عاشقی و نامه ای برای تو
سلام دوستان وصله پینه ای
بالاخره آپیدم
وقتی یه سوسک سیاه پای کامی بشینه همینه دیگه !!! سر خود برای خودش برنامه نصب میکنه هی همه چی رو بررسی میکنی معلوم نی کامی چش شده
آن مهمان وقت آخر سر می بینی ...
خوب فعلا مشکل رفع شده .
امروز سر کلاس یه مهمان آمده بود
، یه کاکل پسر
که من و .....![]()
و هی از ما تقاضا داشت بریم پیشش بشینیم
البته ۷ ساله بودا
حالا تو کلاس چه ها کرد بماند ![]()
آخر کلاس استاد یک شعر که براتون می خوام بنویسم و می خواست بخونه با لبخند برگشت گفت خانم پینه دوز به عشق درون این شعر توجه کن ![]()
( این استاد همان استاد محبوب ما بید هاااااا ، ان روز هم تدریس کلاس در حوزه ی عشق و این حرفا بود ) )خلاصه ما هم لبخندی تحویل دادیم و تمام حواسمان را جمعیدیم و ... تو همین وسط مسطا این بچه که روی سکو پیش استاد بود برگشت با صدای بلند و خیلی کودکانه و صادقانه و بامزه گفت :
عاشقییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
خوب دیگه کلاس و بچه ها رفتن رو هوا
ولی نه که بد زمانی گفت ، یعنی با آن مقدمات اولیه استاد اشاره به من و من که خیلی ... و این حرفا ... اول من یکم شوکه خندیدم و کلی تو کلاس خجالت کشیدم
و بعد استادم دیگه بنده خدا سرخ شد از خنده و
...
خلاصه تا اخر این بچه هی به من می گفت عاشق شدی ؟ آخرم اسمم و دیگه نمی گفت هی می گفت عاشق
کلا من اصلا بچه دوست نمی دارم ولی عاشق بچه های تخصم (تخس
)
حالا اینم از شعر دوست داشتنی ( البته من قبلا ها اینو ...
:
نامه ای برای تو
با سلامی گرم
با درودی پاک ،می آغازم این پیغام
روزگارت بی که با من بگذرد خوش باد
ای طلایی رنگ
ای ترا چشمان من دلتنگ
راستی من از کدامین راز با تو پرده گیرم
من که چونان کودکی دلباخته بازیچه اش را
بی تو غمگینم
تو بدانی
تو بدانی آسمان دیدگانم را نه ابری جز به رویای تو آکنده چه خواهی کرد :
قلبت آیا مهر با من هیچ خواهد داشت ؟
چشمت آیا مهر با من هیچ خواهد گفت ؟
کاش با من مهربان بودی
ای طلایی رنگ
ای تو را چشمان من دلتنگ
زندگی را با ترنم های رنگین نگاهت بسته می بینم
با من آن رامشگران را آشتی فرمای
تک درختی دور و تنها مانده ام ای باد کولی پای
با من از گلگشت زرین بهاران مژدگانی ده
من تو را بانوی قصر پُر شکوه عشق خواهم کرد
ای طلایی رنگ
ای ترا چشمان من دلتنگ
عشق ما چون هیمه ای افسرده ، اما گرم
بانیفسُرده فروغی زیر خاکستر
انتظار کنده های خشکتر را می کشد بی تاب
یک نفس ای باد کولی پای
دامن پرچین و مهر افزای خود بگشای
تا که آن را زبار شعله های عشق گردانیم
من سطبر شانه هایم را به خرمن های آتش وام خواهم داد
ای طلایی رنگ
ای ترا چشمان من دلتنگ
من غرور بس گرانم را بر نیلی غبار آسمان ها می تکاند بال
چون شکسته پر عقابی پیر
در حصار چشمهایت بندی لبخنده ای کردم
من نگاه مهربانم را که از اعماق قلبم ریشه می گیرد
شادمانه تا به صبح انتظارت می دوانم گرم
تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح دیدار
عشق من ،
تا نامه ای دیگر
خداحافظ
ساعاتتان دل انگیز
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .