اولین قدم برای رهایی انسان ها = آگاه ساختن
مقدمه
بخش اول شامل :
(( گزارشی مختصر از زندگی میل ))
جان استوارت میل در سال 1806 در لندن متولد شد . پدرش جمیز میل ، فرزند یک کفاش روستایی از اهالی اسکاتلند بود که مخارج تحصیل او را در دانشگاه ادینگبورگ چند انسان خیر تقبل کرده بودند .
جمیز بعد ها به جنوب انگلستان رفت و حرفه ی روزنامه نگاری را برگزید . او دوست و مرید جرمی بنتام بود و بنتام نماینده ی برجسته ی اخلاقیات سوداگرا بود . جمیز میل روشنفکری جدی و ثابت قدم بود و اعتقاد داشت که همه ی انسان ها با هم برابرند . او نیز مانند لئوپولد موتسارت آموزش پسر ارشد خود را شخصا بر عهده گرفت و به این ترتیب به فرزند خود امکان داد که در خردسالی از خرمن دانش او خوشه ها برگیرد . جان که در خانه آموزش می دید، در سه سالگی تحت نظر پدرش یادگیری های زبان یونانی را آغاز کرد و سپس ریاضیات و پس از آن تاریخ لاتین آموخت و در سن دوازده سالگی بود که به فلسفه و منطق و علم اخلاق روی آورد . اموزش جان مبتنی بر تکرار طوطی وار نبود . او در کناب زندگی من می گوید که پدرش هرگز اجازه نمی داد که یاد گیری "صرفا به تمرین حافظه فرو کاسته شود . او می کوشید که درک و فهم همراه با آموزش ، و چنانچه ممکن بود مقدم بر آموزش باشد . " جان در نیواینگتونگرین در هنگام پیاده روی با پدرش به بحث می پرداخت و بتدریج می آموخت که چگونه استدلال های نادرست را تجزیه و تحلیل کند و درباره ی هر دو سوی یک مسئله به اقامه ی برهان بپردازد، و در این روش چندان پیش رفت که سرآمد دیگران شد .
از همین رو ، نوشته های جان استوارت میل در غالب موارد بهترین استدلال ها را در اختیار مخالفانش می گذارد .اما پدر جان از تربیت فرزند خویش در عرصه ی عواطف و احساسات به کلی فروماند . جمیز میل شعر و احساس و تخیل را به دیده ی تحقیر می نگریست و از اینکه احساسات خود را بروز دهد احساس شرم می کرد . پدری که هرگز مهر و محبت خود را به او ابراز نمی کرد .
جان بیست و یک ساله بود پس از چهار سال کار نزد پدرش در ایندیا هاوس {خانه ی هند } دچار بحران فکری شد . او در طی چهار سال چندین مقاله در نشریه های رادیکال دیگر ، برای بحث درباره ی اقتصاد سیاسی و منطق و روان شناسی تحلیلی به تشکیل چند انجمن دست زد . او در این دوره ، به گفته ی خودش " آنچه را می شد هدف واقعی زندگی نامید " یافته بود ، یعنی " تلاش برای اصلاح جهان " . اما چند سال بعد خود او اظهار داشت که " ماشین استدلال محض " ( که معمولا در مورد پیروآن بنتام به کار می رفت )، توصیفی است که دقیقا در مورد خود او نیز مصداق دارد . میل جوان در پاییز 1826 شود و نشاط خود را به کلی از دست داد و به همه چیز بی اعتنا شد . خود او در این باره چنین نوشته است : (( در این چهارچوب ذهنی ، به این فکر افتادم که مستقیما از خودم سوال کنم که اگر به فرض همه ی اهداف من متحقق گردند ، یعنی تغییراتی که من ارزو دارم همگی در یک چشم بر هم زدن در نهادها و آراء و عقاید پدید آید ، آیا موجب شادی و حوشبختی من می شود ؟ و من با خودآگاهیی نشاط انگیز قاطعانه پاسخ دادم " نه !" در اینجا بود که قلب من در درونم فرو ریخت : بنیادی که همه ی زندگی من بر آن قوام گرفته بود یکسره نابود شده بود . ))
