چم شده مننننننننننننننننننننننننننننننن
سلام دوستان وصله پینه ای![]()
تو مغزم باز داره فکرا می ووله !! کاش می شد بزرگ نمی شدیم !! کاش می شد اگر دوست میداریم خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم و خودمون تو انتخاب رنگ های زندگیمون نقش داشته باشیم دیگه استرس قبول کردن مسئولیت تصمیمامون با خودمون نبود ... ( می دونم چرت می گم
)
آخه باور کنید ، وقتی داری همه رنگ ها و راه ها و حتی مسیر رو خودت تنهای تنها انتخاب میکنی خیلی فشار فکری بهت وارد میشه !! ![]()
نمیدونم برای شما هم این سن و سال این طور بوده یا نه ؟؟؟
دائم دارم بررسی می کنم چه کار دارم می کنم؟ چی کار باید بکنم؟ و چطور باید بهترین و درست ترین کار رو انجام بدم ؟؟
شاید کاری که باید نکردم ! ولی سعی کردم هر کاری پیش می گیرم خوب انجام بدم به بهترین نحو ، حرف های اطرافیان نشون میده که تونستم . . .
ولی من چرا آروم نمیشم ؟؟؟؟![]()
نمی دونم باز من چم شده ؟؟؟![]()
چی می خوامممممممممممممممممممممممممممممم، نمی دونم ؟؟![]()
جمعه تنها ، آره تنها با تنهایی های خودم رفتم " کن " ، ولی همش از صبح یک چیزی که حس می کردم تو وجودم هست " گم شدگی و گم کردگی و . . . " بود !!![]()
![]()
یه چیزی کمه ، یه چیزی گم شده نمی دونم چیه ؟؟
توتستان و درختان بزرگ و کهنسال محل آسمان آبی و ابرهای پر باران و کوه های زیبا هم نتونست من آروم کنه و دلم و راضی کنه !!!
تنهایی هام بزرگ شدن و باید خودم بیشتر آماده کنم .![]()
خیلی سخته که خودت بزرگ باشی و تصمیماتت و بگیری و ۱۰ سال و ۲۰ سال دیگه به مسیری که رفتی افتخار کنی و اندر خم یک کوچه نباشی !!!
این روز ها زندگیم رفته رو دور تند ( تندی که نمیدونم ، ولی فکر میکنم همیشه ازش فرار کنم ) !!
نمی دونم چرا هی تند تند آدمای مهربون زندگیم که هر کدوم تو زندگیم نقشی و داشتن و رنگ خودشون رو دارند تند تند تقاضای همراهی زندگی پینه دوز آن هم به یک رنگ رو می کنند و من که همیشه ترس عجیبی از این موضوع داشتم دیگه داره از خودم بدم میاد که . . .
خیلی سخته وقتی تو میبینی که یه دوستی داره میگه از بودن با تو حس دیگه ای داره و می خواد این بار در قالب جدیدی با تو باشه و احساس جدیدی رو با تو داشته باشه و می خواد که رنگ آینده اش رو با تو تجربه کنه و خیلی منطقی میگه اگر این احساس و به تو نمی گفته در واقع به تو ظلم می کرده !!
و تو با تمام احترامی که برای احساس و صداقت آن قائلی و با تمام دنیای انسانیت آن باید در ظاهر نادیدش بگیری و از احساس آن بگذری . . .
کاش می شد یک جوری مطمئنش کنم که من فعلا معلقم و تازه می خوام فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.
کاش می شد خودم هم مطمئن می شدم ( برای آرامش خیالم ) که آن درک کرده که من وقتی میگم من پینه دوز ،حتی متعلق به خودش نیست ، واقعا متعلق به خودش نیست و لحظه لحظه هاش با هم فرق دارن . هنوز از خودش مطمئن نیست .
به آن بفهمونن نه اینکه خودم رو در نظر بگیرم بلکه اول دارم آن و احساسش و بعد خودم و احساساتم و ... در کفه ی ترازو می ذارم و می بینم من لایق عشق آن نیستم !!!
و بگم چقدر از آن جمله ای که گفتی خوشحالم .
از اینکه من و نقاش، نقش های زیبای بخشی از شیرینی های زندگیت دونستی.
