در گوشی . . .

 

 

می اندیشم

و نمی دانم اینده ام به تازگی  خوردن یک اب طالبیست، در گرما یا به لطافت و آرامش بخشی خوردن چای، در سرما و یا شاید به گنگی لیسیدن طعم یک لواشک ملس. . .  ؟؟!!!

می اندیشم و رویا های شیرین و گنگ می پرورانم !

و در ارزوی خوشبختی با عشقولم لحظه ها را می سازم تا اینده ام افسوس لحظه های گذشته نشود!


 

و اکنون به قول اسکارلت اوهارا در بربادرفته باید بگم : " آه نمیدونم ... الان نمی خوام در موردش فکر کنم .... فرداااااا در موردش فکر  می کنم !! ... اره فردا فکر می کنم "

دلم گرفت

 

 

 

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم

امشب از اون شباست که من
دوبـــاره دیـــوونـــه بـــشم
تـو مــستـی و بـــی خبـــری
اسیـــره مــی خــونـه بشـــم
امشب از اون شباست که من
دلــــم مــی خـواد داد بزنـــم
تـــو شهـــره ایـن غریبه ها
دردمــو فــــریــــاد بزنــــم

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم

از ایــــن هــمـه در به دری
تـــو قــلــب مـــن قــیامـــته
چـــه فـایــده داره زندگــــی
ایــــن انتـــهای طـــاقتـــــه
از ایــــن هـمه در بـــه دری
دلـــــم رســـیـــده جــون من
بـــه داد مـــن نـــمیـــرســه
خــــدای آســـمــــون مـــــن

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم


رویاهای زنانه در دنیای مردانه

 

سلام دوستان وصله پینه ای

نویسنده :جمیله کدیور     

موضوع : زنان

چاپ : اول

تاریخ چاپ : پاییز 1385

قیمت : 2300 تومان

نشر : امید ایرانیان

 

 
 
 


کتاب رویاهای زنانه در دنیای مردانه، همانطور که از اسمش پیداست، ‌بیانی است از رویاهایی که برای زنان در دنیای مردسالاری دست‌نیافتنی است. این کتاب که مجموعه‌ای از مقالات سیاسی - اجتماعی می‌باشد، با نگاهی جدید به موانع پیش روی زنان، همچون دستیابی به ریاست جمهوری، ‌منصب قضا، مناصب مدیریتی و ... پرداخته است. به باور نویسنده، در مقدمه‌ی کتاب، این رویاها شاید برای نسل او رویاهایی دست نیافتنی باشند، ولی برای نسل‌های بعدی واقعیتی بدیهی و غیرقابل انکار است. هر چند صفحه‌ی آخر کتاب با این جمله به پایان می‌رسد:
"آیا می‌توان در آینده نیز از رویاهایمان سخن بگوییم، و جهان مردانه را به چالش فرا خوانیم؟
باید به انتظار نشست ..."

این کتاب نکات بسیار جالبی دارد که به دوستان اهل کتاب توصیه می کنم ان را مطالعه کنند

شب و روزمان پر کتاب

دلتنگولیدگی . . .

 

هان ؟؟

چیه ؟؟

خوب حالم خوب نیست ؟؟!!! خوب برای اینکه . . .

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

دنبالت می گردم

تا برگردی خونه

تا برگردی خونه

تا برگردی خونه

وقتی توی کوچه عطر تو می پیچه

دل  میگیره بونه تابرگردی خونه

تابرگردی خونه

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

نقش تو به دل ها

اسمت رو زبونه

اونی که به راه توست.... چشمای منه

قصه ی گوی تنهایی ....شب های منه

اونی که به راه توست.... چشمای منه

قصه گوی تنهایی ....شب های منه

اونی که سیاه توست.... دنیای منه

غرق در گناه توست .... لب های منه

به کتاب عشق منننننننننن

تو کلام آخری

روی بال خاطره ....تو با من همسفری

به هوای پر زدن اگه آغازی  باشه

دوست دارم که بعد از این با تو پروازی باشه

دلم برای عشقولی تنگولیدهههههههههههههههههه ،  امروز همدیگرو ندیدیم اگر یک زن سنتی بودم حتما باید فکر میکردم شلوارش دو تا شده ؟؟؟!!!! که امروز نیومده پیش هم باشیم  دلم تنگولیدهههههههههه

عشقولی !!!!!!!!!!! نمیدونم این مراسم ها چیه اخه ...؟؟؟ عروسی؟؟ خونه اماده کردن و لباس خریدن و دنبال این کار و ان کار و این حرفا !!!!
 من عشقولمو می خوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!