به اعتقاد همه ی کسانی که میل گرامی شان می داشت بزرگترین سرچشمه ی سعادت لذتی است که انسان از همدلی و همدردی با دیگر انسان ها و از خیر و خوشی آن ها کسب میکند . او می گوید علی رغم اینکه من نیز به این سخن اعتقاد داشتم ، اما " دانستن اینکه اگر فلان احساس را می داشتم شادمان می شدم ، موجب نمی شد که آن احساس در من پدید آید . " او به این نتیجه رسیده بود مه عادت به تجزیه و تحلیل " فرد را به نادیده گرفتن عواطف و احساسات سوق می دهد. " انسان با توجه فزاینده به روابطی که از نظر منطقی یا علی میان امور وجو دارد ، و با بی توجهی به روابطی که صرفا عاطفی هستند ، اشتیاق و آرزو و حتی نیکی را در خود فرو می خشکاند . توان لذت بردن از نیکی یا خیر همگانی و در حقیقت لذت بردن از هر چیز ، از درون او رخت بربسته بود . شگفت اینکه تعلیم و تربیت میل در مکتب سودگرایی موجب شده بود که او از درک آنچه در این مکتب " تنها نیکی " به شمار آید محروم بماند . شش ماه بعد نخستین گسست در نا امیدی او پدید امد ؛ و آن در خواندن شرحی بود که مارمونتل ، نویسنده ی شهیر فرانسوی ، از مرگ پدر خود به دست می داد ؛ میل با خواندن این شرح به گریه افتاد و دریافت که هنوز توان احساس کردن در او نمرده است . رفته رفته توان لذت بردن از زندگی به او بازگشت ، هر چند که گاهی یاس و نا امیدی بار دیگر بر او غلبه میکرد .
او از این پس با پناه بردن به شعر (به ویژه اثار وردزورث ) و هنر ، عواطف خود را تقویت می کرد ؛ اما در هر حال ، بر این عقیده بود که خوشبختی عبارت است از تلاش برای خوشبختی دیگران یا تلاش برای دست یافتن به هدفی بیرونی ( به درونی ) ؛ و همین که از خود بپرسیم آیا خوشبختیم یا نه ، خوشبختی را از کف می دهیم .
پدر میل اعتقاد داشت که شعر ابزاری است در دست مردم بی فرهنگ ، مردمی که پیش از این که بی اندیشند احساس می کنند، ولی خود او به شعر و شاعری علاقه ی بسیار پیدا کرد ؛ و این تنها تفاوتی نبود که با پدرش داشت .
میل پس از جر و بحثی شدید رابطه ی خود را با " انجمن مباحثه " قطع کرد ، زیرا در آنجا همه ی عقاید او در معرض تهاجم قرار گرفته بود ؛ و در پی همین حادثه بود که پیروی ار بنتام را نیز نفی کرد . میل با پیروان کالریج که با سودگرایی مخالف بودند ، و نیز با سن – سیمونی های شبه کمونیست طرح دوستی ریخت . افزون بر این ، با کارلایل در نوشته هایش آورده بود "شور و شوق دیوانه وار " توصیف می کرد . میل اکنون از آنچه گوته " چند بعدی بودن " می نامید حمایت می کرد و در نظر پدرش کسی بود که از " معیار های درست " دور افتاده بود . اما هر چند او به بنتام ، که استاد پدرش بود ، انتقاد داشت ، لیکن عملا مکتب سوداگرایی را ، که به همت بنتام و پدرش قوام گرفته بود ، اصلاح کرد و استحکام بخشید .
در سال 1830 ، هنگامی که میل بیست و چهار ساله بود با خانم هاریت تیلور طرح دوستی ریخت ، دوستی که خودش ان را " ارزشمند ترین دوستی همه ی عمرم " توصیف می کرد . هاریت در آن زمان بیست و سه سال داشت و روشنفکری بود که شعر می سرود و مقاله می نوشت .
کارلایل این زن را چنین توصیف می کند : " زنی رنگ پریده و احساساتی با ظاهری غمگین ، قهرمان زنده ی داستان های عاشقانه " شوهر این زن ، جان تیلور ، بازرگانی بود که در هیچ زمینه ای با او تناسب نداشت ، نه در عرصه ی عواطف ، نه در عرصه ی اندیشه . کشیش یکتاپرست به نام ویلیام جانسون فوکس ، به هاریت پیشنهاد کرد که او را با کسی آشنا کند که بتواند از نظر فکری همدم او باشد . و از طریق این کشیش بود که میل به یکی از میهمانی های هاریت نیلور دعوت شد . کارلایل در این باره چنین نوشت است : " میل که تا آن زمان به چهره ی هیچ مخلوق ماده ای ، حتی گاو ماده ، چشم ندوخته بود ، ناگهان چشمانی سیاه را در مقابل خود یافت که در تلالوی خیره کننده شان معانیی بیان ناپذیر موج میزد ؛ و او داشت برای این زن درباره مسائل پیچیده داد سخن می داد " دیری نپایید که این زن و مرد جوان به تبادل نامه و کتاب پرداختند و دیدار های غیر رسمیشان افزایش یافت .
