دلم گرفت

 

 

 

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم

امشب از اون شباست که من
دوبـــاره دیـــوونـــه بـــشم
تـو مــستـی و بـــی خبـــری
اسیـــره مــی خــونـه بشـــم
امشب از اون شباست که من
دلــــم مــی خـواد داد بزنـــم
تـــو شهـــره ایـن غریبه ها
دردمــو فــــریــــاد بزنــــم

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم

از ایــــن هــمـه در به دری
تـــو قــلــب مـــن قــیامـــته
چـــه فـایــده داره زندگــــی
ایــــن انتـــهای طـــاقتـــــه
از ایــــن هـمه در بـــه دری
دلـــــم رســـیـــده جــون من
بـــه داد مـــن نـــمیـــرســه
خــــدای آســـمــــون مـــــن

دلـــم گــرفــت از آسمــــون
هم از زمیـن هـــم از زمــون
تـــو زنــدگــی چقـدر غـــمه
دلـــم گـــرفتـــه از هـــمـــه
ای روزگـــــار لـــــعــنتــی
تلـخـه بهـت هــر چـی بگـــم
مـــن بـه زمـین و آسمــــون
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم
دســـت رفـــاقـــت نــمی دم


رویاهای زنانه در دنیای مردانه

 

سلام دوستان وصله پینه ای

نویسنده :جمیله کدیور     

موضوع : زنان

چاپ : اول

تاریخ چاپ : پاییز 1385

قیمت : 2300 تومان

نشر : امید ایرانیان

 

 
 
 


کتاب رویاهای زنانه در دنیای مردانه، همانطور که از اسمش پیداست، ‌بیانی است از رویاهایی که برای زنان در دنیای مردسالاری دست‌نیافتنی است. این کتاب که مجموعه‌ای از مقالات سیاسی - اجتماعی می‌باشد، با نگاهی جدید به موانع پیش روی زنان، همچون دستیابی به ریاست جمهوری، ‌منصب قضا، مناصب مدیریتی و ... پرداخته است. به باور نویسنده، در مقدمه‌ی کتاب، این رویاها شاید برای نسل او رویاهایی دست نیافتنی باشند، ولی برای نسل‌های بعدی واقعیتی بدیهی و غیرقابل انکار است. هر چند صفحه‌ی آخر کتاب با این جمله به پایان می‌رسد:
"آیا می‌توان در آینده نیز از رویاهایمان سخن بگوییم، و جهان مردانه را به چالش فرا خوانیم؟
باید به انتظار نشست ..."

این کتاب نکات بسیار جالبی دارد که به دوستان اهل کتاب توصیه می کنم ان را مطالعه کنند

شب و روزمان پر کتاب

دلتنگولیدگی . . .

 

هان ؟؟

چیه ؟؟

خوب حالم خوب نیست ؟؟!!! خوب برای اینکه . . .

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

دنبالت می گردم

تا برگردی خونه

تا برگردی خونه

تا برگردی خونه

وقتی توی کوچه عطر تو می پیچه

دل  میگیره بونه تابرگردی خونه

تابرگردی خونه

هر کوچه به کوچه

هر خونه به خونه

نقش تو به دل ها

اسمت رو زبونه

اونی که به راه توست.... چشمای منه

قصه ی گوی تنهایی ....شب های منه

اونی که به راه توست.... چشمای منه

قصه گوی تنهایی ....شب های منه

اونی که سیاه توست.... دنیای منه

غرق در گناه توست .... لب های منه

به کتاب عشق منننننننننن

تو کلام آخری

روی بال خاطره ....تو با من همسفری

به هوای پر زدن اگه آغازی  باشه

دوست دارم که بعد از این با تو پروازی باشه

دلم برای عشقولی تنگولیدهههههههههههههههههه ،  امروز همدیگرو ندیدیم اگر یک زن سنتی بودم حتما باید فکر میکردم شلوارش دو تا شده ؟؟؟!!!! که امروز نیومده پیش هم باشیم  دلم تنگولیدهههههههههه

عشقولی !!!!!!!!!!! نمیدونم این مراسم ها چیه اخه ...؟؟؟ عروسی؟؟ خونه اماده کردن و لباس خریدن و دنبال این کار و ان کار و این حرفا !!!!
 من عشقولمو می خوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!

انخده دلم تنگولیده امشب که اگر ببینمش ....

خوب دلم میخواد بگیرمش تو بخلم بموچمشششششششششششش صورتمو بچپسونم به صورتش تا کاملا گرمای نفسشو حس کنم ، حس کنم حضور جسمشو همون طور که کاملا تو قلبم حسش می کنم تو ذهنمم دوستش دارم ، (اگه میگید من خیلی بچه پر رو ام خودتونییییید
خوب دلم امشب خیلی تنگولیده ....

خیلی بده لب و لوچه ی آدم همش آویزونی باشه از نبود عقشولشآب تو چشاش جمع بشه ... مامانشم هی از این خنده بد جنسی ها بکنه و سوسکی هم هی بهش بخنده ... تازه پوپولی هم افسردگی گرفته ... دلش ...

....

آیا . . .

 

تلخ با خود می اندیشم

آیا روزی باز خواهیم ایستاد؟؟!!

و لب خواهیم گشود ؟

آیا گوشی استوار و محکم خواهیم یافت؟؟

آیا روزی آگاهی از حقیقت تلخ کسی را خشنود خواهد کرد ؟؟؟!!

آیا مرگ انکار حقیقت فرا خواهد رسید ؟؟؟!!

 

آه . . .

 

آه ه ه ه

دلم می سوزد امشب

.

.

.

آه ه ه ه

دلم می سوزد زین پس

.

.

.

 آه ه ه ه

دل من گویی ،سال هاست آتش گرفته


آن روز ها رفتند

آن روزهای برفی و خاموش

کز پُشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون، خیره می گشتم

پاکیزه برف من ،چُو کُرکی نرم،

آرام می بارید

بر نردبام کُهنه ی چوبی

بر رشته سُست طناب رخت

بر گیسوان کاج های پیر

و فکر می کردم به فردا ، آه

فردا ـ

حجم سفید لیز

آآآآه . . .

حالم بده حالم بده امشب درجه ی تبم روی 1300....

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

۱- هوا انقدر گرم و الوده  شده که نفس کشیدن به سختی ممکنه ... حالا فکر کنید ادم سرما هم خورده باشه ... گلو درد داشته باشه و راه گلوش و بینیش مسدود باشه ... هی هم فین فین داشته باشه ... مادرشم مسافرت باشه ... دیگه از تب و لرزم در امان نباشه ...
این مریضی را از زیادیه عشق گرفتیم ... از ان بابت که عشقولمان مریض بود و ما او را در آغوش کشیدیم  کمی هم موچ موچش کردیم از سر دلتنگیمان و اکنون گویی داریم در همان تب عشق معروف می سوزیم ... نه اینکه ان ابتدای مریضی آن را شوخی شوخی گرفیتم و با لباسی نامناسب قصد ایستگاه ۷ توچال را با عشقول و جمعی از دوستان کردیم  و در همان ایستگاه ۷ ،هر چه سرما بود را بلعیدیم و یخ زدیم و  کمی برف بازی کردیم و ...اکنون جدا از هم در بستر بیماری دم بر می دهیم ...

۲- هنوز از مصاحبه هایی که رفتم خبری نشده و من دلم بد شور می زند ... احساس کرختی میکنم و دلم می خواد هر چه زود تر کاردار بشم و باز احساس استقلال دائم داشته باشم ...

دارم فکر میکنم به یک کار آزاد ... امیدوارم بتونم به زودی یه برنامه ی ریزی درست و دقیق و بلند مدت انجام بدم ...

۳- حس یک خرس چاق و دارم ... البته بر عکس خانم خرسه از این وضعیت خود ناراضی هستم ولی چه کار کنم که فعلا جز روی تخت خواب لمیدن و کتاب خوندن و فیلم دیدن کار دیگه ایی ندارم!!!

۴ - دلم یه کار نون و اب دار می خواد !! دلم می خواد از حس خرسه چاقی دربیام ... کاش رزومه هایی که اینور ان ور ارائه دادم یه جایی کار گشا بشه ...

پ. ن : تنها حسن این مریضی این بود که،  عشقول مارا به دکتر برد و این بار یکی نگران ما بود وقتی خانم تزریقاتی آمپول را بر مبارک ما فرو میداد!!

روز و شبمان بی مریضی

احساسنامه ی پینه دوزی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

تا زو طلبم واسطه عمر دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که بدین جهان نمی آیی باز

پس از یک مهمانی عصرانه که بعد از سال ها با دوستان دبیرستانت جمع شدی بعد از کلی شنیدن از موقعیت ها و ارتباطات و ...بعد از کلی بالای منبر رفتن و فکر کردن های دائم ...بعد از اینکه هر لحظه داری غصه می خوری و ممنونی برای آگاهی هایی که با زحمت و هزینه ، کسب کردی ، بعد از دیدن یک فیلم ... یک هو دلت میگیره و ... یک هو اشکات مثل قدیما که یه حسی می امد سراغت و گاهی تا هفته ها همراهت بود و کلی می باریدی ، می باری ...تا جایی که چشمات می خواد پف کنه ... باز بی صدا در و می بندی و می باری ...
 فکر میکنی باید به خاطرخیلی چیزا ممنون باشی از وجود برخی انسان ها گاه با خوبی هاشون و گاه حتی با بدی هاشون !!! آره باید ممنون بشی که الان میتونی دوست داشته باشی میتونی دوست بداری و دوست داشته بشی و دوستت بدارن ... از اینکه تو بر عکس اکثر  آن ادم های مهمانی با خودت مواجه شدی، با تمام احساساتت و واقعیت های زندگی رو به رو شدی !!
از اینکه می تونی به راحتی با آزادی تمام بگی دوستت دارم ... می تونی ببوسی و عاشقانه از حضور  کسی که خودت انتخابش کردی ارامش بگیری ...
 
و حتی از اینکه چقدر شانس داشتی که در زندگیت دوستانی داشتی که حس های زیادی رو به تو چشوندن تا تو مفهوم حس ناب و مستی از احساس رو ،خوب خوب بفهمی و  تا آنحایی که می تونی لحظه های پر شوری رو برای خودت و اطرافیانت تو زندگیت بسازی  ...
و  چقدر خوشحالی برای همه ی سختی هایی که در سن ۲۰ سالگی برای خودت خیلی بزرگ می دیدیشون ، گرچه واقعا ان روزها بر من سخت گذشت، اما به قیمت سختی کشیدن های پینه دوز ۲۰ ساله، پینه دوز ۲۳ ساله انقدر اگاه شده که طعم شیرینی ها رو دیگه به خوبی درک میکنه، کم کم داره معنی صبر و فهمیدن و رسیدن به هدف رو خوب درک میکنه !! کم کم داره می فهمه که بین اون و دیگر دوستان هم سنش چقدر تفاوت جهان بینیست !!!! گرچه دوست داشت که ان ها هم آنچه که ان درک کرده رو درک میکردند ...گرچه حتی تحمل این تفاوت و فاصله ی فکری خیلی سخت هست ...


خوشحالم که در طول این ۲۳ سال انقدر گستاخ بودم برای فهمیدن که هیچ فرصتی را از خودم دریغ نکردم...یه جورایی همیشه به همه چیز دست نیافتنی نگاه کردم ...به انسان هاااااااااا ی زندگیم ... به عشق ...به دوست داشتن هام ...به یادگیری ... و از همه مهمتر ، آنچه که تا کنون باعث تمام این پیش آمد ها در زندگیم شد غنیمت شمردن لحظه ها بود !!! و حضور انسان های بزرگی که از من دریغ نکردند ... و من به خود رسیدن های دائمی را برای آینده ام می بینم و این به خاطر  وجود عشقی ( عشقول ) است که من رو بیش از پیش بال پر می دهد ...

 و من آرزوی بهترین موفقیت ها و ساختن شیرین ترین مسیر ها رو براشون دارم .

امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست


پ.ن : اشعار ارائه شده از رباعیات خیام است که با استناد به "ترانه های خیام "نوشته ی صادق هدایت برگزیده شده ...پینوشت از ان جهت است که این رباعیات را برخی تغییر داده اند!

مانند :

امروز تو را دسترس فردا نيست         و انديشه فردات به جز سودا نيست

حالي خوش باش اگر دلت شيدا نيست    كاين باقي عمر را بها پيدا نيست


شب و روزمان گستاخ و جاودانه