تولد لاکی لو...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

 

۲۶ آبان تولد لاکی لو هست من یه چند تیکه هدیه تهیه کردم بخش اولش خونه مادری گذاشته شده ... و بخش دوم رو هم که یه چیز کوچیک بود و تو کمد گذاشته بودم بخش سوم رو دیروز با محمد قرار گذاشته بودیم از قبل و دیگه رفتیم تو برف و بوران تهیه اش کردیم و دیگه خیالمون راحت شد که در جیب چیزی نداریم که بخوایم بخش چهارمی تهیه کنیم  اما از وقتی که بر گشتم خونه همش دلم می خواست به لاکی هدیه اش رو بدم ... یادم هست سر تولدم از یک هفته قبل یواشکی و غیر یواشکی هی تو اتاق ها و کمد ها رو می گشتم حتی تو پارکینگ رفتم انباری رو هم چک کردم ولی چیزی پیدا نکردمنمی دونم این چه حسی هست که من و این ریختی می کنه اصلا دوست دارم تندی همه ی کادو هامو باز کنم و کلی دلم کادو میخواد و اصلا هم خجالت ندارم از اینکه این پا اون پا کنم برای هدیه گرفتن ... خلاصه اینکه تو اون یک هفته ی تولدم هی به لاکی گفتم تو چطوری میخوای من و شگفت انگیز کنی ؟؟؟؟!!! پس چرا نمیری بیرون برام کادو بخری ؟ چی خریدی ؟ از این حرفا ... من همش دلم می خواست بدونم چه اتفاقی قرار بی افته !! دقیقا یک هفته هی تکرار کردم لاکی ؟ تو چطور می خوای من و شگفت انگیز کنی ... بگو برام چی خریدی ؟ هی اون می گفت اگر الان بدم که تو روز تولدت شگفت انگیز نمیشی ....!!

 

همه این ها رو گفتم که بگم دیشب هی به این اقا لاکی اصرار کردم که به من یکم اصرار کنه کادو ی تولدش رو بهش بدم ولی هی میگفت من که الان تولدم نیست مگه نمیخوای اون روز بدی بهم  منم کهدل تو دلم نبود نمی تونستم تحمل کنم ... تا اینکه بعد از کلی چونه زدن و اینکه محمدم دیشب وقتی مسیج زدم من دلم میخواد بهش هدیه اش رو بدم گفت : نه باید اون روز بدی .. اصلا دیگه حق نداری زود تر از صبح ۲۶ خرید کنی !! باز گفتم نه بهش نده نمی دم و از این حرفا حالا بماند که هی کیفم رو اورده بودم کنار دستمون و میگفتم هدیه ات این تو هست اگر می خوای بگو بهت بدم ... و اون هم که خیلی قوی میگفت نه اون روز بهم بده
خلاصه در روز ۱۸ یعنی امروز ظهر من دیگه طاقت نیوردم و با تقاضای خودش که گفت دیگه منم تحریک کردی بیارش اوردم و .... البته هنوز یه بخش اول مونده که ان هم کادوی شگفت انگیزیه ... بخش دوم هم برای اینکه دیشب از هیجانم جلوگیری کنم تا بخش سوم لو نره تا روز ۲۶ نشونش دادم ... حالا خدا کنه طاقت بیارم بقیشو لو ندن ...

ولی کلی شگفت انگیز شد ... الانم گفته قائمش کن تا اون شب باز شگفت انگیز بشم

خداییش دیگه من سال دیگه دیر تر هدیه میخردیم ... ژارسال دو روز جلوتر خریدم ولی رضا خونه نبود دانشگاه بود و فقط شب ها باید مقاومت میکردم ...
خدایی خیلی سست عنصرم  وقتی به محمد زدم کادوش رو نشونش دادم برام زد : ای تو روحت  این بود داستان تولد لاکی لو ...

 

شب و روزمان شگفت انگیز

 

بعد از مدت ها...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

مدت هاست که تو بلاگم ننوشتم ... اما البته نمیشه گفت ننوشتم ! اتفاقا چند تایی پست نوشتم اما چرا از ثبت موقت در نیومده نمی دونم !!
پست هام هم طبق معمول از خوشی ها و یکم شاید سردر گمی هام بود ... از اینکه شهریور موچی خان مزدوج شد و نامزدونگ گرفت و از موچی در امد و مرد متاهل شد ...

طی دو روز کتاب سهم من رو خوندم و خیلی با شخصیت های داستان در گیر شدم تا جایی که ۳۰ صفحه اخر رو چند روز دیر تر خوندم چون اخرش رو دوست نداشتم و ...


از اینکه ۹ مهر سالگرد ازدواجمون بود و برای اولین بار به طور رسمی و کامل همه ی خانواده ها رو دعوت کردیم و از دست پخت خودمون و مهمانداریمون ان ها رو بهرمند کردیم و کلی هدیه های خوب دریافت کردیم ... دو هفته پشت هم مهماندار شدن خیلی سخت بود تا جایی که یک هفته اصلا اشپزی نکردم از خستگی...

بعد از یکسال غذایی که از همه از ابتدا تا همین الان مدال افتخار گرفته لوبیا پلو سعیده ایی هست ... تا جاییکه موچی سابق وصف ان را اینگونه گفته است : این لوبیا پلویی است که از اردک ابی نیز سر تر است و اوووووووووم خوشمزسسسسسسسسسسسسسس.

دیگر ان که دیگر  just friend ما نیز پر شد و سه تفنگدار ...امیدوارم همواره عقل و منطق بر او حاکم و ... امیدوارم خوشبخت شود ...

امروز هم دفاع محمد هست و ما می رویم به دانشگاه او تا دفاع پایان نامه اش رو شرکت کنیم ... امیدوارم موفق بشه و نتیجه دلخواهش رو بگیره .

رضا میگه من دچار بیماری فرهنگی شدم !!! ... چرا شدم ؟؟؟!!! نمی دونم ... میگه تو باید کتاب " بووارو پکوشه" رو بخونی ! حالا من هم الان بووارو پکوشه کنار دستمه و قصد خوندن دارم  میگه تو مرض فرهنگی گرفتی کوچیکتر .

هوای تهرانم که یک هفته است ابری و بارانی است از دیروز هم سرد تر شده ... این روزها خیلی دلم میخواد کیف کولی بندازم و برم و برم ... میخوام تنها هم برم با همه ی اینکه نمیتونم یه لحظه هم از رضا جدا بشم ... می خوام برم تا وابسته نشم تا تمام کار هایی که رضا حق انتخاب سال ها نداشتم و بهم بر گردوند و دلم می خواست انجام بدم و انجام بداده باشم تا خودم رو فراموش نکنم تا استقلالم و وابسته نکنم و ... اصلا انسان موجود عجیبیه تا دیروز دلم میخواست تنهایی برم سفر اما الان که میتونم برم نمیرم ؟!! ولی در کل اگر دوستی داشتم می رفتم کاش مرمر ایران بود اون وقت کلی ماجراجویی می کردیم ... دلم یه دوچرخه می خواد می خوام برم قیمت کنم ببینم یه دوچرخه ی خوب با مارک پژو قیمتش چنده ؟ دلم می خواد خودم بخرمش ...همیشه ... حدودا از اول دبیرستان حسرت دوچرخه سواری حسابی رو دلم بود گاهی دوچرخه سوده رو کش می رفتم بازی می کردم ولی کلی مامان اینا از دستم حرس می خوردن که بابا این محل ظرفیت این کارهای تو رو نداره ...

موهامو دکلوره و رنگ کردم الان کاراملی شدم ... این پدیده هم جالب بود و هیجانی کمی که هی یه رنگ میشی ...

دلم کلی هیجان می خواد ....

زندگیمون هیجانی

نوشته های شیرین یک مادر ...


سلام دوستان وصله پینه ای


این مطالب یک مادر بزرگوار به دخترش هست ... ناهید نویسنده ی وبلاگ مداد خاکستری




حتما بخوانید مطمینم لذت می برید ...