انخده دلم تنگولیده امشب که اگر ببینمش ....

خوب دلم میخواد بگیرمش تو بخلم بموچمشششششششششششش صورتمو بچپسونم به صورتش تا کاملا گرمای نفسشو حس کنم ، حس کنم حضور جسمشو همون طور که کاملا تو قلبم حسش می کنم تو ذهنمم دوستش دارم ، (اگه میگید من خیلی بچه پر رو ام خودتونییییید
خوب دلم امشب خیلی تنگولیده ....

خیلی بده لب و لوچه ی آدم همش آویزونی باشه از نبود عقشولشآب تو چشاش جمع بشه ... مامانشم هی از این خنده بد جنسی ها بکنه و سوسکی هم هی بهش بخنده ... تازه پوپولی هم افسردگی گرفته ... دلش ...

....

آیا . . .

 

تلخ با خود می اندیشم

آیا روزی باز خواهیم ایستاد؟؟!!

و لب خواهیم گشود ؟

آیا گوشی استوار و محکم خواهیم یافت؟؟

آیا روزی آگاهی از حقیقت تلخ کسی را خشنود خواهد کرد ؟؟؟!!

آیا مرگ انکار حقیقت فرا خواهد رسید ؟؟؟!!

 

آه . . .

 

آه ه ه ه

دلم می سوزد امشب

.

.

.

آه ه ه ه

دلم می سوزد زین پس

.

.

.

 آه ه ه ه

دل من گویی ،سال هاست آتش گرفته


آن روز ها رفتند

آن روزهای برفی و خاموش

کز پُشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون، خیره می گشتم

پاکیزه برف من ،چُو کُرکی نرم،

آرام می بارید

بر نردبام کُهنه ی چوبی

بر رشته سُست طناب رخت

بر گیسوان کاج های پیر

و فکر می کردم به فردا ، آه

فردا ـ

حجم سفید لیز

آآآآه . . .

حالم بده حالم بده امشب درجه ی تبم روی 1300....

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

۱- هوا انقدر گرم و الوده  شده که نفس کشیدن به سختی ممکنه ... حالا فکر کنید ادم سرما هم خورده باشه ... گلو درد داشته باشه و راه گلوش و بینیش مسدود باشه ... هی هم فین فین داشته باشه ... مادرشم مسافرت باشه ... دیگه از تب و لرزم در امان نباشه ...
این مریضی را از زیادیه عشق گرفتیم ... از ان بابت که عشقولمان مریض بود و ما او را در آغوش کشیدیم  کمی هم موچ موچش کردیم از سر دلتنگیمان و اکنون گویی داریم در همان تب عشق معروف می سوزیم ... نه اینکه ان ابتدای مریضی آن را شوخی شوخی گرفیتم و با لباسی نامناسب قصد ایستگاه ۷ توچال را با عشقول و جمعی از دوستان کردیم  و در همان ایستگاه ۷ ،هر چه سرما بود را بلعیدیم و یخ زدیم و  کمی برف بازی کردیم و ...اکنون جدا از هم در بستر بیماری دم بر می دهیم ...

۲- هنوز از مصاحبه هایی که رفتم خبری نشده و من دلم بد شور می زند ... احساس کرختی میکنم و دلم می خواد هر چه زود تر کاردار بشم و باز احساس استقلال دائم داشته باشم ...

دارم فکر میکنم به یک کار آزاد ... امیدوارم بتونم به زودی یه برنامه ی ریزی درست و دقیق و بلند مدت انجام بدم ...

۳- حس یک خرس چاق و دارم ... البته بر عکس خانم خرسه از این وضعیت خود ناراضی هستم ولی چه کار کنم که فعلا جز روی تخت خواب لمیدن و کتاب خوندن و فیلم دیدن کار دیگه ایی ندارم!!!

۴ - دلم یه کار نون و اب دار می خواد !! دلم می خواد از حس خرسه چاقی دربیام ... کاش رزومه هایی که اینور ان ور ارائه دادم یه جایی کار گشا بشه ...

پ. ن : تنها حسن این مریضی این بود که،  عشقول مارا به دکتر برد و این بار یکی نگران ما بود وقتی خانم تزریقاتی آمپول را بر مبارک ما فرو میداد!!

روز و شبمان بی مریضی

احساسنامه ی پینه دوزی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

تا زو طلبم واسطه عمر دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که بدین جهان نمی آیی باز

پس از یک مهمانی عصرانه که بعد از سال ها با دوستان دبیرستانت جمع شدی بعد از کلی شنیدن از موقعیت ها و ارتباطات و ...بعد از کلی بالای منبر رفتن و فکر کردن های دائم ...بعد از اینکه هر لحظه داری غصه می خوری و ممنونی برای آگاهی هایی که با زحمت و هزینه ، کسب کردی ، بعد از دیدن یک فیلم ... یک هو دلت میگیره و ... یک هو اشکات مثل قدیما که یه حسی می امد سراغت و گاهی تا هفته ها همراهت بود و کلی می باریدی ، می باری ...تا جایی که چشمات می خواد پف کنه ... باز بی صدا در و می بندی و می باری ...
 فکر میکنی باید به خاطرخیلی چیزا ممنون باشی از وجود برخی انسان ها گاه با خوبی هاشون و گاه حتی با بدی هاشون !!! آره باید ممنون بشی که الان میتونی دوست داشته باشی میتونی دوست بداری و دوست داشته بشی و دوستت بدارن ... از اینکه تو بر عکس اکثر  آن ادم های مهمانی با خودت مواجه شدی، با تمام احساساتت و واقعیت های زندگی رو به رو شدی !!
از اینکه می تونی به راحتی با آزادی تمام بگی دوستت دارم ... می تونی ببوسی و عاشقانه از حضور  کسی که خودت انتخابش کردی ارامش بگیری ...
 
و حتی از اینکه چقدر شانس داشتی که در زندگیت دوستانی داشتی که حس های زیادی رو به تو چشوندن تا تو مفهوم حس ناب و مستی از احساس رو ،خوب خوب بفهمی و  تا آنحایی که می تونی لحظه های پر شوری رو برای خودت و اطرافیانت تو زندگیت بسازی  ...
و  چقدر خوشحالی برای همه ی سختی هایی که در سن ۲۰ سالگی برای خودت خیلی بزرگ می دیدیشون ، گرچه واقعا ان روزها بر من سخت گذشت، اما به قیمت سختی کشیدن های پینه دوز ۲۰ ساله، پینه دوز ۲۳ ساله انقدر اگاه شده که طعم شیرینی ها رو دیگه به خوبی درک میکنه، کم کم داره معنی صبر و فهمیدن و رسیدن به هدف رو خوب درک میکنه !! کم کم داره می فهمه که بین اون و دیگر دوستان هم سنش چقدر تفاوت جهان بینیست !!!! گرچه دوست داشت که ان ها هم آنچه که ان درک کرده رو درک میکردند ...گرچه حتی تحمل این تفاوت و فاصله ی فکری خیلی سخت هست ...


خوشحالم که در طول این ۲۳ سال انقدر گستاخ بودم برای فهمیدن که هیچ فرصتی را از خودم دریغ نکردم...یه جورایی همیشه به همه چیز دست نیافتنی نگاه کردم ...به انسان هاااااااااا ی زندگیم ... به عشق ...به دوست داشتن هام ...به یادگیری ... و از همه مهمتر ، آنچه که تا کنون باعث تمام این پیش آمد ها در زندگیم شد غنیمت شمردن لحظه ها بود !!! و حضور انسان های بزرگی که از من دریغ نکردند ... و من به خود رسیدن های دائمی را برای آینده ام می بینم و این به خاطر  وجود عشقی ( عشقول ) است که من رو بیش از پیش بال پر می دهد ...

 و من آرزوی بهترین موفقیت ها و ساختن شیرین ترین مسیر ها رو براشون دارم .

امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست


پ.ن : اشعار ارائه شده از رباعیات خیام است که با استناد به "ترانه های خیام "نوشته ی صادق هدایت برگزیده شده ...پینوشت از ان جهت است که این رباعیات را برخی تغییر داده اند!

مانند :

امروز تو را دسترس فردا نيست         و انديشه فردات به جز سودا نيست

حالي خوش باش اگر دلت شيدا نيست    كاين باقي عمر را بها پيدا نيست


شب و روزمان گستاخ و جاودانه

 

گزارش پوپولیی ایی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

 

این روز ها خیلی دوست دارم بنویسم از کیف و کفش هایی که دوست می داشتم بخرم ولی در ظاهر نخریدم ...
آخه بهم گفتن حالا صبر کن ، قرار هست جنس جدید بیاد مامان !!
یادش بخیر " بیست و پ ن ج م " خرداد سال پیش یه کیف و کفش greeni خریدم ،خداااااااا

خوب پس فعلا نمی نویسم و به گزارشی از پوپولی ، پسر قهرمان تاریخ قناعت می کنم :

شلام بر دوشتان ملبونمممممممممممممممممممممممممممممممممممم 

چند لوز پیشا که لفته بودم مهد کودک خانون ملبی به ما گفت: بچه های کوچولو موچولویه من، هلکی یه گجالش نوبیشیه گشنگ بگه به خاله یا مامانش بلاش بنویسن جایجه می گیله ، خانون ملبی می خواشت به ما یاد بده که بچه ی خلس (و البته نه بچه ی آدم ) باید اطلافش و محیط زندگیه خُود تبجُه ویجه ای بکنه !!
و از آنجایی که من خلی بچه ی با هوشی هستم از فلدای آن لوز لفتم تو خیابون که گجالش تهیه کنم !
پش این شما و این گجالش پوپولی ایی:

امروز ۵.....۲ خلداد است  و من در خیابان های تهلانم می خوام با خاله بلم شینما و همین طور گجالش تهیه کنم :

ابل ابلش که لفتم تو خیابون سله کوچه دیدم که همه ی اب نبات چوبی های نانجی هست و هیچی چُچون نخولده و بچه ها دندوناشون تمیج تمیج مونده .... آفلین !!

همه ی اقا پلیش ها در میادین مختلف با موتول های پلشی و ماشین های گنده گنده و سیاه وحشناک امده بودن تا از اب نبات چوبی های تلشه نانجی  و جان و مال و ناموش!!!!! من مباجبت کنن !!!انقدل زیاد بودن که به شختی می تونشتیم بلیم به مقصد !!!ولی نمیدونید چه تاثیلی در امنیت اجتماعیی داشت !!!

متلوی دلبازه دولت که لسیدم دیدم چند نفری میگن اگل می خواهید بلید بالا ملاقب خودتون باشید چون بالا اغتشاش گلان و عاملین فتنه  دالن شلوخ کاری می کنن !! ولی اقا پلیش های توپولو و گنده انخدل زیادن سله ظهلی ،که حالشون و میکنن تو گوطی !!! ان ها شه۳ لوزه که در آفتاب های گلم و شوژان نه اینکه فکل کنید الاف هستند و تلسیدن هااااا!!! نه .... ان ها اماده ی ملاخبت از تجاوز و شورش به آب نبات چوبیه  تلشه نانجی کنن.

همین طول می ریم میرسیم به خیابون مطهلی ( که خدایش بی املزد خاله پینه دوژ خیلی حالش از او می شود ) بله انجا هم ماشین ها و موتول ها و همه ی عموهای پلیش بودند !!! اقایونی دل ماشین بودند که همراه خاله خیلیییییییییییییییی خوشحال از وجود این همه اقا پلیش بودند که در این چند لوز در افتاب های شوجان با لباش های چند کیلویی خود مجبولن بایشتن تا اغتشاش گلان کال مضاعف نکنند و ...!!! اینجا بود که من تعجب کلدم مگه ( ... !!!)خودش نگفت کال مضاعف کنید پش چلا این عمو پلیشا این اغتشاشگلانی که می گن : " جدال با دیکتاتول کال مضاعف ماست " دعبا می کلدند !!!!

شما می دونید چلا ؟؟؟

بعد از شینما شب دل خیبان ساهت ۹:۱۸ خیلی همه جا هیشکی نبود به طول عجیب قلیبی تلافیک نداشتیم  ماشین دونه به دونه بود !!! بختی ساهت ۱۰ می رفتیم از ولی عصر بالا عمو ها دو طلف ماشین و گلفته بودن و من فهمیدم به دشتوره لولو خول خوله  : حو کو نت بشی جی شده !!

ای داد بی داد !!! از چند تا گشتی عبول کلدیم !!
و آخل آمدیم خونمون !!!

دل آخل من با نبشته ی لوزنامه شلق موافقم که برای لوز ۲.....۲ خلداد این طولی گجالش از زبان فلمانده ی نیلوی انتجامی نبشت که :

""فرمانده ی نیروی انتظامی تهران بزرگ از دستگیری ۹۱ تن به عنوان مظنون در ۲...۲  خرداد خبر داد. سردار ساجدی نیا در گفتگو با ایسنا، اظهار کرد : روز ۲...۲ خرداد مورد خاصی در پایتخت رخ نداد و تعداد معدودی که ۹۱ تن بودند به عنوان مظنون از سوی پلیس دستگیر و به مراجع قضایی معرفی شدند. وی با اشاره به اینکه در روز گذشته هیچ گونه خسارتی به شهر وارد نشد ادامه داد : از مردم فهیم تهران کمال تشکر را داریم. فرمانده انتظامی تهران بزرگ ادامه داد: ماموران پلیس روز گذشته در سطح شهر حضور داشتند ، اما موردی رخ نداد . وی ادامه داد: روز گذشته درگیری در تهران رخ نداد ، لذا هیچ کدام از نیروهای ما اسیبی ندیدند . " "

نمیدونم چلا خاله پینه دوزم هی اینو می خوند می خندید انگالی به قول عمو گل اقا خونده !!!!

و دل کل یه لوز خاله ملبی به ما یاد داد که : " شکوت سرشار از ناگفته هاشت "

این بود گجالش پوپولی از یک لوز بیلون لفتن !

 

شبتون بخیل

پ . ن :" پوپولی در گزارشش یه چیزایی نوشت که  من مجبور به ویرایش متن شدم انگار باید برایش کتاب داستان یکم ترسناک کهریزک و بخونم یا شایدم یکی از پست های گنجینه "

در گوشی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

 

از تمامی تبریکات و آرزوهای زیبایی که کامنتی و ایمیلی و مسیجی و تلفنی  برای من و عشقول کردید متشکرم.

خوب طبق آخرین خبرگزاری ها باید اعلام کنم که عروسیه من و عشقول در روز 9/مهر/1389 می باشد و بنابراین از آنجایی که باید به کارهای عروسی و خرید های منزل آینده برسم و اینکه نباید به پر کردن چند تا فرم برای کار اکتفا کنم باید بگم خیلی سرم شلوغه ...

خیلی دوست میدارم از مطالب و اکتشافات این دنیای جدید دو نفره  ( برای من و عشقول) بنویسم اما واقعا فعلا نمیشه !!

دعا کنید من خانم معلم بشم ( شواهد امر و مصاحبه هایی که صورت گرفته و همچنین پارتیه کلفتی چون مامی فریده و رزومه ی کاری  میگه که میشم ) تا به کل برنامه های زندگیمون برسیم و عشق و حال و حول و علم آموزی و اینامون عقب نیوفته و اسیر کار و زندگی نشه !!!

خوب الان یکم دلم تنگولیده برای دانشگاه و دوستان و کار و . . . ، البته باید بگم همین دیروز که برای مصاحبه رفتم خیلی بهم حال داد با اینکه خیلی هوا چندش و گرم و سوزان و نفس گیر بود اما برای چند ساعتی احساس مفید بودن کردم !
همین دیروز دوستان و دیدیم و دوباره با هم در کافه خلوت کردیم و اه و افسوس خوردیم و . . .

اینجا تهران هست این روز ها به هر صورتی تو خیابون ها گیر بازار داریم !!!! شب ها گشت  ضابطین قضایی با زشت ترین رفتار ها رو داریم !!! یه عده سرباز امام زمان که میان و تو ماشین خیره میشن و از لابه لای لباس تو میگردن تو سینه ی تو یه جاییی یه روزنه ایی رو  یه چیزی رو پیدا کنن تا گیر بهتون بدن و شبتون تبدیل به ضد حال کنن!!! اخرم از تو سینه و موهات تعهد نمیگیرن بلکه از اقای بغل دستیت میگیرن که دیگه من این جوری نباشم !!!