از اینکه تنها با وجود حضور این من کوچک ، آن احساسات رو تجربه کردی و گفتی :"بی اینکه بین ما ارتباط خاص احساسی برقرار باشه من همه ی انچه که از یک عشق باید هدیه میگرفتم و از تو ( این من کوچک) هدیه گرفتی" واقعا ان لحظه برام شیرین بود ( و تو چه بزرگوارانه گفتی در صورت منفی بودن جواب از همه ی احساسات و رنگ هایی که از وجود من به زندگیت رنگ داده ممنونی و . . . )
راستش . . .
سرخی چشمات . . . دیدن بی قراریت . . . اشک هات که سعی کردی دیده نشه . . . دلم را سوزوند و از پینه دوز بدم آمد !!
آخ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کاش من عاقل بشم
.
کاش . . .
امیدوارم انقدر نقش ها و رنگ های جدید و زیبایی رو در زندگی داشته باشی که این بی مهری آخر من رو فراموش کنی .
امیدوارم بتونم یک دوست خوب و صمیمی برات بمونم مثل همیشه !!
امیدوارم وجودم باعث آزارت نشه . . .
برات بهترین ها رو آرزو دارم که لیاقتت بهترین هاست .![]()
![]()
![]()
![]()
پینه دوز گندش رو در آورده . . .
این اولین باری نبود که . . .
کاش می شد لااقل آخرین بارش باشه !! که بیشتر از این احساس دل شکوندن نداشته باشه !!
خدایا حالا چرا انقدر تند تند داری امتحان فشرده میگیری آخه ؟؟؟؟!!!
امروز رفته بودیم با عاطی و مریم دانشگاه قرار هام و کنسلیدم چون واقعا دیگه نمیتونستم دوری از خیلی مسائل رو تحمل کنم !!
نمیدونید با چه شوقی دیشب وسائلی و لباسی رو که می خواستم بپوشم و اماده می کردم !!
نمی دونم شاید نخوندن ارشد کار احمقانه ای هست !؟ ولی نمیدونم چرا این دلم آروم نداره می خواد یک کاری بکنه، کار میکنه، باز اروم نداره ، می خواد بره ، نمی دونه کجا ،نمی دونههههههههههههههه؟؟
انگار روحش توی بدنش آروم نیست یک چیزیشه اصلا ؟؟
امروز همه داشتن می گفتن ارشد شرکت کردین دیگه ؟؟ و ما سه تا ...!
همه فکر میکنن نخونده قبولیم و میگن طوری نیست که شما قبولید خوشبحالتون ؟؟
امروز استادام همه داشتن از ارشد می پرسیدن و . . . و البته کلی تشویق برای کار های اکتشافی فعلی /!!
دوباره فرصتی که تو کلاس به لطف استاد عزیزم داده شد تا من باز طبق معمول بالای ممبر برم و . . .
و چقدر برق چشمان استاد و لبخند شیرینش و وقتی حس کردم از این همه تجربیات ما به وجد امده شیرین و غرور بر انگیز بود وقتی که همه ی استاد ها می گفتن بچه ها دیگه خیلی ضعیفن و با رفتن شما ها دیگه کسی نیست چقدر تاسف خوردم و چقدر دلم برای این همه اطلاعات و دلسوزی ان ها سوخت .
خدایا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کاش توانایی خوندن داشتم ؟
کاش لااقل زورم و منطق خود عاطی و مریم به این سو که درسشون رو بخونن هدایت می شد !
من چم شده چرا این همه سال آروم نمیشم ؟؟
چرا هر کاری می کنم بازم دلم اروم نی ؟؟
تازه بعد از یک مدت میگیره و دیگه باز نمیشههههههههههههههههه تا یک نصب جدید !!
راستی شما هم این طوری بودید ؟![]()
احساس می کنم داره زمان به سرعت نور می گذره و من عقب می مونم ؟![]()
اصلا حس یک عقب موندگی خاصی رو دارم هر چند که نسبت به همه ی دور بری هام صد قدم هم جلو باشم .
خیلی قاتی پاتی ام و باز اینجا خلوت کردم و باز باید سیلی محکمی بزنم تا سرخیش باعث بشه . . .
من می کوبم بر گونه ام سیلییییییییییییییی محکمی تا آرامش وجود خود اگر نیستم برای اطرافیان باشم !
فکر می کنم . . .
شبتان سر شار از آرامش روح و دل و جان ![]()
من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .