت کنم ، می تونیم بدون اینکه رابطه ی خاصی دااشته باشیم در موقعیت های جمعی کمی بیشتر هم رو بشناسیم و اگر هر کدوم دیدیم شرایطمان مناسب هست ،همدیگر رو برای یک ارتباط دیگه محک بزنیم ...، اما در شرایط فعلی متاسفانه با تمام احترامی که براتون قائلم باید بگم شرمنده.

و من حتی ان لحظه و ان روز ها ذره ایی فکر نمی کردم شاید روزی دوباره ....

موقعیت من در این سه روز که رضا به من فرصت پاسخ داد و من قول جواب این بود :

اولا به دلایلی که صادقانه به خود رضا گفتم قادر به بررسی کردن زیاد نبودم ... دوما در همون مقدار شناخت کم ، من یک دختر شلوغ و پلوغ بی قرار پر انرژی و جیغ جیغو بودم و کاملا زود جوش که رضا کاملا عکسش بود ... ( به طالع بینی اعتقاد ندارم ولی رضا ابانی بود و من مردادی ... ان اب بود و من اتششششش ) تو همون چند ساعتی که رضا می خواست بحرفه انقدر سخت حرفیده بود که کلافه شده بودم ... به نظرم از این ادم ها بود که اصلا دوست داشتنی نیستن و تفلن هستن ... کم رو ...خجالتی ... شل ...بی دست و پا ...از این بچه خرخون ها که جز درس خوندن هیچ کار دیگه ایی بلد نیستن.... فقط از جسارتش خوشم امده بود که چطور تصمیم گرفته بود این همه سختی رو  بپذیره و حرفشو با ان همه پیچ و تابی که به خودش داد و خودش و چلوند تا بحرفه ، بزنه .
دیگه اینکه جامعه شناسی خونده بود و من عاشق همین یک چیز بودم یه عالمتا... دیگه دیگه به این فکریدم که این مسئله که من راحت ترم تو ارتباط یک شرایط نابرابر انگار ایجاد می کرد یه شرایط بالا به پایین که من و اذیت میکرد .و .... و همه تصورات من نسبت به شناخت اندکی که داشتم بود که ناشی ان پاسخ شد ... و چیزی که بعد ها دقت کردم این بود ... من  به یک چیز اصلا توجه نکردم : قیافه ی رضا ... قد و قواره ... تیپ ...و در کل ظاهر . تا جایی  که خواهم نوشت چه واکنش هایی در مورد ظاهر ان داشتم در موقعیت های متفاوت .

از زمان پاسخ دادن به رضا شروع کردم سوال هایی که در بالا گفتم رو خیلی جدی از خودم پرسیدن و ....

 

شبمان ارام و برف

سومین ماه و شش روز


سلام دوستان وصله پینه ایی


سومین ماه ازدواج ما هم گذشت .... سه ماه و 6 روز....



مبارزات زنان کارگر بنگلادش برای زندگی بهتر !

 

سلام دوستان وصله پینه ای


مبارزات زنان کارگر بنگلادش برای زندگی بهتر
آزاده ارفع

زنان کارگر بنگلادش با وارد شدن در عرصه تولید و تشکل در سندیکاهای کارگری توانسته اند تغییرات قابل ملاحضه ای در وضعیت زندگی شان به وجود آورند.

ادامه نوشته

اگه من زنت بشم منو با چی می زنی؟

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

اگه من زنت بشم منو با چی می زنی؟
نوشته : آیدا پیاده


 دوستی داشتم که شوهرش کتکش می زد. با لوله پلیکا. هربار این خاطره را برای کسی تعریف کردم مردم به لوله پلیکا خندیدند. شما لطفا نخندید. کسی به دوستم فکر نکرد که زیر ضربه های لوله پلیکا خم می شد. خودش و روحش. دوستم هنوز [...]

ادامه نوشته

یلدا. . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

امشب شب یلداست.هر چند در این شرایط جدید و رهاسازی قیمت ها، دیگر دل و دماغی نمانده است. اما باید که شب طولانی را با شور و شادی، در کنار هم و با یاد عزیزان در بندمان که لب بر غذا نیز بسته اند، طی کنیم تا به صبح فردا برسیم. هر چند شب مان طولانی شده، اما پایدار نیست. این را نیک می دانیم. شب ملتی بزرگ نمی تواند چنین طولانی باشد. شب هر چند طولانی باشد اما ماندگار نیست .
شب یلدا هم رفتنی است، صبح فردا را بخاطر بسپار


ادامه نوشته

خانواده‌ی “مقدس” ایرانی به شدت در حال فروپاشی است

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

گفتگو با علی طایفی
نتایج یک تحقیق میدانی نشان می‌دهد که ۶۲ درصد طلاق‌های صورت گرفته در نیمه دوم سال ۱۳۸۸ مربوط به ازدواج‌های سنتی بوده اند. علی طایفی جامعه‌شناس مقیم سوئد معتقد است ساختار سنتی خانواده در ایران در حال فروپاشی است.

ادامه نوشته

نسرین که بود، می دانستیم همیشه صدای گرمی پشت خط هست که همه چیز را درست کند

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

نسرین که بود، می دانستیم همیشه صدای گرمی پشت خط هست که همه چیز را درست کند
زینب پیغمبرزاده

هشت مارس سال 85 اولین هشت مارس کمپین و اولین ماه های فعالیتم در کمیسیون زنان تحکیم بود. آن روزها بحث نابرابری قانونی داغ بود و از چند هفته مانده به هشت مارس خیلی از دانشگاه ها دنبال وکیل کمپینی ای می گشتند که در این روز سخنرانی کند. اما پیدا کردن سخنران کار آسانی نبود. بسیاری از فعالین زن برنامه های مختلفی در تهران داشتند و نمی توانستند به شهرستان بروند

ادامه نوشته

من فاحشه ام . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

من فاحشه ام- باران میلان

شرف ” مرد” ام میان پاهای من نفس آخر می کشد .

هر روز فاحشه‌تر از روز پیش ام .

هر روز زنانگی ایی در من می میرد .

هر روز زنی از سلاله‌ی من خنجر ِ ناموس میخورد .

به جای همه زنهای دنیا ،

مرا بکشید .

من با هر آنچه در این دنیاست ،

همخوابه‌ام .

من با غم ِ نان همخوابه‌ام.

با بی وطنی همخوابه‌ام.

با تفنگت ،

با سنگرت ،

با آوارگی ا ت ،

سالهاست همخوابه‌ام .

با زخمهایت ،

با چرک ِ رختهایت ،

با آشپزخانه‌ ،همخوابه‌ام .

من با قلم همخوابه‌ام.

با رویاهایی که می نویسم،

با کتاب ِ شعرم، دور از چشم ِ تو ،

همخوابه‌ام .

با تو که‌ دوستت ندارم،

همخوابه‌ام .

از من فاحشه‌تر نخواهی یافت!

من با گلهای یاس ،

با بوی باغ ،

با تنهایی ،

با جارو،

با اجاق،

با سماور،

با استکان چایی،

همخوابه‌ام .

امضا کنید .

لطفا یکی امضا اینجا !

نه ! نه‌ ! یکی امضا آنجا !

25 نوامبر ،

طنزآمیز تر از هر روز .

به‌ پیر امضا کنید !

به‌ پیغمبر امضا کنید !

مرا که دین سنگسار کرد

که آئین ، در کیسه‌ کرد

می کشند هنوز !

قبل از هر دیر شدنی .

هر روز خنجری بر گلویم است .

هر روز پتکی بر سرم فرود می آید.

هر روز سنگی بر سنگ ِ کله‌ ام می خورد .

هر روز شرف میکشد مرا.

هر روز ناموس می زند مرا .

فاحشه‌ تر از هر روز ام من امروز .

آنقدر با تنهایی بر روی یک بستر بوده‌ام ،

چیزی از شرافتت نمانده.

آنقدر با اندیشه‌ ی عشقی،

که از من گرفته‌ای همبسترام ،‌

هر روز گر بکشی مرا، باز بی شرفی.

آنقدر کوله‌ ی پشتم را در مرزها ،

به آغوش گرفته‌ام که‌ دیگر،

آغوشم برتو باز نمیشود .

آنقدر حجاب گرفته‌ام که‌ دیگر

زیبای ام به‌ خواب هم نمی آید .

من هر روز فاحشه‌ ترم.

من هر روز یک فاحشه‌ام .

من با غم کودک، با قنداقش،

با قنداق تفنگ تو،

با بی آیندگی‌ مان ،

با بی وطنی مان ،

با کیف مدرسه‌ خالی شاگردم ،

با درد ، با زخم

با آه !

با رویای خوشیها

همخوابه‌ام .

بکش مرا

از من فاحشه‌تر،

از زن کورد فاحشه‌تر نمی یابی.

به چشمان خسته‌ ام بنگر

نگاهم را ببین

در آن خواهی یافت

“از ناموس کذایی ات خسته‌ام “

“از شرف عاریتی ات بیزارم “

بیزارم

بیزارم

بیزارم

16=14+1 !!!

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

امروز ۱۸ هست ، قصد داشتم دیروز در وصله پینه بنویسم که خوب نمی دونم به لطف بلاگفا بود ، چی بود و اشکال از کجا بود نمی دونم !!!هر چی بود که نمیشد پست گذاشت...

به هر حال امروز ۱۸ هست و من از روز ۱۵ اذر و روز ۱+۱۵ اذر می نویسم... میدان انقلاب ساعت ۹:۳۰ صبح ، رفتم چند کتاب مربوط به زنان را پیدا کنم ... بیرون درب اصلی دانشگاه تهران با داربست هایی که دور تا دور ان زده شده و گونی هاییی که دور داربست ها پیچیده شده استتار شده ... در نگاه اول انگار   " کارگران مشغول به کارند !!" اما در اصل داستان اینست که امروز روز ۱+۱۴ هست و احتمال اینکه دانشجویان بخواهند قبل از تئاتر دروغ نامه ی این سیاهه بازان ، فعالیتی در راستای کیف و کفش فروشی خود کنند زیاد است ... راه می روم روبه روی سر در دانشگاه هستم ان طرف خیابان ، سر خیابان دوازده فروردین ... عده ای از سگان سیاهه باز با لباس شخصی و با لباس تئاتر ایستاده اند ... از دانشگاه و درب تنها روزنه ایی به قدر عبور نفر باز است برای ورود به دانشگاه... ۶ نگهبان جلوی درب کارت ها را چک میکنند ...گشت  سگان با ماشین های بزرگ به راه است . زیر لب ...میگویم و می روم . خبر شب :جمعی از دانشجویان توانستند ضمن سر دادن شعار های مگوووو و بالا بردن بیرق۱۰+۶  GREEN  را زنده نگاه دارند... ( یادش بخیر چند سال پیش هنوز نمی دانستم این روز برای دانشجو یعنی چه ؟ برای دوستی مسیج زدم : روز دانشجو گرامی باد)  ... روز ۱۶ همین ماه ...اخبار تلویزیون حکومت اسلامی : تصویر فردای همان دانشگاه است از داربست و گونی خبری نیست ...یک عده ...را ،راه دادند داخل دانشگاه ... ( ... دروغگو کارت دانشجوییت کووووو)  بر سر در دانشگاه سیاه بازان ایستاده اند به مردم نمایش قدرت را نشان می دهند اجرای درغ نامه را تکمیل می کنند غافل از اینکه مردمی که در این خیابان قدم می زنند از سیاهه ی ان ها دیگر سیاه نمی شوند ... ۱۶ اذر بود اما ا ا ا شعارشان ، لبیک یا ... بود .................................................................. دیگر ...

شاهکار امروز دانش اموزانم : خانم امام حسن برادر امام حسین بود ؟؟؟ !!! خانم حالا در ان ها امام علی بود ؟؟ خانم این ها برادران تنی بودند ؟؟؟
و من ذلم خوش بود که برای دادن این درس ها نباید انرژی زیادی بگذارم چون این دروس ۲۴ ساعت از تلویزیون پخش می شود...

فیلم سینمایی دیگری :

این فیلم شاید به لحاظ داستان پردازی و حتی شخصیت پردازی دارای امتیاز بالایی نباشد اما... موضوع فیلم بسیار تلخ و واقعی ایست ... داستان زنانی که پس مرگ همسر مجبور به ازدواج با برادز شوهر ان هم در هر موقعتی هستند و داستان زنانی که عشق بر انان حرام است و این حکم می تواند از سوی پسر بچه ی انان باشد ... داستان عشق مردانی که، قربانی همجنسان خود می شوند ...داستان زنان منفعل بارامده و ناگریز از تصمیم ... داستانی تکان دهنده و سرد، واقعیتی تکرارییییییییییییی اما به کرات تلخ...

معرفی فیلم سینمایی دیگری



 فیلم سینمایی دیگری با بازی:محمدرضا فروتن ، مريلا زارعي ، ميلاد مرادي‌نسب ، مهران رجبي ، محمدعلي مياندار ، سيروس همتي ، فرامرز روشنايي و رويا حمزه‌لويي.
كارگردان: مهدي رحماني
تهیه کننده:محمدعلي نجفي
نويسنده فيلمنامه: مهران كاشاني
مدير فيلمبرداري: رضا تيموري
تدوين: نازنين مفّخم
صدابردار: محمد شيوندي
صداگذار: بابك شكيبا
طراح چهره‌پردازي: سعيد ملكان
موسيقي: بابك ميرزاخاني
برنامه‌ريز و دستيار اول كارگردان: افشين رضايي
منشي صحنه: پانته‌آ حسيني
اجراي گريم: عباس عباسي





 

دلم می خواهد از بکارت بنویسم... پدیده ای عجیب و جالب و فاجعه امیز ...

شاد باشید و سپید

نمیدونم. . .

 

http://joshualim87.files.wordpress.com/2007/09/solitude.jpg

این روزها روز های سختی در درونم بوده ، روزهایی که باید سر کلاس می بودم تند و تند تعطیل شد و من باید تا خود اتمام تعطلی تو مغزم دائم مرور کنم که باید فوق برنامه بذارم سوال ها رو باهاشون کارکنم  ... دیشب تا صبح داشتم با دانش اموز تنبل کلاسم حرف می زدم ...خودم سخت مریض شدم و انگار قرار نیست بهبود پیدا کنم ... عشقول مریض شده و ... کارهای خونه داره کلافم می کنه ... اینکه بالاخره باید یه چیزی بخوریم تا نمیریم ... چک کردن دائمی مواد خام منزل ...درگیر بودن ذهنت برای مسائل اقتصادی مسئولیتی که پذیرفتی ... تعطیلاتی که خودتون اختیار برنامه چیدن براش رو ندارید ... هی مهمونی های مسخره پشت هم ... از اول قرار بود این مرحله رو هم تخمل کنیم تا بگذره ................ کلاس های عشقول هم با خودم قول دادم تحملللللللل کنم تا تموم بشه امیدوارم نتیجه بگیره حالا که دیگه جمعه هم نداریم ... پوپول خستسسسسسس... دلش گچه داره ... نمی دونم دلش برای اتاق خودش الان تنگولیده که امده تو اتاق نانجیه تنهااااااا، خلوت کرده و و عشقولیش و تنها تو ان اتاق گذاشته ؟ ؟!! ....فکر کنم محیط کارمم بی تاثیر نیست ... بی مسئولیتی دیدن خیلی سخته ! بچه ها رشدی که باید نکردن... واقعا منطقه به منطقه تفاوت دیده میشه... امشب اخرای شب فیلم  Shutter Islan دیدیم... تو فاصله ی تموم شدنش عشقول رفت دستشویی و بعد رفت مسواک بزنه تو این رفت و امدا بود که نمیدونم تخت تاثیر این فیلم و خستگیم بود یا چیز دیگه گریمممممممممممممممممممممممممممممم گرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عصبی !!!!!!!!!!!! نمی دونستم ان کیه ؟ من کیم ؟ اصلا اینجا چه کار میکنم ؟؟ حالا واقعا ما با همیم ؟؟ درست بوده کارمون ؟؟ حالا واقعا ان خودشه؟؟؟ من خودشم ؟؟؟ خلاصه الان دارم روانی میشم ؟؟ عشقولم برای اینکه دیوونه نشه فعلا درخواست تنهایی بهش دادم....فکر کنم تمومه ... من روانیم... دلم یک سفر میخواد بی مریضی ... بی فکر و بی مسئولیت... پذیرفتن مسئولیت خیلی سنگینه...!!!

پوپول حالششششششششششششششش خربان شده...از ان شبا که ادمنمونه چشهههههه؟؟؟.

حالتان خوب