دو هفته پیش بود که .... ( این نقطه ها جای لحظه های بدی که برایمان رقم خورد گذاشته شد و البته برایشان چون واقعا ضایع شدن و با جیغ جیغ ها و زبان درازی های من حالشون ان شب تو قوطی شد )

این روز ها گشت نسبت و تو مسافرت ناصحین و ... غیره چنان عرصه رو به ما تنگ کرده اند که دیروز بعد از ظهر با خود فکر می کردم این ها راهی جز فرار از ایران برای جوان ها نگذاشته اند !! داشتم با خودم فکر می کردم من که ارایش ندارم انقدر حس تحقیر به من دست میده وقتی گیر میدن چه برسه به کسایی که . . .
 و البته این گروه ها هیچ جایی که باید باشند حضور ندارند ... در تعطلات در شمال با چند تا از دوستان من و عشقول به جنگل های موتل قو رفته بودیم که زهره مارمون شد از حس نا امنی که بود ... مردی سراسیمه با زیر پیراهنی و یک چاقو به یقه و شلوارک بدون کفش امد سمت ما و  سوال و پرسش که چند تا ماشین هستید و سیم بوکسر دارید دو متر طناب یکی بیاد دم ماشین با من !!!! که ما هر چی می گفتیم نداریم به گوشش نمی رفت تو همین حین پاهای خونیش نظرمو جلب کرد که سریع پرسیدم ؟ اقا پاتون چی شده ؟؟؟ که گفت چیزی نیست افتادم ... که بعد مکان خون ریزی در این حین نظرمو جلبید که این خون از ضربه های خط خطی شده ی چاقو به شکل ضبدری روی پاش جاری شده ... ترس عجیبی همه ی ما رو گرفت ... به اقاهه گفتیم بره از نگهبانی که همون جا بود کمک بگیره ولی ان همچنان اصرار داشت یکی از ما رو ببره  ما خیلی سریع متوجه این مسئله که ایشون شرایط عادی نداره شدیم و به هر طیقی طرف و پیچوندیم که اخر با داد و بی داد و شما بی غیرتین و تُف به ذات بی غیرتتون بی افته و ... اخرم با دست پشت من دو بار کوبید و اخرین تلاششو کرد که دعوا راه بی اندازه که ما سکوت کردیم و رفت پیش چند تا جوون ان طرف تر و پیششون نشست و ان ها هم که مشغول کشیدن " بنگ " بودن ( توجه داشته باشید که ما 9 نفر بودیم که 7 نفرمون جامعه شناس بودن ) به ان هم چند پوک دادن و ما ترسمون چند برابر شد چون در مورد ما می حرفیدن و اقاهه که می گفت زن و بچم تو ماشینن پیش ان ها کنگر خورد و لنگر انداخت و ... اخرش اینکه ما سراسیمه وسایل و جمع کریدم ظرف چند دقیقه ریختیم تو ماشین و از ترس فقط گاز دادیم وقتی ما داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم ان ها هم قدم به قدم ما میومدن و  . . . در نظر بگیرید جنگلم رو به تاریکی ...

خلاصه اوج وحشت بود ....

و حالا نیرو های کثافت دارن امنیت و تو موهای سر من پیدا میکنن !!!!!!!!!

این روز ها ادم دلش میگیره وقتی میخونه که تیتر روزنامه نوشته شده کارت بد حجابین دانشگاه علم صنعت ضبط می شود !!!!!!
راستی چرا ما زن ها برای زیر سوال رفتن شان خود هیچ اعتراضی نمیکنیم !!!!!

5 سال پیش وقتی رییس دولت نهم مشخص شد و تابستون طرح گشت مرشد گذاشتن نظر پدرم این بود که خوبه و اوضاع و قیافه ها خیلی افتضاح شده !!! ولی چند روز بعد گفت این پدر سوخته ها هر کاری بخوان میکنن تا ابروی یه ادم و خانوادش و ببرن ... دیگه اگر میگفتن دختر اقای فلانی رفته مفاسد پدرم نمیگفت حتما یه مشکلی داشته می گفت بی شرف ها  ما بسیجی بودیم این ها هم بسیحی !! چون به چشم خودش دیده بود دخترایی که هیچ ایرادی نداشتن و گیر دادن و بردن به قول خودش سر و وضعشون عین پینه دوزش بوده و دلش ترسیده بود و می گفت بیا میرسونمت دانشگاه ... جالبیش این بود که بی چاره نمی تونست بگه لباستو عوض کن چون لباسم ایرادی نداشت!!!
و حالا ... ان روز ها تکرار تاریخ بود و الان هم . . .

گشت نسبت  اوج فاجعه است ...و من نمی دونم دیگه چه راهی می مونه ... و من نمی دونم  چطور باید زندگی کرد ...

شب و روزمان بی دلتنگولیدگی ...