آنها به نظر دیگران درباره ی خود کاملا بی اعتنا بودند و حتی روزهای تعطیل را با یکدیگر می گذراندند. اما تقریبا به یقین می توان گفت که هاریت در اطمینان دادن به همسر خود که رابطه ی او و میل صرفا فکری است ، صداقت کامل داشته است ؛ و این ادعا ب احتمال بسیار تا بیست سال بعد که همسر هاریت درگذشت و آن ها با هم ازدواج کردند ، همچنان قرین صداقت بود . میل پیش از ازدواج سندی تنظیم کرد و همه ی حقوقی که به موجب قانون نسبت به همسر خود پیدا می کرد چشم پوشید .
میل صرفا به خاطر هاریت ، قبل و بعد از ازدواج با او ، رابطه ی خود را با غالب دوستان نزدیک ، و حتی خانواده اش قطع کرد. چنین می نماید که هاریت در قلب میل از همان احترامی بر خوردار بود که میل برای پدرش قائل بود ، احترامی که در عمق وجودش جک شده بود .میل گفته است که در هاریت محاسنی جمع شده بود که همه ی افراد دیگری که او را می شناخت ، اگر هر کدام یکی از ان ها را می داشت خوشبخت به شمار می آمد ؛ دقت تحلیلی ، فصاحت و بلاغت ، بیزاری از خرافات ، سخاوتمندی بی حد و مرز ، شعور ، شوخ طبعی ، احساس و عاطفه ، جذابیت و زیبایی بکجا در او جمع آمده بود . میل هاریت را نه تنها الهام دهنده ، بلکه در برخی موارد خالق بهترین اندیشه هایی می داند که در اثار او آمده است . برخی از شارحان آرای میل اعتقاد دارند که او در ستایش از نبوغ و تاثیر هاریت را اغراق پیموده است ؛ اما برخی دیگر ، از جمله مایکل پک ، برجسته ترین زندگینامه نویس او ، اعتقاد دارد که میل دین خود را به هاریت دست کم هم گرفته است . هاریت در کتاب نظام منطق ، که میل اندکی بعد از آشنایی با او نگارش ان را آغاز کرد ، چندان سهمی ندارد و شاید فقط شوق نوشتن را در میل دامن زده است ؛ اما چنین می نماید که از آن پس هاریت در نوشته های میل سهمی بزرگ یافته است ، زیرا آن دو همواره با هم بحث می کردند و طرح ریزی و بازبینی مطالب را با کمک هم به انجام می رساندند . تفاوت هایی که در چاپ اول و دوم اصول اقتصاد سیاسی به چشم می خورد ظاهرا همگی بر عهده ی هاریت است . و خود میل درباره ی کتاب در آزادی ،
که سومین کتاب مهم اوست ، چنین گفته است : " این کتاب بیش از هر اثر دیگری که نام من را بر خود دارد به معنای صریح و دقیق کلمه محصول مشترک ماست " و " احتمالا بیش از دیگر نوشته های من ماندگار خواهد بود ... زیرا تلفیق ذهن من و او این کتاب را به متنی فلسفی درباره ی حقیقتی واحد تبدیل کرده است."
هاریت در سال 1865 در اثر بیماری سل درگذشت ، و میل تسلیم خرافات شد و برای او مقبره ای بسیار گران قیمت از سنگ مرمر ساخت و بر آن جمله هایی مبالغه آمیز در ستایش او نگاشت . میل در اوینیون کلبه ای خرید تا بتواند هر روز بر آرامگاه هاریت حاضر شود .؛ و سرانجام در کنار او به خاک سپرده شد .
پس از مرگ هاریت ، میل به نوشتن ادامه داد و آثاری در سیاست و اخلاق و حقوق زنان پدید آورد، که مهمترین آنها عبارتست از : رساله هایی درباره ی اصلاح نظام پارلمانی ، بررسی فلسفه ی ویلیام همیلتون ، سودگرایی ( که در آن نگرش صرفا کمی بنتام به لذت نفی می شود و به جای آن نگرشی کیفی اختیار می شود)، و آثاری در دفاع کمپانی هند شرقی به کار مشغول بود ونشریه ی لندن ریویو را ( که بزودی با نشریه ی پدر او ، به نام وست مینستر ریویو ادغام شد ) بنیادگذاشت و به مدت پنج سال سر دبیری آن را بر عهده داشت . در سال 1865 او با اکراه پذیرفت که نامزد نمایندگی پارلمانی شود ؛ و یکی از حامیان اظهار داشت که با طرح ها و نظراتی که او دارد حتی خداوند نیز نمی تواند به او کمک کند ! در یکی از گردهمایی های انتخاباتی هنگامی که او در مقابل حضار ، که بخش اعظمشان را کارگردان تشکیل می دادند ، اعلام داشت که از حق رای زنان حماین می کند . صدای خنده ی جمعیت بلند شد اما وقتی حضار صداقت و حرارت او را دیدند بتدریج آرام شدند . سپس یکی از مخالفان او پلاکاردی را به جمعیت نشان داد که بر روی آن از رساله ی تاملاتی درباره ی اصلاح پارلمانی چنین نقل شده بود : " نجیب زادگان انگلستان دروغ نمی گویند ، اما کارگران انگلستان عموما دورغ می گویند – هر چند که بر خلاف کارگران برخی کشورهای دیگر از این کار خود شرمنده اند . " آیا واقعا او چنین جمله ای در کناب خود آورده بود ؟ میل بدون ذره ای تردید و بی درنگ پاسخ داد : " بله " و جمعیت به خاطر صداقت و صراخت او به شدت تشویقش کرد . او با اختلاف صدها رای بر رقیب محافظه کار خود پیروز شد وبه عضویت پارلمان درآمد و سه سال تمام سر سختانه از آرمان هایی دفاع کرد که " هیچ کس دیگر نمی توانست از عهده ی دفاع از آنها برآید ، چون یا بسیار مترقیانه بودند و یا بسیار ناخوشایند . " او با حکم اعدام بشدت مخالفت می ورزید ؛ و معتقد بود که حاکم جامائیکا باید به خاطر رفتار وحشیانه اش در مقابل شورشیان سیاهپوست تحت تعقیب قرار گیرد . افزون بر این ، او از اصلاحات ارضی در ایرلند ، و حقوق مدنی فواحش ، و حق رای زنان و بخش اعظم طبقه ی کارگر حمایت می کرد . در هنگام عضویت او در پارلمان ، در سال 1867 دومین " قانون اصلاح انتخابات " به تصویب رسید و به 58 در صد از مردانی که در هر حوزه ی انتخابیه می زیستند حق رای داده شد . و به این ترتیب تعداد رای دهندگان به دو میلیون افزایش یافت . گذشته از همه ی این ها ، در نتیجه ی تلاش های میل بود که حق رای زنان به مسئله ای جدی تبدیل شد . او در سن شصت سالگی در گذشت ؛ و آخرین کلماتی که بر زبان آورد چنین بود : " تو می دانی که من کارم را انجام داده ام . " میل خود را فردی نشان می داد که بدون اعتقاد به مذهب پرورش یافته است و می کوشید نمونه ی جالب توجهی از چنین افرادی باشد . او براستی نمونه ای تحسین بر انگیز از تقدس غیر مذهبی را به نمایش می گذاشت .
اینک به معرفی اثری می پردازیم که جان استوارت میل در دفاع از حقوق زنان نگاشته است .
انقیاد زنان (1869 )
به اعتقاد میل ، دور از انتظار نیست که شخصی مانند آگوست کنت که به برتری مردان بر زنان اعتقاد داشت به استبداد و خودکامگی گرایش یابد ؛ و آگوست کنت کسی است که زمانی میل او را به دیده ی تحسین می نگریست لیکن میل ، بر خلاف آگوست کنت ، از روزگار جوانی و حتی پیش از آشنایی با هاریت تیلور ، از حامیان پر شور حقوق زنان بود . هنگامی که او هیجده سال بیشتر نداشت ، نخستین نوشته ی فمینیستی خود را در نشریه ی وست مینستر ریویو به چاپ رساند و به تبعیض میان زن و مرد سخت حمله کرد . اما بعد آشنایی با هاریت بود که میل مسئله زنان را اولویت قرار داد و آن را مهمترین مسئله ای دانست که در عرصه ی امور عملی مطرح است او و نا دختری اش " انجمن ملی حق رای " را بنیان گذاشتند ، و خود او در 1866 از پارلمان در خواست کرد که به زنان حق رای داده شود ؛ و در یک نطق مشهور پارلمانی پیشنهاد کرد تا در قانونی که دیزریلی (دیسرائلی ) در سال 1867 به مجلس برده بود ، به جای کلمه ی "مرد " از کلمه ی "شخص " استفاده شود . او در بحث های پارلمانی خود از استدلال هایی سود می جست که در انقیاد زنان آورده بود ، زیرا میل هر چند این رساله را یک سال پس از ترک پارلمان منتشر ساخت ، اما آن را چهار سال پیش از ورود به پارلمان نگاشته بود .
میل اعتقاد داشت که اکنون تبعیض میان زن ومرد " به یکی از بزرگترین موانع پیشرفت بشر تبدیل شده است"
تلاش برای تغییر این وضعیت با مقاومتی بسیار سخت روبه رو می شود ، زیرا تعنقاد به فرودستی زنان نه بر عقل و خرد ، که بر عواطف و احساسات متکی است ؛ و از همین رو ، اگر با استدلال منطقی به نفی آن بپردازیم باز هم اعتبار آن در نزد پیروانش کاستی نمی گیرد ، زیرا انان گمتن می کنند که (( عواطفشان بر بنیادی استوار شده که از بحث و استدلال بر کنار است )) ، و در چنین وضعیتی احساسات به سهولت خلاهایی را که در منطق وجود دارد پر می کند . میل در مقابل استدلال متکی بر فهم همگانی می ایستد و می گوید نظام کنونی که مبتنی بر فرودست بودن زنان است ، صرفا بر نظریه ای بنیاد گرفته که درستی آن به اثبات نرسیده است ، زیرا هیچ گاه نمومنه های دیگری از سازمان بندی اجتماعی عملا در عرصه ی اجتماع حاکم نبوده است تا از رهگذر مقایسه دریابیم که کدام یک به خیر و صلاح مردم نزدیک تر است . اما همین نظریه نیز محصول تفکر و تامل و فرضیه پردازی نیست ، بلکه صرفا نمونه ایست که به وضوح نشان می دهدد چگونه قوانین وضیعت موجود را تقدس می بخشند . در روزگار کهن ، ضعف جسمانی زنان آنها را در اسارت مردان قرار می داد ؛ و مردان این نوع اسارت را وجهه ای قانونی بخشیده بودند . اما اکنون ، در حالی که بردگی مردان الغا گردیده ، بردگی زنان که در همه جا رواج دارد ، برنیفتاده ، بلکه فقط تعدیل شده است ؛ و در رابطه ی میان مردان و زنان هنوز همان قانون حقانیت قوی تر جاری است زن در کلیسا عهد می کند که در همه چیز مطیع شوهرش باشد ، الا در تخطی از قانون .
اموال زن صرفا از آن شوهر است ، و شوهر از نظر قانون حتی می تواند به زن تجاوز کند . این واقعیت که غالب مردان از چینین قوانینی بهره نمی گیرند ، از عیوب این قوانین نمی کاهد . افرادی که از نهادهای ارتجاعی ، مانند برده داری و حکومت استبدادی ، دفاع می کنند همواره از ما انتظار دارند که " چنین نهادهایی را در بهترین حالت در نظر آوریم و آن گاه در باره شان قضاوت کنیم ؛ و تصویری که از این نهادها ترسیم می شود لطف و محبت از جانب فرادست ، و سپاسگذاری و تسلیم از جانب فرودست را نشان می دهد ؛ به بیان دیگر ، در یک سو صاحب قدرت خردمندی است که با تمام وجود می کوشد امور را در جهت منافع همه ی زیر دستان سامان دهد ، و در سوی دیگر زیر دستانی قرار دارند که با لبخند او را سپاس می گویند ... چه کسی تردید دارد که زندگی تحت حاکمیت مردی عادل و نیکخواه ممکن است موجب سعادت و نیکی و محبت بسیار گردد ؟ اما قوانین باید چنان تنظیم شوند که انسان ها ی بد را از خطا باز بدارند . "
استدلال دیگری که در نظر میل به همان اندازه ی استدلال قبل ریاکارانه می نماید ، این است که زنان با کمال میل به تسلط مردان بر خود رضایت می دهند ، و موقعیت زنان با موقعیت دیگر طبقات فرودست متفاوت است زیرا زن از رهگذر عشق و محبت ، و نیز در غالب موارد از رهگذر فرزندان ، با فرمانروای خود پیوند می یابد . به اعتقاد میل ، کشش جنسی میان زن و مرد ، و ضعف جسمانی زن و تمایل مرد به اینکه زن را نه برای زور ، بلکه با میل و اراده ی خود او ، به اسارت در می آورد ، موجب شده است که زنان همواره در فضایی آمیخته با تطمیع و تهدید به سر ببرند ؛ و در همان حال ، اخلاقیات و سنت های حاکم بر جامعه همواره نرمخویی و مطیع بودن زن را ترویج می کنند ، خصلت هایی که به جزئی جدایی ناپذیر از جذابیت جنسی زن تبدیل شده اند . اگر به زنان از کودکی نمی آموختند که تمایل خود را به مسائل غیر زنانه ، هم چون تحصیلات و فرصت های شغلی و حق رای سر کوب کنند ، بی تردید شمار زنانی که خواستار چنین امتیاز هایی بود بسیار بیشتر بود .
میل می پرسد چرا باید نیمی از نزاد بشر به صرف زن بودن ، که دست تقدیر آن را رقم می زند ، از امکانات اموزشی و حرفه ایی که در اختیار مردان قرار دارد محروم بمانند ؟ دختر یا پسر بودن نباید در زندگی افراد نقشی تعیین کننده داشته باشد ، چنانکه سیاه یا سفید ، و عامی یا نجیب زاده بودن نیز . به اعتقاد میل ، اگر مردان واقعا برای برخی مشاغل مناسب تر از زنان هستند ، دیگر چه لزومی دارد که برای دور نگه داشتن زنان از چنین مشاغلی این همه قانون به تصویب برسد و به جامعه تلقین شود که زنان از انجام فلان کار قاصرند . اگر زنان بنا به طبیعت خود از عهده ی برخی کار ها بر نمی آیند ، دیگر نیازی نیست که ان ها را از انجام ان کار ها باز بداریم . آزادی و رقابت مشخص خواهد کرد که از عهده ی چه کسی چه کاری بر می آید .
میل نشان می دهد که ادعای برخی کسان که می گویند زنان جنسی برترند و باید از صحنه ی جدال و رقابت به دور باشند ، ادعای لغو و ظاهر فریب است . او می گوید کسانی که ادعا می کنند که زنان برتر از مردان اند که بکلی با برخورد با زنان به عنوان افرادی شایسته مخالف اند . اگر چنین افرادی به آنچه می گویند از صمیم قلب اعتقاد دارند چگونه می پذیرند که اطاعت بهتر از بد تر کاملا طبیعی و مبتنی بر مصلحت است ؟ میل پاسخ به کسانی که ادعا می کنند . زنان " طبیعتا " پست تر از مردان اند و " طبیعتا " برای رسیدگی به امور منزل مناسب اند ، با شود و حرارت بسیار می گویند که ما به هیچ وجه نمی دانیم زنان " طبیعتا " چگونه هستند . " آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند ، چیزی یکسره تصنعی است ، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است " زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان ، چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است ، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی انان چگونه است ؛ چنانکه " اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف " قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم . اگر زنان از همان آزادی ها و آموزش هایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند ، آن گاه تقریبا همه ی تفاوت ها ی ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت . و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود ، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد ؛ و تنها ازدواج میان انسان ها ی برابر و بر خوردار از شخصیت هایی مشابه است که به سعادت واقعی منجر می شود . میل مصرانه می گوید که محروم کردن زنان از " آزادی " که به همه ی انسان ها
" کرامت " و " دلگرمی " می بخشد ، از یک سو توان زنان را برای دست یافتن به سعادت و رضایت خاطر می کاهد ، و از سوی دیگر نیمی از استعداد هایی را که در دسترس کل بشریت قرار دارند از رشد و شکوفایی باز می دارد .
البته نمی توانیم بگوییم که رساله ی انقیاد زنان از هر لغزشی بر کنار است و در آن تناقض به چشم نمی خورد .
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .