در گوشی . . .

 

 

این روز ها با هر نگاهی که به نگاهم دوخته شد

دلم در سکوت ، نام تو را فریاد زد

به گوش هایم سپرده ام که صدایش را نشنود

تا آ آ آ . . .

تا نشکنم ، پیمانی را که در خلوت خود بستم !

تا تو را  در بودن ها،

 فراموش کنم

مرا  با خود عهدیست ،

 برای زیستن و دلتنگ نبودن

مرا . . .

 

بوی گاز می آید ... پوزش

 

سلام دوستان وصله پینه ای من

 

این روز ها زندگیم بوی گاز میده !! یعنی ان چیزی که من دوست میدارم ... تند شده دیگه ... لاک پشتی نیست  می خواستم نتایج کاریم را برایتان بذارم که طی تماسی برای رعایت جوانب متوجه شدم فعلا نمی شود راستش مطالبم انقدر تازه است که نمی شود اینجا به صورت خام اورد باید پروژه به مرحله ای برسد که از مسائلی بتوانم بگویم .

این شد که ما شرمنده شدیم   راستش نمی دونید که ... دیروز بهم یک پیشنهاد توپ شد برای رفتن به کانون اصلاح و تربیت در شهر زیبا مرکز اصلی !!

فکرش رو بکنید پینه دوز دیگه در نمی اید از کانون هی پژوهشش می گیرد !! خدا کند نخواهد همزاد پنداری کند

 

فعلا زندگی در غم و شادی تند شده و جذاب !! خدا بخیر کند اخر این سرازیری را البته شبیه دره است زندگیه من !! یه جورایی سینوسیس مثل حال و احوالمان است دیگر .

عجب انسان عجیبیست این پینه دوز در اوج خنده دلش دارد می ترکد در اوج غم می تواند شاد باشد و در اوج اوج همه چیز هیچ کس نمی فهمد چه می گشد و چه می کند و ... کلا خیلی پیچیده ام و یکم دوانه اگر اشتباه نکنم

این جمله ها تقدیم شما، این ها در دفتر کار ما دوست داشتنی های من و دوستانم است

 

خورشید باش که اگر خواستی نتابی ، نتوانی

 

 باران باش که گل سرخ و علف هرز برایش یکی است

 

شبتان عاشقانه ای نابببببببببببببببببببببببببببب


خبر خبر

 

سلام دوستان وصله پینه ای

چند وقت پیش یک پست نوشتم که من دلم می خواد کارهای بزرگ تر و در حد خودم رو انجام بدم و می توانم از عهدشم بر بیام  و داشتم غصه می خوردم که همون روز وقتی رفتم دفتر کار بهم کاری که می خواستم پیشنهاد شد  و الان سرم شلوغهههههههههههههههه و کلی نمیرسم به کارای خودم !!

ولی خیلی خوشحالم چون کوله باری تجربه تو این چند روز بدست اوردم .

 به زودی هر شب با یک محله .

اگر کم میام کم می نویسم کم .. کم ... کم ...خوب ببخشید دیگه !!

 موچ شب بخیر

تقدیر و وداع !!

 

سلام دوستان وصله پینه ای

هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را مسئول تقدیر دانستی !!!

 چرا فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی !!!

جز آن که ,  هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت ؟

پس به کدامین گناه ناکرده

سال های عمر خود را

تنها به خاطر دیگران

با هیچ معامله کردی ؟؟!

 و چگونه ، تو  که عاشق رنگین کمان بودی پشت به پنجره کردی؟

و من

 می ترسم...

کاش تو خود را مسئول تقدیر نمی دانستی ؟!

 

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر

در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او

ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت

گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت

شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او

اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او

از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود

شبتان بیدار

می گذره روز های عمرت . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

امروز تولد یک دوست مهربان ،یک همراه، یک انسان است .

 بهش در این جزیره تولدش رو تبریک میگم و براش روز هایی سرشار از عشق و وصل آرزو دارم .

مریم جان جشن میلادت مبارک


این روز ها سرم شلوغ هست و مشغول در آوردن یک لقمه نان  به نظرم این کار کردن یه جور از خود فرار کردن هست !! حالا چرا این طور می فکرم نمیدونم ؟

کارم رو ،محیطش رو ، هم کارا رو، همرو دوست می دارم ! مخصوصا از آن روزی که در نشست علمی تخصصی ای که داشتیم یه جورایی فهمیدم که ...خیلی کارا از دستم بر میاد و قابلیت هام خیلی بیشتر از آن چیزی هست که می فکربیدم ( حالا نگید چه خودخواه ها اخه واقعا حوادث ان روز ...) 

نمی دونم چرا هر کار رو شروع میکنم دلم می خواد سریع به ان مرحله ی اخر برسم و اصلا طاقت این رو ندارم که مرحله مرحله یک چیزی رو طی کنم !( یعنی زیاد نمیتونم یه جا بمونم )

مثلا چون الان دیگه یک مرحله از کار رو خوب گذروندم در مدت کم و از ۳ تا مرحله بعد هم آگاهی دارم دوست دارم برم پله ی چهارم ، غافل از اینکه اینجا باید از صفر صفر که شروع میکنی همیشه عقب تر از تواناییهات کار کنی و ... بهش میگن دود چراغ .

وقتی میبینم می تونم یک کاری رو انجام بدم و باید یک کاری حداقلی انجام بدم تمام روحم خسته میشه !! تازه گاهی در حد قدرت یک شهردار از خودم توقع دارم !! این روز ها کلی برای شهروندان تهرانی و کلا ایرانی ها دپرس شدم !! آخه این همه منابع داریم و بهروری هیچییییییییییییییییی! صفر !

بگذریم .

 بابا و مامان احتمالا خیلی خوشحال شدن از اینکه من ادامه نمیدم .

مامان تا می بینه من در  اندک زمان خونه بودن  تو اتاقم پای کتابام هستم ، میگه : مگه نگفتی ارشد نمی خونی پس چرا باز این کتاب هات ولو شده!!!!!

( مامیه و ددیه من همه ی کارای من رو تمام این تفکرات و تمام کله شقی ها رو تمام نافرمانی ها و تمام این تصمیمات من و تو زندگی زیر سر کتاب هام و رشته ی جامعه شناسی و خوندن علوم انسانی می دونن البته به این دلیل که فکر میکنن من به قول شعر سیاوش توی کتابا دنبال خودم می گردم !!)

ددیم و مامی خیلی نگران من هستن! من حاضر نمی شم کارهایی که دوست نمی دارم انجام بدم ان ها  هم ...

ددی دوست داره من برم تو بانک رفاه ( اخه انجا برام کار جور شده ) ولی من ادم این کار نیستم می دونم پینه دوز پژمرده میشه !!

اگر پسر بودم کلی شغل آزاد بود و ...

نمی ذارن تصمیمات خودم و پیاده کنم ! هی عجله دارم ، منم می عجلونن !

تا شب عید احتمالا یک کار دائم پیدا میکنم ۱ ولی حتما باید کنارش این کارای پژوهشی رو هم انجام بدم چون میمرممممممممممممممممممممم از دلتنگی خیلی چیزا!! 

دلم برای دانشگاهم ، درس ، استادامممممممممممممممممم دلم برای بجث های چند ساعته تنگهههههههههههههه ، دلم برای شورش ها ، شیطنت ها ، ....

یادم ترم پیش تو دانشکده سر کلاس جامعه شناسی ادبیات مهمان نشسته بودیم همون جلسه ی آخر به یاد ماندنی که ازش با کلاسی که بوی زندگی میداد یاد کردم   

آره سر ان کلاس یکی از بچه ها یک شعر انتخابی در مورد مادر خوند و بچه ها بعد از اتمامش کف زدند !