کفشدوزک خوش خبر...


سلام دوستان وصله پینه ایی


بالاخره بعد از کلی بد قولی و روانی کردن ما که نمی تونم الانم عنوانش نکنم... در اتمام روز 22 هم جواب نیومد تا صبح روز 23 اعلام شد و این شد که عشقول دکتر شد و من نمی تونم بگم کجا ... ولی همون دانشگاه خوبه قبول شده ... اخه اگر بگم ممکنه من این دکترا رو با حرفام به قول مامیم به باد بدم :)

فعلا از دست پست های من راحت شدید.

فعلا همه کنکور اگر دادن قبول

شاید

 

 سلام دوستان وصله پینه ای

اگر دیگه نخوان رفاه!!! ما رو در نظر بگبرن احتمالا باید بامداد روز22 جواب های مصاحبه رو روی سایت بذارن ... هر چند که من فکر میکنم باز هم شده سر ساعت اعلام نتایج بازی در میارن تا یکسری دق کامل رو بیارن ...

یه جورایی انگار این عقب افتادن ها باعث شده آماده ی ساک جمع کردن بشم و فکر برنامه ی رفتن به طور جدی بشم ... و یک جورایی با خودم و شرایطمون هم بخوام کنار بیام ... امیدوارم ان چیز که به باشد بر ما پیش آید

یعنی میشه هم زمان با خبر های خوب این روز ها  و دل شاد دوستامون دل ما هم برای خودمونم شاد بشه تا اون ها هم دلشون برای ما شاد بشه ؟!

هفته ی دیگه نامزدی موچی هست ... امیدوارم خوشبخت بشه ... حتمی جز شب های به یادماندنیییییییییییییییییی میشه
دیشبم مامیم کلی خوشحالمون کرد ... یه گروه تشکیل دادن و برای معرفی بخشی از فرهنگ ایران رقص های ایرانی رو اجرا کردن ... فیلم هاش رو تو فیس بوک دیدیم و کلی دلم براش تنگولید ... کلی ذوق کردم و تا الان صد باری دیدمش

خوب رضا داره میره استخر ... راهکاری که برای این اجبار تفریحی که تفکیک شده هست پیدا کردیم این بود که من هم برم در پارک نزدیک استخرش ورزش کنم ... اما امروز دل و دماغشو ندارم...

خوب تا انتهای این روز کی میدونه چی میشه ؟

بامداد شاید همه چبز معلوم کنه

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

 

شب و روزمان معلوم

فحش نامه

 

کثافت های بی شعور عوضیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی .... احمق های خری که فکر میکنن ما هم مثل اون هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گاویم گاو که با ما این طور رفتار میکننننننننننننننننننننن

اول میگن .... اول شهریور .... بعد بدون توضیح میشه هفته دوم شهریور .... بعد که داری از خستگی انتظار می میری ... میری مسافرت تو سفرت که داری به شدت زور میزنی خوش بگذرونی تا فراموش کنی که داری انتطار مییکشی اون وقت وسط سفر خبر دار میشی  یک ادم بی شعور که وزیر با یک عده خر دیگه مشکل داره جواب ها رو انداختن به ۱۸ و بعد بعد از یک استرس خسته کننده دوباره شروع میکنی و به خودت و همراهت میگی عزیزم یک هفته ی دیگه مونده .... بعد امروز که هی و هر جا تاریخ و با خودت مرور میکنی و میگی داره بالاخره تموم میشه این طوری میشه :

پیش از این اعلام شده بود که نتیجه آزمون نیمه متمرکز دکتری سال 90 را در روزهای 17 و 18 شهریورماه اعلام می کنیم اما به دلیل تداخل زمانی با اعلام نتایج کنکور، زمان اعلام نتایج تغییر کرد.
عاون سازمان سنجش آموزش کشور با اشاره زمان اعلام نتایج آزمون نیمه متمرکز دکتری گفت: به دلیل تداخل زمانی اعلام نتایج کنکور و برای رفاه حال داوطلبان جهت دسترسی بهتر، نتایج دکتری پس از اعلام نتایج کنکور سراسری اعلام می شود.

به گزارش مهر دکتر سیدجلال طباطبایی افزود: پیش از این اعلام شده بود که نتیجه آزمون نیمه متمرکز دکتری سال 90 را در روزهای 17 و 18 شهریورماه اعلام می کنیم اما به دلیل تداخل زمانی با اعلام نتایج کنکور، زمان اعلام نتایج تغییر کرد.

وی افزود: این تغییر برای رفاه حال داوطلبان و دسترسی بهتر و سریع تر به نتایج آزمون های سراسری و پاسخگویی به داوطلبان صورت گرفته است.

معاون اجرایی سازمان سنجش آموزش کشور اظهار داشت: نتایج آزمون نیمه متمرکز دکتری پس از اعلام نتایج آزمون سراسری در هفته آینده از طریق سایت سازمان سنجش آموزش کشور اعلام می شود.

بر اساس تصمیم شورای عالی انقلاب فرهنگی مقرر شد که ظرفیت پذیرش دانشجوی دکتری از 5 هزار و 600 نفر به 10 هزار نفر افزایش پیدا کند.

 
"" رفاه حال دانشجویان ؟؟؟؟!!!! "" ... رفاه حال ما که الان ۳ ماه برنامه زندگی نداریم چون منتطر این جواب کوفتی شما هستیم .... خیلی خرید بابااااااااااااااااااااااااا... نه اصلا الاغید.
 
خنده داره اینجاست که ما با این ظرفیت سازی دروغی اخرم به حق خودمون نمیرسیم.
 
کثافتین کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.... بی سواد های احمق
کاش محتاج این جواب نبودیم...

 

شگفتی خواب و آمپول زن مرد ...

 

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

در پی مریضی من و لاکی خان که ناقل ویروس آق عشقول بود سفر ما به تعویق افتاد تا همین فردا صبح زود و با اینکه به قول خودش که به همه ی افرادی که ما رو متهم به بیماری های پشت هم و دو نفری میکنند اعلام نمود : به خدا من حتی دست هم به پینه دوز نزدم .( اوووو اون دست نه این دست ) راست میگه بنده خدا ولی غافل از این بود که اون شب اول پنهانی فعالیت کردن ویروس پینه دوز به اون چند باری دست زد .

بله این بود شروع عشقولانه ی فین فین های ما ... هر کدوم تو درمانگاه رو یک تخت آرمیدیم و آمپول میزینم  دو تا دوتا ...

بعد از شب شک به بیماری رضا و شب دوم که من مریض نبودم الان ۳شب جدا می خوابیم  کلا برامون معقوله ی خواب دو نفری شده ...
شب اول که خودم تب داشتم و چون نمی خواستیم کولر و روشن کنیم من تو اتاق حال خوابیدم رضا هم تو اتاق سبزه و از انجایی که اتاق خواب کولر روشن نباشه شبیه سناست غیر قابل مصرف می شود . بنابراین شب اول مریضی طی تبی که داشتم و ضعف به سرعت یعنی ساعت ۲:۳۰ خوابم برد ... اما شب دوم که امپول زده بودم لوراتادین و سرماخوردگی و آزریتومایسین و ... خورده بودم تا خود صبح بیدار بودم و با مرمری می چتیدم ...
الانم که شب سوم هست خوابم نمیاد... اصلا نمیتونم تنها بخوابم  آخه ... رضا خیلی باحاله قرص ها زودی منگش میکنه اما من نه؟! ولی در کل رو یک تخت نبودن رو خیلی حس میکنم رضا هم امروز میگفت ... ولی جرات نداشتیم باز کنار هم بخوابیم چون می ترسیدیم دوباره مریض بشیم ... برای همین رضا الان پوپول رو بغل کرده منم حلزون و ...

چند وقت پیش هم که رضا مریض بود رفت اون اتاق خوابید منم هی تو خواب بیدار می شدم نگاه می کردم به پاهاش که معلوم بود از روبه رو تو تخت بعد دوباره میخوابیدم

عجب معقوله ی پیچیده ایست این خواب.... الان شدم مثل زمان تنهایی این دو شب ... با مرمریم ولی کلی جیر جیر کردیم عین قدیما ...

امروز عصر حمام بودم و وقتی از حمام بیرون می امدم باید اماده می شدم برای رفتن به درمانگاه برای آمپول  بعد ساعت و نگاه کردم ببینم به شیفت اقاهه می افتم یا خانمه !!!  اخه دیروزش آقاهه زد ... لباس زیر های این دوره زمونه هم که خجسته ( انواع رنگ ها و اشکال قبیحه )
خلاصه اینکه من که دیروز خبر نداشتم آمپول دارم ولی امروز گفتم زود تر برم خانمه بزنه چون لباس زیر بی صور قبیحه !! ندارم پس زود تر رفتیم اما غافل از اینکه تو پارکینگ من و در نقش مدیریت گیر انداختن و بر سر شارژ طبق معمول ... و این شد که ما به شیفت اقاهه رسیدیم ... داشتم دم درب درمانگاه مرور میکردم تصویر پشت لباس و که دیدم خانمم هست و فهمیدم این خانم امشب شیفت ایستاده .... بعد خانم جوان که داشت سریال میدید امد و مشغول زدن شد که من عذر خواهی کردم بابت اینکه نذاشتم سریال ببینه ...

گفت : خواهش می کنم عزیزم ... من امشب شیفت ایستادم جای همکار اقا ..
گفتم: بله همیشه اون اقای مسن شب ها هستن منم تعجب کردم و خوشحال شدم  از بودن شما...
گفت : چرا خوشحال، چون مرد بود؟
گفتم : نه چون مرد مسن بود ...!!!!  آخه لباس زیرم شکل و شمایل زیاد داره ؟

خندید  گفت : اگر جوون بود خوب بود ؟!؟!!؟!اون که سخت تره این پیره کاریت نداره !!
گفتم : احساسم اینه که اگر جوون بود انقدر براش عادی بود این اشکال که اصلا به چشمش نمی امد ... اخه اون اقای مسن که لباس زیر خانمش یا خواهرش رو این شکلی ندیده!! بنابراین حالش و می بره ... هر چند که منم بی خیال شده بودم
خانمه بسی تعجبید و خندید ...البته منم از تفکر خودم ...!!! واقعا در ناخداگاهم این تصور بود ...

**** و همه و همه ناشی از یک مسئله بود ... اینکه حتی برای لباس زیر من مفاهیم تعریف شده ولی لباس زیر اقایون در ایران به تازگی رنگ های شاد در آن دیده می شود ... و من شاید هنوز در گیر با انسان بودن !! 


پ.ن : شکل و شمایل : ( قلب و تیر و لب و ... رنگ های مختلف و ... جمله های ... و ... )

به نظرم دلم نمی خواد هیچ وقت حرفای دلمو بخورم پس می نویسم تو وبلاگم هر چند ...

شب بر همه خواب

من یک سیب چرخانم ...

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

1- امیدوارم هر کجا که هستید سلامت سلامت باشید  به دور از هر مریضی ... این هفته دوشنبه طی ورود ققنوسی به تهران و شبگردی ما تصمیم گرفتیم  شب یکشنبه ( امشب یعنی )به خطه ی شمال ایران ان هم از نوع لاهیجان و لنگرود و کوه و دشت و دمن و دریاااااا و ..... برویم از انجایی که تخیل همیشه به شانس ما عنایت داره ...اول رضا و بعد من مریض شدم ... آخ که چقدر حرس داره ...!! فکر کنید آدم می خواد فقط بره تا احساس اون سیبی که انداختن بالا هی میچرخه و میچرخه و می چرخه تا بیاد پایین و چطور میاد و کمتر داشته باشه ... اره الان تو موقعیت اون سیب هستم ... تا جواب مصاحبه ی دکتری رضا بیاد ... تا اون وقت تکلیف ما مشخص بشه ... دلم نمی خواد از موقعیت الانم خارج بشم ... نمی گم همه چیز خیلی عالیه یا انتظار بهترترین ها رو ندارم  ولی من الان 11 ماه دارم تو این خونه ایی که خودمون دو تایی انتخابش کردیم و دو تایی وسایلش رو تهیه کردیم و دو تایی با هم لحظات خوبی رو توش افریدیم زندگی میکنم و دلم نمی خواد همه چیزای قشنگمون و از دست بدم شاید بگید افرینش کار دو انسان بوده نه مکان و وسایل ولی همه می دونیم گاهی نبودن این امکانات باعث میشه دو انسان چیز زیبایی نیافرینند و ... منظورم اینه که  برای من همه ی وسایل خونه معنی داره ... از رنگ اتاق ها گرفته تاوسایلی که خرید کردیم تا هدایایی که دوستانم بهمون دادن دیوار خونه ی ما از احساس دوستانمون پر شده از مهر کسانی که دوستشون داریم ( عاطی وعلی و مریم و حسام و رحیم و محمد علی و محمد و سعیده و علی و صدیقه و امیر و ...) و همین طور تطبیق پیدا کردن دو انسان در موقعیت جدید ... الان تقریبا همه چیز ارومه و من دلم نمی خواد ان رو از دست بدم و تو موقعیت جدید قرار بگیرم تازه دارم شیرینی ها رو مزه مزه می کنم ولی ترس از دست دادن دارم ... اینکه امکان داره یه مدت برم تو یک کشوری که هیچ دوستی ندارم و حتی زبانشون و دست و پا شکستههههه می دونم و همیشه تو تصورم خودم و منفعل میبینم ... از اینکه چه خواهد شد تصورش برام سخته ...از طرفی می دونم رضا آرزو داره دکتری رو از یک دانشگاه معتبر بگیره و الان تو موقعیتش قرار گرفته ... پس باید یک جورایی فعلا صبر کنم تا ...

2- چند روز پیش رفتم پاساژ اندیشه و دیدم جلو درب جمله ی مسخره ایی زدن : " ............. با توجه به حلول ماه مبارک رمضان و رعایت شئونات اسلامی لطفا از تظاهر!!! به روزه خواری جدا خودداری کنید و ............" به نظرم این اصطلاح جا افتاده چقدر مسخره امد زیرا وقتی عده ایی روزه نیستن از تطاهر به روزه خواری معنا نمیده ... اینکه ما چیزی تو این 30 روز نمی خوریم در صورتی که شاید تعدادمون هم کم نباشه تظاهر هست ... به نظرم جامعه غرق در ریا شده...!!

3- چند وقتی هست که در گیر مشکل معده هستم و بالاخره اندوسکوپی کردم که خوشبختانه معده مشکلی نداشت ... حالا باید مراحل سونوگرافی کبد و انجام بدم تا مشکل و حل کنیم ... تو همین دوره ها بود که به این نتیجه رسیدم کلا چه بهتر که ادم منزلت اجتماعی نداشته باشه ولی جیبش خالی نمونه ... منشی مطب ان هم 5 ساعت در روز از من بی چاره بیشتر میگیره ... اخ که چرا هیچ کجایی و هیچ ادمی سر جای خودش نیست ... چند روز پیش ها بود که حمید تو فیس بوک نوشت فوق لیسانس مدرس پیام نور ساعتی 2700 می گیره واقعا گریه داره ... بابا سرایدارمونم حقوقش بیش از من هست ...اصلا نمیشه به رقم حساب من گفت حقوق !

4- پست قبلی در مورد حق طلاق و محضر داری فضول گفتم ... چند روز پیش تو باشگاه فهمیدم مربی جوونم که تحصیلات این رشته رو هم داره در حال جدایی از همسرش هست و اون هم وقتی در یکی از این گیر و کش ها حق طلاق و گرفته به ازای ادامه زندگی و منصرف شدن از طلاق که البته الان بعد یک سال فرصت می خواد از حقش استفاده کنه ... جالب این جاست که اون هم عنوان میکنه وقتی همسر حق طلاق را خواسته واگذار کند محضر دار که طبق معمول مرد هست به مرد تذکر داده که متوجه کارش هست؟؟!!!!!!  (به نقل از محضر دار : داری حق طلاق و میدی هااااااا؟؟؟!!!! ) و این همان جامعه ی بیماریست که هیچ حد و حدودی برای افراد قائل نیست و حریم خصوصی در ان وجود ندارد و همه می خواهند عقیده خود را در زندگی افراد بگنجانند و با افکار خود حد بندی کنند دیگران را ...

5-    با یک حساب سر انگشتی میتوان متوجه شد دادن دیه زن از دادن مهریه راحت تر است پس خانم هاااااا زیاد در مورد مهریه خود سخن نگویید که جانتان چندان ارزشی ندارد !!! 

 

شب و روزتان بخیر و بی مریضی  

چرا ....3

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 پ .ن: چه خوبه که اگر خود آدم خنگ می زنه ... دوست های خرگوشی داشته باشهدوستتون دارم ...


۳ هفته ایی هست که رژیم گرفتم تا از دست چربی های اضافه خلاص بشم و با قد بلندی که دارم تبدیل به یک مانکن بشم ۵ کیلو کم کردمولی تا باربی شدن راه درازی مانده ۱۰ کیلو دیگه داره تا باربی شدن ...که البته بعد از کم کردن مهم این هست که بتونی به بدنت فرم بدی ...( فرم دادن : یعنی یه کاری کنی که از دهن بقیه بخوصوص اقایون ... ان وقت که دیگه فرم گرفتید ) هاهاها ...

می خوام یک کتابی که مثل خیلی های دیگه نصفه هست و بخوانم تموم کنم و خلاصه کنم ...این بار می خوانم می دونم که می خوانم .

سه روز پیش برای گرفتن عکس رفتم  عکاسی که یک خانم مسن هم آنجا بود وقتی فهمید برای پاسپورت دارم عکس می اندازم گفت موهات و کامل بده تو که مثل من دوباره کاری نداشته باشی تا آنجایی که می شد موها رفت داخل مقنعه بعد هم به آقاهه سپردم که لطفا جاهایی که به نظر مو بیرون هست مشکی کنه ... عکس ظاهر شد کاملا پوشیده ... امروز برای انجام کارهای پاسپورت رفتیم پلیس بعلاوه  و مرحله ی اول دادن مدارک و بررسی و کامل بودن و رد کردیم رفتیم پیش یه آقاهه که باید مدارک و چک می کرد و تحویل می گرفت ... بعد از چند تا امضا و انگشت ... ریز شد تو عکس  بعد گفت موهات معلومه !!!! من گفتم من که مو نمیبینم آخه ... گفت من می بینم !!!گفت: ولی خوب من تاییدش می کنم نگی نفهمید !! ببین ....( در حین ببین گفتن ذره بین کنارش و براشت و انداخت رو عکس من و گفت ) ببین معلومه همین زور که با چشم میشه دید ذرهبینم نشون میده تازه اسکن بشه هم معلوم میشه !!! دیگه خندم و کنترل کردم و گفتم خیلی لطف کردین موها رو ندید گرفتید !!!؟

بعد از اتاق آمدیم بیرون پوشه رو بدیم برای تایپ ... صدای  یه خانمه میاد که میگه چرا این عکس نمیشه؟؟؟؟!!!
صدای دیگه براش توضیح میده : آخه خانم شما زیاد روتون رو گرفتید صورتتون معلوم نیست دیگه  واقعا ... چی بگم والا ...

 بعد از اینکه کارا تموم شد بریم ترتیب این "حق طلاق " هم بدیم که انقدر بعد از ازدواج تنبلی کردیم از دستش خسته شدیم ( نه اینکه مامان باباها اون موقع هم کاری نکردن گذاشتیم برای یه زمان بی دردسر حالا هم موند که موند...)
خلاصه رفتیم طبقه ی بالا  تا سوال کنیم چه باید بکنیم در این مورد ... جلوی ما یک زن و شوهر مهربون و خندون دیگه هم بودن ... ما منتظر شدیم ان ها سوال کنن دیدیم عین سوال ما رو داشتن ...

پرسید : مرد : اقا ما برای واگذار کردن حق طلاق امدیم می خواستم بدونم داشتن چه چیزهایی لازمه ...

اقاهه با خنده  : برای چی می خوای این کار رو انجام بدی ؟؟؟!؟!!!!

مرد : یک حقی هست که باید به ایشون بدم ... چرا انجام ندم ؟ کاری هست که قبلا می خواستیم بکنیم اما شرایط جور نبوده ... نیاز به شاهد داره ؟

اقاهه با زیرکی و حیله گری : اون وقت این خانم مهرشو می بخشه ؟؟؟!!!!! 

خانمه : اصولا من به مهر معتقد نیستم ...  و این هم حقی هست که اسلام به نفی مرد اون رو مصادره کرده لزومی نداره اجازه ی فسخ با یک طرف باشه ...

اقاهه : نه خانم این جواب و بده تو هم یه وکالت میدی مهرت و به این اقا می بخشی (کاملا حالت گرو کشی )

خانم : اگر نیاز به شاهد از طرف خانواده نبود من این کارو می کردم ولی نه به این حالت که شما ایجاد کردی ... چیزی مقابل چیز دیگر این مسئله میان من و این اقاست ...

اقاهه : اقا من شما و این خانم رو که نمی شناسم ولی توصیه میکنم این کار رو نکنید ... خانم ها مثل یه ماشینن که تو سر بالایی های زندگی ممکنه ریپ!!!!!!!!! بزنن ( اینجا دلم می خواست مرد بزنه تو دهنش با کلامش حداقل ولی ... کاش می شد خودم می زدم تو دهنش) بنابراین شما با این کارتون خودتون رو به سختی می اندازید .

مرد : نه اقا ایشون اهل ریپ نیستن !!

زن : اقا شاید شما تو زندگی خودتون به این مسئله دچارید ... باقی رو متهم می کنید ...

اقاهه : شما خطاب به مرد اگر دو شاهد از طرف خانم جور کردید و خانم مهر رو بخشید تشریف بیارید ... ( کاملا با حرص )

زن : این اقا تو زندگی خودش مشکل داره میریم محضر خودمون ...( حرکت کردن و رفتن )

اقاهه : اره برید محضر خودتون

ما دُممون رو کولمون گذاشتیم و رفتیم بیرون پشت اون ها...

بیرون در  زن: چرا تو هیچی نگفتی به این اقاهه ؟؟!!!

مرد : ... من دارم سوال میکنم تو هی جواب میدی ؟!

زن : خوب وقتی داره هی به من گیر میده ... تو هم هیچی نمیگی...

مرد اصلا دیگه من غلط کنم بیام با تو تو هیچ گورستونی !!! ( بلند بلند )

به سمت ماشین میرن ... زن کیفشو برمی داره میگه خودت برو خونه ...

مرد ... نه انگار شده همون اقاهه : گاز میده میره ...

و تمام ...

دلم برای خنده ی اون زن و مرده قبل از ورود و ... سوخت ...

شاید یک روزی کتابی بنویسم با این نام  "مردان احمق، زنان بدبخت "

اقاهه لعنت به جهلت

اقاهه لعنت به جهلت

اقاهه لعنت به جهلت

به امید ....

چرا...2


کمککککککککککککککککککککککک .... یکی به دادم برسه .... اول بلاگفا قالبم و به زور از من گرفت ... حالا شکلکااااا من نمی تونم طاقتشو ندارم ... من و تو این موقعیت نذارید ...کمککککککککککککک .... چرا تو بخش توضیحات بلاگفا بخش شکلکا هست اما تو بخشی که می خوای پست جدید بذاری شکلکا نیستن برای انتخاب من چه کار کنم ....؟؟؟!!! یکی به دادم  برسه :((((((((((((((((((((((((((