استاد هم از عشق مادر و پدر به فرزند  و فرزندان به مادر و پدر گفت . و من بالافاصله طبق معمول وسط حرف استاد پریدم  و گفتم ای بابا استاد ، این چیزا برای قدیم هست الان که بچه ها از این شعرا و عشق ها نمی گم الان مثلا شعر بگن این طور میگن :

بعد من بداهه گفتم :

تو ای مادر رهایم کن

رهایم کن

رهایم کن

مرا بگذار و بگذر

به سر اندیشه های بسیار دارم

به دل عشقی دگر دارم

درون چشم هایم دریاییست

نه !

من این را نمی خواهم

من این جبر ،

این دیوار را نمی خواهم

تو ای مادر رهایم کن

یک جاهاییش هم عاطی جان کمک نمودن و خیلی روان و بداهه این متن بیان شد !

 استاد عشقولی بی چارهی من می خندید و می گفت:

 از دست شما من دیگه چی بگم خانم پینه دوز !!!!!!!!

آخی خیلی دلم تنگ دانشگاه و کلاس و از همه مهتر استادام و جامعه شناسیس...

بچه ها که ما رو میبینن میگن دیگه آن صفا رو بدون شما سال بالایی ها نداره !!

استادا میگن بچه ها خیلی با شماها فرق دارن !!

دلم ...

شبتان زیبا

باغبون ...

 

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید !!

که چه آفتی به من زد

 

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم

به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه ی خونی

آسمون مست گناهی

آسمون چه رو سیاهی

 

اگه زندگی عذابِ

یه حباب روی آبِ

من به گریه ها می خندم 

می گم این همش یه خوابِ

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید !!

که چه آفتی به من زد

 

آسمون تو مرگ عشق و توی باخته هام نوشتی

بوی غم ، نامه ی تلخه، که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه ی شکستن

 اگه نزدیک اگه دورم

از تَوهم تو بیزار

 خودم سنگ صبورم

آسمون پیشت شکسته

غم ، دیگه رو پام می مونم

من و از تنم بگیری رو ترانه هام می مونم

اگر زندگی عذابه

 یه حبابه روی آبه

من به گریه ها می خندم 

می گم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید !!

که چه آفتی به من زد

 

ایراندوخت و بانوی خیریه

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 امشب مطلبی را عینا از هفته نامه ی ایراندوخت انتخاب کرده ام ، این هفته نامه هر شنبه انشار پیدا می کند .

 زیر نظر : محمد  قوچانی  ،  مدیر مسئول آن : محمد حسین کروبی است و صاحب امتیاز هم : مجمع اسلامی بانوان

مطلب انتخابی از بخش " جهان زنان " در صفحه ای به نام " زنان ایرانی " انتخاب شده است .


بانوی خیریه

 

نگاهی به زندگی فخرالدوله یکی از دختران مظفرالدین شاه  و نامزد محمد مصدق

در میان هزاران هزار نفری که هر روز در کلانشهر تهران از تاکسی ها پیاده  و سوار می شوند شاید کسی را گمان ان نرود که بنیان گذار سیستم تاکسیرانی در پایتخت یک زن باشد . زنی که به لیاقت و کاردانی در تاریخ مشهور است و او کسی نیست جز اشرف الملوک ملقب به فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه قاجار .

 

شبمان پر شعور

ادامه نوشته

تا ندهید نمی توانید بگیرید

 

سلام دوستان وصله پینه ای

امشب می خواستم مطلب دیگری بذارم اما دارم می قشم !! صبح ساعت ۸ میرم تا ۸:۳۰ تا ۹ !!

این مطلب و چند وقت پیش خوندم با یه چیزای دیگه که می شد لینکشم گذاشت اما بهتر دیدم خودش و بذارم .


اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می
دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را بابوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.


نـویسنده کتاب "عشق و رابـطه جنسی"، دکتــر جان فری مـعتقد است: "بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد."

 

شبتان پر شعور

ادامه نوشته

کاش ...

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 

کاش چُون پرتو خورشید بهار

                                                                   سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر

                                                                  رنگ چشمان تو را می دیدم

کاش چون آینه روشن می شد

                                                                 دلم از نقش تو و خنده ی تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

                                                                گرمی دست نوازنده ی تو

کاش در شعر من ای مایه ی عُمر

                                                               شُعله ی راز مرا می دیدی !

شبتان پر شعور

محدودیت و  ممنوعیت و بروز حقیقت

 

سلام دوستان وصله پینه ای

چند روز  پیش، با اینکه هنوز از دانشجو بودنم چیزی نگذشته ولی دلم به شدت تنگولیده بود و با بچه ها به دانشکده رفتیم ، در حیاط دانشگاه دانشجویانی با مچ بند و تی شرت سبز دیده می شدند و انسان را از بودن در ان محیط به وجد می آوردند . نمی دانم دانشجویان بسیج با چه رویی می خواهند سر کلاس در کنار این بچه ها بشینند با چه رویی می خواهند تصویری که در ذهنم در روز تنفیذ از چند تنی از ان ها دیدم رو انکار کنند واقعا ...

بگذریم ...

 رفتیم ( طبق معمول سه تفنگدار با هم بودند )سر کلاس ( بهتر چه کلاسی رو نگم چون می خوام از دانشجو ها و اساتید چیز هایی بنویسم ) .

استاد در این هفته ی اول به شدت خسته به نظر می رسید !! با توجه به رویدادهای اخیر به نظرم باید محتاط تر مسائل رو بیان می کرد اما توقع نداشتم در کلاسی که ظاهر ان از دانشجویانی متعصب و غرق شده در ایدئولوژی خبر می داد بی هیچ سانسوری بگوید و بگوید !!! حتی جاهایی تصور کردم از سال های قبل شفاف تر و ریز بین تر وارد شده ! و اتمام حجت با دانشجو که اگر دانشجوی این رشته شده اید  باید آنچنان ظرفیت خود را بی افزایید که تحمل هر حرفی را در قالب علم علم علم علم علم داشته باشید .

شبمان پر شعور( این هفته کلا دوست می دارم آرزوی شعور برای خودمان کنم )

 

ادامه نوشته

حقیقت بخشی از بالا و پایین ایرانی

 

سلام دوستان وصله پینه ای

می خوام هر چی تو کلم داره زیاد وول وول می خوره رو براتون بنویسم ! البته به صورت توصیفی و اگر موافق باشید  اینجا باشه تا در موردشون نظراتمون رو بگیم ؟!

از امروز هر شب با یک پست پینه ای خواهم زد

این ها همه مشاهدات من در روز های اخیر است ...

۱- گروه پژوهشی ما ۶ پروژه ی کاری در دست داره که ۵ مورد آن در منطقه ی ۴ است (بزرگترین منطقه ی تهران ) این طرح ها هر کدام یک دور به صورت جداگانه در این ناحیه ها تا یک ماه باید انجام شود  ، آنچه که باید در نظر داشته باشید این است که منطقه ی ۴ از محله های متفاوتی تشکیل می شود

 ( از خاک سفید و جوادیه و قنات کوثر بگیر تا تهران پارس غربی و شرقی تا حسین آباد و  کاظم آباد و مبارک آباد و سراه ضرابخانه و پاسداران  .... )

 شبتون پر شعور 

 

ادامه نوشته

 

من آن شمعم که با سوز دل خویش                      فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم                             پریشان می کنم کاشانه ای را

 

خواب فریاد

 

سلام دوستان وصله پینه ای

دیشب به سختی خوابم برد و نزدیک های ساعت ۳ با خواب آشفته ای که دیدم ، فریاد و جیغ و گریه بیدار شدم این چهارمین بار هست که به این شکل در مورد یک نفر خواب می بینم  دفعه ی اول که این شکلی شدم سه روز پشت هم تو خواب فریاد و زجه های مهربانی رو می شنیدم و تمام سه روز رو از اینکه کاری از من ساخته نیست می سوختم !!

اصولا خواب نمی بینم !! و اصلا هم به یادشون نمی آورم اما ...

هیچ وقت خواب هایی به این شدت ملموس و دردآور که خودم بدش حالم خراب بشه ندیدم و دیشب ...

چنان جیغی زدم که مادرم از طبقه ی بالا بیدار شد و ...

نمی دونم چرا من باید خواب ناراحتی های کسی رو ببینم که هیچ ارتباطی با آن ندارم و ...

و تنها می توانم در آسمان نگاه کنم و زمانی که خودم از حس آرامش لبریز شدم بخواهم که :

 هر لحظه از زندگیت آرام باشد ،یکی از  آرزوهای من در این ۳۰ روز  ماه رمضان آرامش همیشگی  تو و زندگیت بود.

 

كاش كوير بودي

تا بر داغ ترين ثانيه هايت قدم مي گذاشتم

اي كاش می توانستم تو را در دنياي خيالم ريشه زنم

تو را مي خواندم ، تو را غزل مي كردم ،

اي كاش سلسله افكارم بودي ،

كه هيچگاه گسسته نشوي

ولی تو چه هستي ،

تکه ای یخ در کویر داغ دلم. . .

كاش در آلاچيق خيالم بيتوته مي كردي

كاش سپيدترين برگ دفتر شعرم بودي

 و تو را مي نوشتم

تو را چون شريان خون در قلبم جاري کردم

اي زيباترين بيت زندگيم

كاش در چشمانم غرق مي شدی!

کاش کویر بودی . . . داغ و سوزان . . .

 

آنچه گذشت ...

 

سلام دوستان وصله پینه ای

از وقتی مشغول کارم شدم نتونستم بیام اینجا رو تازه کنم  و فقط به وب تازگی می روم تا در آنجا گپ و  گفتی با دوستان تازه ام داشته باشم .

این روز ها دارم به این فکر می کنم که ما مردم لیاقت ریئس جمهوری غیر از " ا . ن " را داریم یا نه ؟؟!!

اصلا این مردم می دونن چی می خوان ؟؟؟!!

دنبال چه چیز متفاوتی با این دولت حاکمه هستند ؟؟

می دونن تعریف حقوق شهروندی چی هست ؟؟!

می دونن تعریف انسان چیست ؟؟!!

این ها که زیبا می گویند و ادعای حق دارند !؟

این چند روز که به مدت یک ماه رو پروژه های شهرداری کار می کنیم و باید گزارش هایی از مناطق مختلف تهیه کنیم در همین اندک زمان متاسفانه به حقیقت تلخی آگاه شدم .

وقتی برای تهیه ی گزارش در یکی از مناطق شمال شرقی تهران بودم به این مهم دست یافتم که ایرانی جماعت فقط و فقط حرف است !!

ادعای زیبایی است !!

ادعای فرهنگ است !!

ادعای ...

و چه اندک انسان هایی که دغدغه ی انسانیت دارند !

وقتی می خوای برای تکمیل گزارش خود با چند نمونه از اهالی محل که به صورت تصادفی انتخاب می شوند مصاحبه ای داشته باشی و زنگ منزل آن ها رو میزنی برای پاسخگویی اکراه دارند !!!

وقتی از مشکلاتشان می خواهی بپرسی و آن ها سرسری جواب می دهند !!

وقتی مشکل را فقط مشکل شخصی می دانند !!

( جا پارک جلو خنمون ، عوارض خونمون ، مدرسه ی جلو خونمون ، ...)

همه مشکل هست ولی وقتی باید همکاری برای بیان و وقت گذاشتن برای ارائه ی ان بکنند ...!!!

ان وقت هست که ...

زنگ می زنی درب را باز نمیکنند !! زنگ می زنی می گویند خیلی ممنون نمیخوایم ( قبل از اینکه تو حرفی زده باشی ) من نمی دونم شاید فکر می کردن نذری اوردن !!!!!!

البته همه به لطف تکنولوژی ایفون تصویری دارند و ...

می گویند می اییم پایین برای همکاری اما ...

و ان وقت که کاسه ی خون پینه دوز لبریز میشه و زنگ واحد نمونه ی خود را ۱۰ بار مداوم میزنه و وقتی پسری برای بار دوم بر می داره میگه اقاااااااااااااااااااااا نذری نیست تشریف بی اورید پایین جوابگوی شهرداری باشید !!

ان وقته که خیلی سریع می اید پایین و ...

عادت به ادبیات زور دارند عادت به تهدید دارند عادت به اقا بالا سر دارند عادت به چوب کرده اند

بله ان خانم خودش دیگه نمی یاد چون عواقب کارش شده ۱۰ مرتبه زنگ و پینه دوز که عصبی است نه برای این رفتار نسبت به خودش بلکه از اینکه واقعا حق این ادما همین سرنوشته نه چیز دیگه!

 ادمایی که از شهرداری  از دولت فقط توقع دارند و خود هیچ حقی برای حقوق شهروند مقابل خود در هر جایگاه و منزلتی قائل نیستند و ...

همه ی این حرفها رو به پسری که برای پاسخگویی امد زدم و گفتم حق شماست که رییس جمهورتون  ا. ن باشه و رهبرتون فلان ...

پسر تایید می کنه و بعد هم عذر خواهی و ...

اگر اندکی تفکر کنند می فهمند این هزینه ی بودجه ای که برای طرح برگذار شده داره خرج میشه از همون عوارضی پرداختی خودشون هست و باید نسبت به ان احساس مسئولیت کنند اما ...

اما چون مستقیم پولی در مورد این مسئله نداده اند فکر می کنند حالا هم کاری کنند یا نکنند چه فرقی به حال آن ها می کند .

  خلاصه اینکه ایرانی ( نه ،فعلا تهرانی ) جماعت فقط آروغ روشنفکریست   

سوتی صدا سیما رو داشتید در مورد سعیده بابایی ...

اینکه این دختر انقدر گنگ حرف زد که ( دقیقا عین شو ی کهریزکشون )

و اینکه اقای گزارشگر اول گزارش زنگ طبقه ی ۴ رو زد مادر دختر هم وقتی می خواست بگه بیایید بالا گفت با اساسور بیایید طبقه ی ۴ بعد دختر میگه من چون مادرم درب رو از روی من قفل کرده بود از پنجره پریدم پایین تو کوچه ۴ طبقه !!!!! ان وقت خیلی گنگ می گفت من رفتم یک خانواده ای من و پیدا کردن و تا یک مدت اسمم رو نگفتم و ادامه ی داستان بی سر و ته !!!!!!!

چند سوال چگونه از طبقه ۴ افتاده نمرده ؟؟

بعد با این همه شکستگی تو بدنش چطور بالافاصله از محل خارج شده طوری که هیچ کسم ندیده سقوط از ۴ طبقه رو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم تا حالا جاییتون شکسته یا نه ؟؟

من که فریادم بند نمی امد !! ان وقت یکی با این همه شکستگی سریع بلند میشه و میره از محل بی اینکه کسی ببیندش !!

و کلی سوتی و خالی بندی دیگه !! دیگه خیلی دارن خودشون و ضایع میکنن !!

مدرسه ها هم که شاهکاراشون شروع شده کم کم !!


حالا یک آهنگ می گوشیم که خیلی دوسش می دارم ..........

شاخه ای تکیده

گل ارکیده

با چشمایی خسته

لب های بسته

غم توی چشماش

 آروم نشسته

شکوفه ی شادیش

از هم گسسته

واییییییییییییییییییییییی

آشنای درده

 خورشیدش  سرده

تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده

هر ماه سالش پاییز سرده

واییییییییییییییییییی

دستای ظریفش تو دست مادر

پیکر نحیفش چون گل پر پر

از محنت و دردددددددددددددددد آرووووووووووووووووم ندارههههههههه

سایه ی سیاهی رو بخت شومش

ارکیده تنهاست

 زیر هجومش

 طوفان درد

پایون ندارههههههههههههههه

. . .

شبتون نارنگییییییی از این نارنگی پوست سبز تورشششش ها، ها

موچ موچ شبتون بخیر