من متاسفانه یک زنم !!!!!

 

سلام دوستان وصله پینه ای

امروز روزی بود که زن بودن خودم و بد جورررررررررررررررررررر حس کردم و بیشتر جاهاااا

شاید بهتر باشه بگم زنانه بودن ساخته شده برای این انسان رو به خوبی حس کردم !!!

راستش امروز صبح کلاس کاربرد کامپیوتر داشتیم( حالا این کلاس شامل چه مهارت هایی میشه بماند ) استاد ما از آنجایی که به نظر من خیلی خاص هست خیلی اصرار عجیبی داره که تایپ انگلیسی ما مثل تایپ فارسی چشم بسته بشه بنابراین اول کلاس یک ربع تمرین تایپ داریم . و از آنجایی که zoomخاصی رو این دانشجویه پیر دانشگاهش داره بالای سر ما همین طور با لبخند شیطنتت آمیز می ایسته و ... خلاصه اینکه وقتی داشتم می تایپیدم با اینکه دیگه خوب می تایپم دستم با دگمه های دیگه هم برخورد می کرد و کار خراب میشد ( علت برخورد و خراب شدن بلند بودن ناخن های پینه دوز بود البته نه زیاد هاااا ) ولی برای اینکه کسی تازه داره تایپ چشم بسته انگلیسی را تمرین میکنه خوب مشکل زا میشه . استاد بلند تو کلاس برگشت گفت با خنده که اگه دو هفته بی ناخنی رو تحمل کنی مشکلت رفع میشه !! ( اینجا بود که اصلا داشتم با خودم فکر میکردم که من از تنها چیز زنونه همین ناخن بلند داشتن و دوست دارم خوب ، ولی بعد داشتم فکر میکردم چقدر شغل هایی یا کارهایی هست که زنان توانایی انجام دادن آن ها رو دارن ولی به خاطر اینکه به زیباییشون صدمه میزنه یا خودشون یا دیگران این کار ها رو ...)

بعد از کلاس داشتیم از دانشگاه می آمدم بیرون که دم خروجی ساختمان دفتر فرهنگ دانشگاه میز چیده بود و محصولات فرهنگی !!!!!! چیدمان می کردند .

شامل : آهنگ های نوحه ( در انواع و اقسام )  

کتاب های خاطرات شهیدان و زندگی نامه هاشون

یک سری کتاب های شاعرانی چون : حافظ ، سعدی ، مولوی ، فردوسی و البته فروغ فرخزاد !!!!

و کتاب های دیگه طالع بینی (اتفاقا مرغ شاخدارم انجا بود و ...) کتاب آشپزی ( در انواع مختلف )

و اماااااااااااا

کتاب های چگونه زیبا بمانیم ، راز ماندگاری زیبایی زنان ، گیاه درمانی ( رژیمی آن هم به نوعی اشاره به بانوان گرامی ، زنان موفق ، زنان امروز کمی بهتر از دیروز و ....

بله این ها خیلی جالب بود !!! شاید بگید چرا ؟ باید در جواب بگم کتاب راز ماندگاری عملا داشت طرز آرایش چهره رو به خانم ها یاد می داد و با عکس ها و طراحی درون که چه رنگی با چه رنگی برای پشت پلک خانمی با موی بولند خوبه و یا ... و این ها همه با تصاویر ( توجه کنید دفتر فرهنگ اینا رو ترتیب دادن!!!)

و من واقعا آن لحظه با دیدن این کتاب ها نفهمیدم پس دم در دانشگاه چرا 24 ساعت به بچه ها تذکر میدند این ها که خودشون همین آرایش و دارند تشویق می کنند . اهان ، خوب اگر ارایش برای بخش خصوصی هست کتاب زن در تاریخ اسلام مطهری رو هم می ذاشتند دیگه !!! اگر قرار به زیبایی و زیبا ماندن و ایناست که زنان دارند وظیفه هاشون و خوب انجام می دهدن  پس چرا ؟؟؟؟؟

و من همین طور نق نق کنان بودم و داشتم می گفتم خوبه دیگه زنان هی زیبا باشن و زیبا بمونن و زیبا تر بشن مردان هم عین هیولاااااااااااااا شدن جهنم ما باید تحمل کینم دیگه ؟؟!!! آخه مگه مرد نمیتونه زیبا باشه ؟؟؟!!! چرا همیشه من باید فکر چی پوشیدن و داشته باشم ؟ حتی وقتی که آشفته ی فکری ذهنی روحی هستم باید مثل همیشه یادم باشه که باید اتو کشیده و شیک و با ظاهری اراسته باشم چون من یک زنم !!! ولی آقایون این همه دغدغه برای امدن بیرون رو ندارن جز یک قشر خاص !!؟؟

دوباره که چشم چرخوندم دیدم کتابی در مورد زنان موفق هست گفتم ببینم چی نوشته ؟؟!!!

دیدم داره از اول تا اخر میگه زنان سازشکار و انعطاف پذیر و صبور اینا کلا زنانی موفق هستند !!!!!!!!!!!!

و این یعنی در یک کلام  ( خطاب به مردان ): آنچه شما خواسته اید !!!!!

دیگه من و میگی با اعتماد به نفس کامل وارد دفتر فرهنگ شدم و نسبت به وضع کتاب ها شکایت کردم البته نه با خشانت به حالت پیشنهاد . و جواب آن خانم این بود ، اتفاقا کتاب ها که بعد نبود در مورد زیبایی و اینا هم بود ( انگار چون من موهام بیرونه و مانتوم حالا یکم از نظر ان ها تنگه و کفش تابستونی پامه ....)

منم گفتم مشکل همینه ( اشپزی  ، زیباییی ، لاغری ، شوهر داری ....) و ان خانم گفت دخترم اول ما که قرار نی کتاب های تخصصی بیاریم و منم گفتم خوب قرار نی کتاب هایی هم که میارید انقدر سطح پایین و بدون معیار های ذائقه ای دانشجو باشه و زن امروزی دیگه ...  و خانم برگشت گفت با خنده دخترم این که من و شما دکترامون و آخرین مدارج علمی رو هم بگیرم آخرش باید آشپزی کنیم و بچه داری و شوهرداری ( این یه کار مشترک هست که همه باید بلد باشند )!!!!!!! من دیگه چی می گفتم ؟؟ آخرم گفت می تونی کتاب هایی که فکر میکنی خوبه رو بگی بیارن یا بری با حاج آقا بحرفی .

منم فردا شاید ...

نظرتون با کتاب آرایش مد و بهره کشی از زنان چیه ؟ ( اینو میگن سو ء استفاده از نفهمی !! ولی نمیدونم دیدن این کتاب رو میز دفتر فرهنگ دید بدی به بقیه نمیده نسبت به کتاب ، یعنی بگن اینا با اهداف خودشون دارن این کتاب و می فروشن ؟ حالا یه فکری هم شما بکنید . تنها چند کتاب ارزشمند آنجا بود ، از جمله فروغ و مجموعه اثار سیمین دانشور .

بعد از دانشگاه با مامان اینا رفتیم مفتح که لباس مجلسی ببینیم ( از این کارا که رو روانه ) واقعا فاجعه بود از انجایی که من همیشه لباس های عروسکی میپوشم هیچ وقتم از این لباس های .... خوشم نمیاد برام عذاب آور بود دیدن و پرو آن هاااااااااااا . اقایون یه کت شلوار می پوشن و راحتن !! ما چی ؟ در انواع و اقسام که اخرش همه این اشتراک و دارن که خیلی باز هستند و بر اساس اندام زنانه تنظیم شده یک جور پیکر سازی !! چی بگم به خاطر عروسی پسر خالم مجبور بودم که به قول مادرم تنوع بدم و ...  از زن بودن متنفرررررررررررررررررررر شدم . آخر سر بر خلاف تمام آن لباس های از بالا  پایین قیچی شده یه مدل لباس رومی انتخاب کردم ( فیلم هلن در تروا یادتونه ، همون شکلیا ) شیری و طلایی خیلی با حاله و اینکه هر کی میدید فکر می کرد من عروسم یا نامزدیه یا تازه عروسم می خوام برم عروسی آخه برای این جاها می خریدنش مامانم هم از این ناراحت بود می گفت آخه این برای تو نیست دخترونه نیست ( خنده داره چون جاییش باز نبود بالا تنه عین یه تاپ ساده تا پایین حریر های روی هم و ساده بود و رنگی نبود و خیلی  شکیل دخترونه نبود ) جالب این بود هرچی باز تر دخترونه تر می شد !!! استدلال هایی می کردندا ، مامان گفت این سنت رو زیاد میکنه  ، بعد خانمه که روی مبل بیرون اتاق  پرو منتظر دخترش بود گفت خیلی قشنگه بذار دخترم بیاد از پرو بیرون آنم ببینه نظرشو اگر دوست داشتی بپرس ، از آنجایی که صداها رو دختر خانم خانمه شنیده بود گفت خیلی عالیه ولی  اینو چند سال دیگه بپوش ، گفتم چرا ؟ گفت برای سنت ، گفتم : مگه الان چند ساله به نظر میام ، گفت 22 و 23 گفتم خوب  من همینه سنم ( هی هی هی )  من نمیدونم چرا اصرار دارن سن آدم کمتر از خودش باشه یا چیزی که راحتم و نباید بپوشم به خاطر نگاه دیگران چون آن ها همه رو یکسان باید ببینن ، چون ....

همش چونه میزنن برای رعایت قوانینی که خودشون ساختن !! خلاصه ما پا در یک کفش کردیم و گفتیم چون تک هست و هیچ دختری ریسک نمیکنه و این حرفا می خریم این را ( حالا این وسط خانمه هم داشت می گفت عروس دیروز امده برای پاتختی همین مدل و گرفته ، امروز میاد می بره آنم 19 سالشه !! مامان منم حرس ) خلاصه اینکه من برام جالبه عروس 19 ساله چون شوهر داره آن و می پوشه و من 22 ساله نباید بپوشم

 ( امدم پس فردا مردم لااقل یک بار لباس سفید بلند پوشیده باشم )

راستی ۲۰:۳۰ رو دیدید ؟ واقعا پستن !!!! اول میان سخنرانی  کروبی رو در دانشگاه آزاد نشون میدن بعد نشون میدن طرفداران موسوی دارن آنجا اعلام حمایت از موسوی میکنن و کروبی داره آن ها رو آروم میکنه و به حق باید گفت کار آن ها از بهم زدن جلسه غلط هست و وقتی دوربین های تلویزیونی هست احمقانه  ُ و کروبی هم داره میگه این کار ها غلطه و خوبه طرفداران من جلسه ی اقای موسوی رو به هم بزنن و تمام این کار ها به سود احمد هست . ( صراحتش جالبه ) وبالافاصله بعد از این خبر احمدی نژاد و کاندیدای احتمالی دور بعد به عنوان کاندیدای بی سر و صدا !!!! معرفی میکنه و بیان میکنه مجمع مدرسین از آن حمایت کردند !!

چی بگم ظاهرا ...........................

خوب فعلا تا اطلاع ثانوی شب خوش

عاشقی و نامه ای برای تو

 

سلام دوستان وصله پینه ای

بالاخره آپیدم  وقتی یه سوسک سیاه پای کامی بشینه همینه دیگه !!! سر خود برای خودش برنامه نصب میکنه هی همه چی رو بررسی میکنی معلوم نی کامی چش شده آن  مهمان وقت آخر سر می بینی ... خوب فعلا مشکل رفع شده .

امروز سر کلاس یه مهمان   آمده بود ، یه کاکل پسر  که من و ..... و هی از ما تقاضا داشت بریم پیشش بشینیم  البته ۷ ساله بودا   حالا تو کلاس چه ها کرد بماند  

آخر کلاس استاد یک شعر که براتون می خوام بنویسم و می خواست بخونه با لبخند برگشت گفت خانم پینه دوز به عشق درون این شعر توجه کن ( این استاد همان استاد محبوب ما بید هاااااا ، ان روز هم تدریس کلاس در حوزه ی عشق و این حرفا بود ) )خلاصه ما هم لبخندی تحویل دادیم و تمام حواسمان را جمعیدیم و ... تو همین وسط مسطا این بچه که روی سکو پیش استاد بود برگشت با صدای بلند و خیلی کودکانه و صادقانه و بامزه  گفت :

عاشقییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟

خوب دیگه کلاس  و بچه ها رفتن رو هوا  ولی نه که بد زمانی گفت ، یعنی با آن مقدمات اولیه استاد اشاره به من و من که  خیلی ... و  این حرفا ... اول من یکم شوکه خندیدم و کلی تو کلاس خجالت کشیدم و  بعد استادم دیگه بنده خدا سرخ شد از خنده و ...

خلاصه تا اخر این بچه هی به من می گفت عاشق شدی ؟ آخرم اسمم و دیگه نمی گفت هی می گفت عاشقکلا من اصلا بچه دوست نمی دارم ولی عاشق بچه های  تخصم (تخس )

حالا اینم از شعر دوست داشتنی ( البته من  قبلا ها اینو ... :

نامه ای برای تو

با سلامی گرم

با درودی پاک ،می آغازم این پیغام

روزگارت بی که با من بگذرد خوش باد

ای طلایی رنگ

ای ترا چشمان من دلتنگ

راستی من از کدامین راز با تو پرده گیرم

من که چونان کودکی دلباخته بازیچه اش را

بی تو غمگینم

تو بدانی

تو بدانی آسمان دیدگانم را نه ابری جز به رویای تو آکنده چه خواهی کرد :

قلبت آیا مهر با من هیچ خواهد داشت ؟

چشمت آیا مهر با من هیچ خواهد گفت ؟

کاش با من مهربان بودی

ای طلایی رنگ

ای تو را چشمان من دلتنگ

 زندگی را با ترنم های رنگین نگاهت بسته می بینم

با من آن رامشگران را آشتی فرمای

تک درختی دور و تنها مانده ام ای باد کولی پای  

با من از گلگشت زرین بهاران مژدگانی ده

من تو را بانوی قصر پُر شکوه عشق خواهم کرد

ای طلایی رنگ

 ای ترا چشمان من دلتنگ

عشق ما چون هیمه ای افسرده ، اما گرم

بانیفسُرده فروغی زیر خاکستر

انتظار کنده های خشکتر را می کشد بی تاب

یک نفس ای باد کولی پای

دامن پرچین و مهر افزای خود بگشای

تا که آن را زبار شعله های عشق گردانیم

من سطبر شانه هایم را به خرمن های آتش وام خواهم داد

ای طلایی رنگ

 ای ترا چشمان من دلتنگ

من غرور بس گرانم را بر نیلی غبار آسمان ها می تکاند بال

چون شکسته پر عقابی  پیر 

در حصار چشمهایت بندی لبخنده ای کردم

 من نگاه مهربانم را که از اعماق قلبم ریشه می گیرد

شادمانه تا به صبح انتظارت می دوانم گرم

تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح دیدار

عشق من ،

تا نامه ای دیگر

خداحافظ

 

ساعاتتان دل انگیز

گزارشی از روزنامه ی اعتماد و  زنان دوره ی ساسانیان

 

سلام دوستان وصله پینه ای

روزنامه اعتماد- صفحه گزارش اجتماعی- امروز

مرضيه کوهستاني

اشک چشم و عرق روي گونه هاي آفتاب سوخته اش مخلوط مي شود. با صداي 13 ساله اش مي گويد؛ «اجازه ميشه ما از کلاس بريم بيرون؟» ماتيک قرمز به صورت خردسالش نمي خورد اما در عوض اسمش کاملاً برازنده اش است.

معصومه امشب به خانه بخت مي رود. پدرش عقيده دارد دختر تا قبل از اينکه بالغ شود بايد به خانه شوهر برود تا بين مردم روستا برايشان حرفي درست نشود.!!!!!!!!

 اما معصومه از شوهر کردن خجالت مي کشد. امروز معصومه در کلاس آموزش پيش از ازدواج حاضر است تا پس از پنج ماه عقد شرعي، قانوناً به عقد همسر 19ساله اش درآيد و از امشب زندگي مشترک شان را زير يک سقف آغاز کنند. مربي کلاس، بحث اش را با تشريح اندام هاي زنانه آغاز مي کند و پس از توضيحاتي گنگ و اندک در مورد رابطه جنسي بهنجار، به روش هاي پيشگيري از بارداري مي پردازد. البته وقتي بحث به روش هاي پيشگيري از بارداري مي رسد، ديگر معصومه از کلاس خارج شده است. مربي کلاس معصومه برگزاري کلاس يک ساعته براي اين دختران را براي غلبه بر ترس و خجالت آنها کافي نمي داند. او مي گويد؛ «در اين وقت کم، ما حتي نمي توانيم آنها را متقاعد کنيم اگر درباره رابطه زناشويي شان سوالي داشتند، بدون احساس گناه بپرسند، چه برسد که بخواهيم روش هاي پيشگيري از بارداري را برايشان تشريح کنيم.» معصومه در اين کلاس 24 همکلاسي دارد که از اين بين چهار نفر هم سن و سال او هستند. اما تعداد دختران خردسالي که ازدواج زودهنگام دارند فقط به همين چهار، پنج نفر محدود نمي شود. بنا به آمار ارائه شده در سالنامه مرکز آمار ايران در سال 85، 750 هزار دختر زير 18 سال در ايران متاهل بوده اند. اين در حالي است که طبق پيمان نامه جهاني حقوق کودک که ايران نيز در سال 1993 به آن پيوسته است، هر فرد زير 18 سال کودک محسوب مي شود و بايد مورد حمايت هاي آموزشي و قانوني قرار گيرد. اگرچه قانون مدني کشور در رابطه با ازدواج کودکان سکوت نکرده است و در جايي اهليت و رضايت طرفين را جزء شروط اصلي عقد دائم مي داند اما در جايي ديگر عقد نکاح دختر 13 ساله را با اجازه ولي و حکم دادگاه مجاز دانسته است.
البته به گفته اين دختران خردسال، گويا زندگي دختراني مانند معصومه نه از پيمان نامه حقوق کودک تبعيت مي کند و نه از قانون مدني کشور، بلکه سنت است که حرف اول و آخر را مي زند.

گلاب 14ساله يکي از دختراني است که با مساله بارداري پيش از بلوغ مواجه شده است. او در يکي از کوچ نشين هاي غرب کشور زندگي مي کند. گلاب براي مراقبت هاي بهداشتي پس از يک ساعت پياده روي در کوه و يک ساعت حرکت با ميني بوس به مرکز بهداشت روستاي ماژين مي آيد. اين دختر 14ساله يک سال پيش توسط ريش سفيد قبيله شان به عقد شرعي همسر 21ساله اش درآمده است و هم اکنون هشت ماهه باردار است. گلاب علاوه بر اينکه به دنبال تبديل عقد شرعي شان به عقد محضري است تا بتواند براي فرزندش شناسنامه بگيرد، از خونريزي ها و مشکلات عديده يي که با آنها مواجه است، شکايت مي کند.

او مي گويد؛ «با اين حالي که دارم مي ترسم هر دومون تلف بشيم، به خصوص اگه بچه بي وقت و توي کوه و کمر بياد.» شايد ترس گلاب بيراه نباشد چرا که بر اساس مطالعات انجام شده از سوي سازمان ملل احتمال مرگ و مير مادران زير 15 سال و نوزادان آنها پنج برابر بيشتر از مادران و نوزادان بالاي 20 سال است. اما برخي از دختران خردسالي که ازدواج مي کنند از چنين ترس يا خجالتي به دورند. بهاره 12 ساله که در يکي از مناطق حاشيه يي خاش زندگي مي کند، با ابراز رضايت از اينکه با مرد خوبي ازدواج کرده است، مي گويد اين روز ها در کانون توجه دو خانواده قرار گرفته است و برايش لباس و وسايل زيادي مي خرند و همه دوستش دارند. بهاره که سعي مي کند چادرش را مانند خانم هاي بالغ نگه دارد، مي گويد؛ «توي خونه شوهرم حموم داريم و من مي تونم هفته يي يه بار برم حموم.»

پدربزرگ بهاره با اشاره به اينکه ده آنها مدرسه راهنمايي ندارد و دختران بعد از اتمام دوره ابتدايي کار ديگري به جز ظرف و لباس شستن ندارند، ازدواج کردن را موجب سر و سامان گرفتن و سرگرم شدن دختران مي داند. البته عدم دسترسي اين کودکان به مدرسه تنها دليل بازماندگي آنان از تحصيل نيست. افشين پارسي متخصص آموزش صندوق کودکان ملل متحد (يونيسف) در ايران مي گويد؛

«بنا بر مقررات آموزشي کشور، در برخي موارد دختران متاهل نمي توانند در مدارس روزانه و در کنار همسالان خود تحصيل کنند و همين مساله احتمال محروم شدن اين دختران را از خدمات آموزشي بالا مي برد.» با وجود اينکه عدم آموزش دختران خردسال و مادر شدن زودهنگام آنها منجر به ايجاد سيکل معيوب آموزش در خانواده ها مي شود، اما آموزش به خانواده ها و دختران براي پيشگيري از ازدواج زود رس به علت محدوديت هايي هنوز در دستور کار يونيسف در ايران قرار ندارد. صداي تق تق کفش هاي سفيد معصومه سکوت مرکز بهداشت را مي شکند. معصومه مي گويد حاضر است براي رفتن به مدرسه راهنمايي تا ده بالايي پياده برود. به کفش هايش نگاه مي کند؛ «اگه پاهام تاول بزنه هم عيب نداره، من مي خوام دکتر بشم.»

آرام دهانش را به گوشم نزديک مي کند و مي گويد؛ «ميشه به خانم مربي بگيد آزمايش من رو مردود کنه؟ من شاگرد اول بودم. بايد درس بخونم. شما نمي تونيد...» جمله اش را نا تمام مي گذارد و به همسرش که به سمت ما مي آيد، خيره مي ماند. گويي عادت دارد که حرف هايش را نيمه کاره رها کند.


۱- به یاد مطلبی افتادم که در کتاب " زن تاریخ " نوشته ی بنفشه حجازی بیان شده است در بخشی که مربوط به زنان دوره ی ساسانیان  در فصل پنجم بود ( خلاصه این کتاب را در تازگی  می توانید بخوانید).

بخشی از مطلب مورد نظرم را در زیر اشاره می کنم:

دختران را در سنین کم نامزد می کرده اند و حداکثر تا پانزده سالگی به منزل بخت می فرستاده اند و در هر صورت واجب عینی است که دختر را به مجرد اینکه به حد زنان رسید به شوهر دهند و گناهست که هیجان حیضی او را فرو ننشانند "

۲-...................................... ( مطلبی که در قالب یک پست به ان می پردازم تا شهید نشود)

 شب بخیر ، ....

گُچه نامه ی پوپولی خان

 

شلام دوشتان بشله پینه ای

شی ؟ گلت تاپی دارم ؟ نه!! همه رو درشت درشت نبشتم که !!! انروز من ، رنی پوپولی خان از خونمون ، رنی از پیش خانم پینه دوز خانم شما گهر کردم رفتم !! کدا رفتم ؟  چیرا رفتم ؟

بذارین از آن روزه اولی که من نششته بودم تو مگازه ی عروشک فروشی شهر عروشکا برایتون بتحریفم

می دونید من آندا پیش عروشکای دیگه بودم اندا همه مٍشله هم بودیم با هم می حریفیدیم ولی با آهدما که نمی حرفیدیم اندا شاید زندگیه هممون شکل هم بود بلی تکلیفمون مشخش بود نمیدونم باهد خوحشال باشم یا  ناناحن.

من ادا پیش عروشکای دیگه محبوب و با هوش بودم و دوشم داشتن . کارمون این بود که می ششتیم و منتظر می شدیم یه نی نی یا بابای نی نی یا مامان نی نی بیادو ما رو انتخاب کنه منم ان بالای بالا نششته بودم تو گفشه (این شچلی ) یه روزی مامانیه خانم پینه دوز امدو خواست برای کارنامه ی شوشک شیاه یه جاییجه بخره . خوده مامان پینه دوز تحریف میکنه میگه تا دیدمش گفتم اینو میگیرم ببین چه گشن می خنده  بهدش من و از آقای شهر عروشکا جدا کردن و آبُردن اینجا ...

همون اول بختی من و نُشون شوشک شیاه داد ،پینه دوز انجا بود ، بختی شوشک شیاه گفت امسشو می ذارم مخمل ... پینه دور گفت مگه نمیشنوی !!؟ شوشکه بر گشت گفت چیو نمیشنوم ؟ گفت داره امسشو میگه (آخه من دلم گرفته بود هی میگفتم من که امش دارم !!امشم پوپولی بود خوب )

بهدش خودمم تهجب کردم چرا امشمو از کدا فهمیده !!!!!!!!!! بهدش کم کم به شوشکه گفت اینو بده من بزرگش کنم ( راشتش منم آن و دوش داشتم ) کم کم رفتم پیشه پینه دوز و برای آن شدم .

به من گفت تو می تونی بحرفی ، فکر کنی ، راه بری ، آزاد باشی ، درس بخونی ، بازی کنی  و ...

آره آن من و از زندگیه عادتی جدا کرد  من با تمام عروشکا فرق کردم . یه روزی یه ماده ی شیرینی به ، من داد و گفت بخور ، گفت تو می تونی ، گفت بخور شیرینه دوست داری ، می دونم  منم خوردم راشت می گفت عالی بود امسشم عشل بود . یه روز دیگه امد و گفت پوپولی این و برای تو خریدم ، یه گولوله ی توپی با کاغذ پیچیده شده ی نانجی که روی یه چوب پلاشتیکی بود  گفت امسش آب نبات چوبی ترش نانجیه  منم خوردمش ، آنم عالی بود . خلاشه زندگیه من با تمام خرش ها و عروشکای دنیا فرخ کرد .  من خرشی بودم که با همه حرف میزد با همه زندگی میکرد با طبیعت می حرفید عاشقه شب بخیر رو  شلام شبح بخیر و موچ موچ و ....

زندگیه شیرینی که همه چیه ان رنگ تاجگی میداد اما.......

اما ....

کم کم آن شیرینی ها در زندگیه من کمرنگ و کمرنگ تر می شد تا جایی که ... یه روزی به پینه دوز گفتم :

پینه دوز این چه بهضیه تو اگه می خواشتی به من عشل ندیییییییییییییییییی می خواشتی به من آب نبات چوبیه نانجی ندی ، می خواشتی شب، شب بخیر و شُبح شلام شُبح بخیر نگییییییی می خواشتی من و موچ موچ نکنی منم تو رو موچ موچ نکنم چیرا گذاشتی بفهمم که اینا شیرینه ؟؟؟؟!!!!

چیرا نجاشتی منم مشله عروشکای دیگه فقط عروشک بمونم ؟ چیرا نجاشتی منم فکر کنم دنیا همینه که به من نوشون دادن ؟ چیرا خواشتی من عجاب بکشم ؟ چیرا دلت خواشت من گُچه بخورم ؟ دلم تنگ بشه برای همه ی آن چیجایی که دوش دارم و شیرین بودن ؟!!!! دیشب پینه دوز جوابم و نداد و منم دریم گرفت و ... آخه آن انگاری یادش رفته ، خودش من و اورده ایندا ، من اگر اشتباهم میکنم که نباید انخدر دعوام کنه !!! اخم کنه!! اخمالو بشه !!! قهر کنه !!! داد بزنه !!! گریمو در بیاره !!! مگه بچه ها از خودشون حظفکی کارای خوب و بلدن ؟ باید راد بگیرن دیگه !! هی تندی دهوا میکنه منو  میگه : شیرینه دوست داری ، اما نمی تونی زیاد بهوری .میگه شیرینه اما کمه ، من نمی فهمم که ؟ پس چیرا گفت ببین اینا هم هست ؟؟؟؟؟؟؟!! چیرا به من خرش گفت زندگی شیرینه دوشت داشتنی ها رو باهد دوشت داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیرا حالا نمی ذاره دوشش داشته باشم؟ 

که من تا آخر دُناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گُچه بخورم الانم شبح گهر کردم  شاکمم جمع کردم رفتم خونه ی دوچم پارشا ، شبم میرم پیشه دوست جون دیگه  ولی دلم براش تنگولیده  اگر آن نبود که من ....

الانم تو این گُچه نامم یه رازی هشت که بین من و پینه دور هست .

 آمدم اینجا که بگم  : شلام شب بخیر شلام شبح بخیر موچ موچ

تازشم شما نباید اینجا رو بخونید ... من اصلنشم اینجا دارم یه راز می نبیشم ...

در گوشیه ... می گم نخونید ... گُچه های من تو این جزیره ...

فهلا تا نیومده دهوام کنه بدووم برم

شبتون آب نبات چوبیه ترش نانجی

موچ موچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

امروز جمعه است و ...

سلام دوستان وصله پینه ای

امروز جمعه است و ...

ترم آخرم و باید یه جوری این ۲۲ واحدی که گرفتم و که ۴ واحد آن پایان نامه ام هست و  هر جوری شده تموم کنم تا از این محیطی که دیگه واقعا خسته کننده شده برام راحت بشم.

همه چی می خوانم الا درس هایی که باید امتحان بدم . دو روز فقط  Face to Faceبا کتاب می شینیم و نه من به آن بها میدم نه آن به من .

آخه هر چی می خونم هیچ چیز جدیدی توش نیست .( کتاب جامعه شناسی صنعتی ، دکتر محمد تقی شیخی استادیار دانشگاه الزهرا ) کافی هست فقط کتاب جامعه شناسی شهری فریده ممتاز و کتاب توسعه دکتر ازکیا رو خیلی خوب خونده باشی آن وقت دیگه خواندن این کتاب چرت به نظر میرسه.

مشکل از آنجایی شدت می گیره که نتونی برای امتحان، فقط آن چیزایی که استاد، دوست داره بر اساس میل آن بنویسی رو ، بنویسی.

خوب وقتی استاد سوال تحلیلی میده من شخصا به عنوان یک جوجه جامعه شناس به خودم مثل همیشه اجازه میدم تحلیل کنم و نظریاتم رو به صورت علمی بیان کنم ( حالا به مذاق استاد بزرگوار که باید به جای جامعه شناسی صنعتی جامعه شناسی سنتی درس بده خوش نمیاد من چه کارررررر کنم )

جالبیش اینه جلو روی آدم میزنه تو ذوقت بعد میره سر کلاس ارشد ها میشینه از نظریاتت  تعریف میکنه !!!!!!!

امروز جمعه است و ....

من دلم برای خیلی ها تنگ شدههههههههههههههههههههههه

برای مامی کفشدوزکم که خلی وقته ازش دورم انم خیلی وقته سرش شلوعه انگار نه انگار یه دخی داره این ور دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابرای ددیش که تهنایی رفته کلی برای خودش گشتیده و من و پوپولی رو دخ داده از حسودی و حسرت این که نمی تونیم بریم  ...برای دوست جوناش با اینکه چند روز پیشا کلی با هم بودناااااااااااااااا ولی دلش می خواد همیشه با آن ها می بود تا انقدر ....( حکایت همون جزیره ی ...)

آخرشم اینکه انقدر دلش گرفت که گفت به پوپولی انقدر نق نق نکن ( آخه پوپولی هم دلش پارک می خواست ، از صبح گریه میکرد و بستنی و آب نبات چوبی ترش نارنجی می خواست هی هم می گفت بیا بریم پارک ) منم چون دل خودم کوه می خواست و دوستام و از لج خودم نبردمش!!!!

خلاصه اینکه امروز جمعه بود و....

 از بچگی من از درس خوندن تو این روز بدم میومد و روز های بعدش اگه امتحان داشتم به زور می رفتم سر جلسه و بدترین روزای جمعه ام می شد ، غروباشو که دیگه نگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

امروز جمعه بود و....

 من به مامیم مسیج زدم از دلتنگی گفتم و ان هم گفت که سر کار و دلش برای من تنگولیده (البته بگم ها وقتی رسید خونه با تمام خستگیش به دخیش تلید و حرفید، هر چند من با این چیزا دل تنگولیدگیم برای آن خوب نمیشه )

بعد به عاطی جونم زنگیدم که دیدم در کمال ناباوری عاطی جان !!!!!!!!!!!! عاطی جان من داره و من گفتم عاطی جان دلت گرفته ؟بیا این آهنگ و با هم بگوشیم : 

شیرین من تلخی نکن با عاشق

تموم میشن گم میشن این دقایق

دنیای ما مال من و تویی نیست

رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست

یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی

یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد 

شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد

نده زندگیم و بر باد

نده زندگیم و برباد

من نمی گم فرهاد کوه کنم من

تیشه به کوه ها که نمیزنم من

فرهاد عاشقم قلم تیشمه

از تو نوشتن همه اندیشمه

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد 

شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد

نده زندگیم و بر باد

ندی زندگیم و برباد

ندی زندگیم و برباد

حالا بی چاره عاطی جان هی گریه گریه ( دوست جونم دلش گرفته بود دیگه) بعد اخرش قطع کردم دیگه خودش بعدا تلید کلی با پوپولی حرف زدن آروم شد و بعد هم رفت که بره با آب بحرفه

منم انقدر با پوپولی حرفیدم که دیگه سر درد گرفتم آمدم برای شما بگم که چقدر این جمعه رو ...

اصلا دوست ندارم جمعه ها تو خونه باشممممممممممممممممممممممممم

داشتم فکر میکردم این مناسبات ساختگی لعنتی فرهنگی و ساخت های اجتماعی خیلی وقت ها جلوی آرامش ما انسان ها رو گرفته و ما اصلا اجازه به خودمون نمیدیم تا ان ها رو تغییر بدیم .

خیلی از این ادما که الان دلشون گرفته اگر پیش هم بودن یا آنجایی که دوست داشتن بودن خیلی ...

خواهشا نیایید بگید این ها شیرینیه زندگیه و از این حرفا ، چون به نظرم وقتی میشه شیرینی رو در داشته ها داشت چرا در نداشته ها آن رو تجربه کنیم .

به نظز میرسه که این جمعه که تموم شد امیدوارم برای شما جمعه ی شیرینی بوده باشه

به قول یکی از آدم های رهگذر زندگیم :

شبتون هندوانه ،از آن شیراناشششششششششششششش

 آخه هوا گرم شده ، البته احتمالا دوباره می باره 


 پ . ن : برای دوستانی که پینه دوز و نمی شناسن ، پوپولی عسل خان زندگیشششش خرس چند ساله است که خیلی نمکی هست و ...

مامی کفشدوزک و ددیش که از عزیز ترین های زندگیش هستند و از ان جایی که هر آدم امکان چندین تولد  در زندگی داره منم یه مامی و ددی دیگه هم دارم که ...

اینم دنیایی هست که من برای خودم ساختم... شاید همون جزیرمه

خواب و رویا

                                               

سلام دوستان وصله پینه

امروز می خواستم شعری جدید بگذارم ولی یه دفعه تصمیم گرفتم که این شعرمو اینجا بنویسم و ...

                                                    باز در انتهای سکوت شب

من در خواب

میهمان قاصدک ها

غرق در امیدی محال

و رویای شیرین لب ها

نفس ها جانی دوباره می یابند

و عشق

سرودی سبز سر می دهد

افسوس، سپیده صبح

ناقوس مرگ  این سلام شیرین است

بانوی اردیبهشت

 

دوستان پینه دوز سلام

ظهر آفتابیتون بخیر

امروز هوا گرم شده و از آن هوای دوست داشتنی خنک خبری نیست فعلا.

امیدوارم به برنامه های کاریتون خیلی خوب برسید که این کار سختی هست  که پینه دوز هی داره عقب میوفته ازش.!!!!!

 گزیده ای از یک اثر خیلییییییییییییییییییییی برجسته از بانوی اردیبهشت ایران ، تنها زن رمان نویس بعد از مشروطه  تقدیم شما ...

اگر تونستید بگید ؟

خیلی سخت نیست!!!


گریه نکن خواهرم ، در خانه ات درختی خواهد رویید  و درختانی دیگر در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درختی دیگر خواهد رسانید و درخت ها  از باد خواهند پرسید : در راه که آمدی سحر را ندیدی ؟


 بعد از یک نصفه روز توسط عباس عزیز رمز گشایی شد .

این نوشته توسط دوست ارزشمندی جمع اوری شده :

 بانوی اردیبهشت با نخستین اثرش  به نام آتش خاموش نشانه گذاری  شده است .

اتش خاموش در سال 1327 پس از 5 سال وقفه منتشر شد اگر چه این کتاب سیاه مشق دانشور بود اما می توان  ان را یکی از نخستین مجموعه داستان های کوتاه به قلم زنان نویسنده ایرانی دانست .

 وقتی آن را به هدایت نشان داد و نظرش را خواست هدایت به او گفت : اگر من به تو بگویم چطور بنویس و چه کار کن دیگر خودت نخواهی بود بنابر این بگذار دشنام ها و سیلی ها را بخوری تا راه بیفتی من هم همین کار را کردم .

او جوان ترین عضو حزب سیاسی بود که فقط مختص زنان بود و خانم سیاح ان را هدایت می کرد . ( و من الان نامش را به خاطر نمی اورم . جالب اینجاست که انها در ابتدای جوانی همه با هم بودند و بعد جدا می شوند هر کس در سرزمینی ادامه تحصیل داده و بعد از بازگشت دوباره دور هم جمع می شوند ) .

 دو ستی او با هدایت ،شاید برایتان جالب باشد ( مرا به یاد رابطه ی  هاریت  و جان استوارت میل انداخت ، البته با این تفاوت که سیمین وقتی با جلال ازدواج کرد در واقع با یک هم فکر ازدواج کرد ولی این رابطه شایدبرای شما هم جالب باشد )

استاد سیمین دانشور از جمله نویسندگان ایرانی است که با صادق هدایت اشنایی داشته و او را درک کرده است ( خود او همیشه بیان می کند من بارها و بارها بوف کور  صادق را خوردم )این هم نشینی و اشنایی با هدایت در زندگی دانشور نقطه عطفی به حساب می اید که می توان آن را دیدار دو نویسنده مهم دانست که هر دو از مشهورترین چهره های ادبیات ایران در جهان هستند.

 اکنون مدت هاست که دانشور با بیماری سختی جدال می کند یقنا همه کسانی که اهل ادبیات و کاوش های فرهنگی از منظر ادبیات هستند برای بهبودی دانشور دعا می کنند اما ما همه اعتقاد داریم که هیچ نیرویی نمی تواند باعث مرگ دانشور در ادبیات ما شود .

شاید اخرین داستانی که شهرزاد زمانه ما می گوید همین تلاش برای پویایی و مقاومت در برابر میرایی است .

 رمز ماندگاری شهرزاد قصه گو همین بود که برای بقا می بایست هر شب یک داستان گیرا بیان می کرد .

 بانوی اردیبهشت گر چه فضایش بهاری نیست اما پاییز اندیشه ها را گذرانده و سال هاست عمرش فروردین و اردیبهشت و خرداد است .

 دعا کنیم برای بارانی که به تردید ابری بودن و ابی آسمان پایان می دهد  و یقین سیراب شدن را به ارمغان می اورد .

ارزوی تنفسی ارام داریم برای خالق به کی سلام کنم ، از پرندگان مهاجر بپرس و صورتخانه .

 هم او که 88 سال آگاهانه دانست هوا را از چه فضایی به شش هایش برساند ، در این هستی چگونه نگاه کند و دست بر چه سطحی بگذارد تا نتیجه اش همین هایی شود که می بینیم و می خوانیم .

 شاد باشید   

شفاف سازی

 

سلام دوستان وصله پینه

امروز می خوام چند تا نکته رو در مورد دو پست آخرم که برای یکسری از دوستان شبهه و یا سوال پیش آمد را توضیح بدم .

اول از همین پست آخر شروع میکنم:

دوستان لطف داشتن و در مورد سوسک سیاه ( خواهر ۱۳ ساله ) نظری دادند مبنی بر اینکه ایشان هم همراه خود میردم به کوه یا کلا همراه خودم کنم و ...

راستش پینه دوز خیلی به این مسائل فکر میکنه و خودش همیشه  حواسش به این قضایا هست ولی این ۱۳ ساله با ۱۳ ساله های اطرافش یکم فرق داره  !!

اگر خاطرات منم خونده باشید میبینید من هم تو آن زمانی که باید، به هیچ یک از علاقه مندی های دختراها علاقه مند نبودم و ... اصلا تو باغ نبودم.

یعنی اینکه با توجه به مدارسی که رفته و اموزش هایی که گرفته  و می گیرد .فعلا فقط در محیط هایی که یک ۱۳ ساله ی واقعی باید بفکره می فکره  ، نه اینکه کمتر از سنش بلکه کاملا خیلی طبیعی بزرگ شده و البته یکم هم کلا نسبت به هم سن و سال های خودش  که  من و در جیب خودشون میذارن  پرت هست و این طبیعی بزرگ شدن در یک محیط کاملا غیر طبیعی کمی شرایط من را برای انتخاب در مورد خواهرم سخت و دشوار کرده .

اما در مورد کوه ، نسیم جان رفتن کوه ان هم تا پناهگاه کار سوده ی تنبل ما نیست ، یعنی فعلا می دونم بدنش اماده نیست!

بعد هم یکی مثل من که کمرش زیر بار مسئولیت هایی که خودش برای خودش ایجاد کرده له شده دیگه جایی برای مسئولیت یک انسان زنده نمیمونه !!!

در مورد آوردن به محیط های تازه هم که گفتم ، فکر میکنم خیلییییییییییییییییییییییی زود هست و نمی تونه تمیز بده توقع بی جایی هست .

باید شرایط فعلی ان رو که در مذهبی ترین مدارس تهران درس می خونه رو در نظر بگیری و بعد فکر کینم ببینیم اگر این بچه تو این محیط بیاد اذیت نمیشه ، چطور میتونه تصمیم بگیره؟

بعد هم کلا آن الان ازاد من و ببینه بقیه رو ببینه بعد ها محیط ها رو ببینه و باز هم خودش باید تصمیم بگیره !! فکر نمیکنم اینکه من حولش بدم در یک جریان و یا من به محیط زندگی ان موج بدم درست باشه

خواهر من بزرگ میشه و با دنیای معرفت شناسی که حتما من هم سعی میکنم تو این مسیر Alarm های لازم رو بدم خودش باید تصمیم بگیره .

فراموش نکنیم که ان یک انسان آزاد و ....

من فقط میتونم نظر خودم و در مورد مسائل برای ان بیان کنم نه اینکه جای آن تصمیم بگیرم و ان رو هدایت کنم !!!

اما در مورد پست کروبی و مطالبات :

راستش احساس کردم در این پست اکثرا فکر کردند من از کروبی انتظارات بی جا داشتم و ...

من تمام آه و افسوس و فریادم این بود که چرا در یک محیط دانشگاهی که ردیف اول سالن از استادان جامعه شناسی دکتر  صدیق سروستانی گرفته تا آزاد ارمکی نشسته بودند و در واقع می توان گفت  که قشر روشنفکر  افراد داخل سالن را تشکیل داده بودند ، چرا باید برای این جمع انقدر سطح پایین حرف می زدند !!!

یا چرا آن جمع حاضر در سالن بدون به اینکه اصلا این کارها شدنی هست با اتمام هر کلام نشدنی و غیر ممکن انگار که مامور 007 انجا باشه سوت و کف و حورا می کشیدند و اصلا انگار گوش نمی دادند !!!

به خدا حرف ها شاخ در اور بود !!!

من از یک بحث انتقاد کردم ولی نظرم بر این بود که دو طرف .... فقط بی فکری در دو طرف بود همین!!

و یا زمانی که من فریاد زدم ، کامنت سعید این رو بیان کرد که شاید من جمعی رو بر هم زدم

باید بگم نه

اخه کل سالن به هم ریخته بود و اتفاقا با فریاد من سکوت به سالن برگشت!! باور کنید انقدر ابلهانه بود که ....!!!!

یک کسی بیاد و از انجام اعمال غیر ممکن حرف بزنه و ما هم بدون فکر که واقعا نه خواسته ی ما شدنی است نه حرف ان فقط فریاد بزنیم و ...

یا اینکه در مورد کی از مسائل روز ، بحث زنان ، مخصوصا در زمان انتخابات انقدر بی اطلاع حرف بزنیم !!

من انتظار دارم لااقل در حد کلام معقول بحرفن و شعور من مستمع رو زیر سوال نبرن !!

شاید انتظار من زیادی زیاده !!!!!!!!!

شب خوش

دعوت یک دوست و سلامی شیرین ...

 

سلاممممممممممممممممممممم دوستان وصله پینه ای

بعد مدت ها به دعوت یکی از  دوستان به کوه رفتم و البته ، خیلی یرخی یرخی جواب دادم و ...

یرخی یرخی برای  اینکه :

۱- هم امتحان داشتم

 ۲- هم کلی فشار درسی و دانشگاهی روی من هست

۳- هم کلی فشار های خانوادگی برای همه ی حرکت های قزل آلا یی من

یعنی با تمام اینکه هیچ وقتی ندارم ، رفتم و البته از بین ۲۱ نفری که دوستم دعوتشون کرده بود  من همون ۲۱ بودم که رفتم و ۲۰ نفر دیگه ظاهرا متاسف شدن از عدم حضور ...

و من امروز احساس اینکه میگن کوه رفتن و دیدن و لذت طبیعت کلا سعادت می خواد و  درک کردم .

 من امروز شوری عجیب داشتم .

 من امروز وقتی از خانه بیرون آمدم تمام مشکلات رو فراموش کردم گرچه می دانستم شاید با این اتلاف وقت و باز هم قزل الایی رفتار کردن( چون مادرم مسافرت بود و پدر از من خواست در کنار خواهر۱۳ ساله !!! باشم ، یه جورایی چه لزومی داره هر روز بیرون بودن من ) ،مشکلاتم در بازگشت یه جورایی ویژ قد میاد  روش ولی ... ولی رفتم و ....

و الان از این رفتن خوشحالم ، گرچه پدرم بعد از کلی  بحث ( البته یک سویه چون من سکوت کاملم ) دیگه ما را تحریم اقتصادی کامل کرد و ...سکوت را به مرحله کامل رساند ولی ...

من خوشحالم که همه ی مشکلات زندگی نشد آنچه که بتواند مرا مفعول خود سازد و این من بودم که نسبت به آن ها  فاعل شدم ( هر چند شاید به ظاهر وضع بد تر شد ) ولی من لذت یک نصفه روز زندگی رو برای خودم حس کردم فارق از هر گونه مشکلات که زندگی در این ساخت برام رقم زده !!

من لذت در بهار بودن و  رفتن به فصل زمستان و فرو رفتن در برف و....  من سپردن موهام و به باد و رقص ان ها رو ... من کوه و ... ابشار و ... و من شنیدن نوای استاد موسیقی را در منظره ای زیبا در یک صبح دل انگیز هنگام صرف صبحانه با تمام وجود حس کردم.

من همسفری داشتم به وسعتتتتتتتتتتتتتتتتت همه ی دوستی ها

که فقط حلقه اشکی که در چشمانم هست می تواند احساس مرا ...

من ... من ... من ... من ...من

خدایا ممنونم ... خدایا کمکم کن ... خدایا آ آ آ آ آ آ آ آ

جای همه ی دوستانم خالی کردیم. البته مامی کفشدوزکم که خیلی جاش خالی و ... همش با مسیجاش با ما بود گرچه اگر نمی سیجیدم ...


پ. ن : اگر بتونم تو این هفته ادامه مطلب و میذارم اگر هم نشد دیگه ببخشید

اگر کم کامنتام و دیدید ، نه اینکه نباشم هستم ولی فیزیکی نبودم و شرمندتون شدم باز هم ... 

جزیره رو سر پا نگه دارید دیگه !!

آهنگ زندگیتان چون نوای باران 

دلم شکافته شد ..کوک بی فایده ...گاهی وصله نمیشه

 

سلام دوستان وصله پینه

صبح بخیر

تهران دیروز صبح بارید ... بی وقفه تا صبحی دیگر

 در سکوت شب نوای باران برام خیلی دلنشین بود

دیشب من هم تا سلامی به صبح با باران ...

دلم می خواد شعری رو که در وبلاگ یکی از دوستانم خوندم و اینجا بنویسم تا شاید ..

فعلا  پینه دوز ...

پس ...

شب ها و روزهاتان در کنار دوستانی به سفیدی برف و آرامشی مملو از ...

یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را...
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست...
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم...
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم...
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن...
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند...
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان...
یادم باشد زندگی را دوست دارم...
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم...
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد...
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم...
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود...
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم...
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت...
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم...
یادم باشد زمان بهترین استاد است...
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم...
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود...
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود...
یادم باشد قلب کسی را نشکنم...
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد...
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم...
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد...
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست...
یادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند...
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات...

 

کتابخانه ... کروبی و مطالبات دانشجویی ... دوچرخه سواری ...

سلام دوستان وصله پینه ای

پینه دوز امروز نمیدونه واقعا چی بگه !! راستش به این نتیجه رسیده که باید کرکره ی عقل و فهم و بکشه پایین و همین طور الکی خوش زندگی کنه!!!

چرا ؟؟؟

۱ - امروز برای استفاده از پایان نامه رفته بودم دانشگاه علوم اجتماعی تهران... اما از قرار آن ها از ما آزادی ها خوششون که نمیاد هیچ، دلشون نمی خواد ریختمون هم ببینن !! چند ترم پیش اجازه ی استفاده از کتاب های کتابخانه رو از ما گرفتن و محدود شد به بهره بردن از پایان نامه ها !!

و حالا این ترم بخش نامه زدن که فقط از ساعت ۸ تا ۱۲ اجازه ی استفاده از پایان نامه ها رو داریم ...

و عملا، من فقط دو ساعت در هفته می تونم استفاده کنم چوت صبح ها کلاس دارم روزی هم که کلاس ندارم کتابخانه  روز تعطیلیش هست .....

بی انصاف ها ...

۲ ـ  امروز همین طور که نق و نق می کردم و طبق معمول عاطی شنونده ی آن ها بود  با تراکت هایی  برحوردم که  خبر  می داد از  نشستی برای  مطالبات دانشجویان ، آن هم با یکی از کاندید های ریاست جمهوری. 

کی ؟ ... اگه گفتید ؟؟!! ... آقای مهدی کروبی  حالا بگید چه روزی؟ ساعت چند ؟

روز شنبه ۵ اردیبهشت ، ساعت ۱۲ تا ۱۴:۳۰  ....  تصمیم گرفتیم به search پایان نامه برسیم و بعد در ساعت مقرر به مهدی عزیز خوش آمد بگیم

( ظهر به بعدش دیگه من بودم و عاطی و رضا " این بچه اورجینال دانشگاه تهرانی هست ")

ظهر ساعت ۱۲:۳۰ دانشگاه تهران

ساعت ۱۲:۳۰ بود و هنوز کروبی نیومده بود ... وارد سالن ابن خلدون شدیم قبل از ورود صدای دست و نوای معروف " یار دبستانی من با من و همراه منی " می آمد .

برای من که تا حالا فصای دانشجویی سیاسی رو تجربه نکرده بودم خیلی جو جالبی بود ( البته محیط جدی تر رفته بودم ... فکر نکنید هااااا ... کلی جاهای سری رفتم ... این بچه فینگیلا رو ندیده بودم )

خلاصه داشتم می گفتم

سالن که پر شده بود و بچه ها از دانشگاه های مختلف بودن البته بیشتر پلی تکنیک و  امیر کبیری و تهرانی...

دست بچه ها عکس دانشجویان زندانی بود که فقط  زندانیان امیر کبیر آن تعداد و تشکیل داده بود !!!  

همه، هم عکس زندانیان پسر، و تنها یکی از عکسای دختر ها بود که فکر میکنم رکسانا صابری بود .

شعار هایی که می دادند :

" دانشجو ی زندانی آزاد باید گردد " ،  تحکیم طیف شیراز نمی خوایم ، نمی خوایم " ،" گشت ارشاد ؟؟؟"  ، " بومی گزینی = خانه نشینی "  ، "تک قومیتی =نه - چند فرهنگی = آری "

البته بگم این ها رو دانشجویان می گفتند که خودشون رو انجمن لیبرال دانشگاه علوم پزشکی معرفی کردند  و تعداد کثیری بودند شاید بیشتر سالن موافق آن ها بود .

و بالاخره کروبی آمد  بعد از نیم ساعت تاخیر ،خوب من با توجه به جلساتی که شرکت کردم دیگه آدم معروف و اینا زیاد دیدم حس خاصی نداشتم  بله اقای کروبی از کنار ما رد شدند و رفتند برای پاسخگویی به مطالبات.

راستش قبل از آمدن ایشون یکی از مجریان که خانم بود ۴ بار اعلام کرد این یک جلسه ی انتخاباتی نی !!!!! بلکه برای پاسخ به دانشجو است  اما ... وقتی مهدی جان تشریف آوردن یه ۲۰ دقیقه فقط در وصف و توضیح امر انتخابات فرمودند و ...

مطالبات :

دو چیز بیشترین و به قولی تکرار مکررات بود !! چی ؟ الان می گم !!

وضعیت دانشجویان زندانی و  اساتید - وضعیت زنان

حالا برای اطلاعات بیشتر دو تا لینک می ذارم یکی برای انجمن انجمن دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه تهران، انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی خواه

البته مطالبات این دو گروه ، یکی بود ( به غیر از وضعیت زنان ) !!!!

ولی انگار انجمن اسلامی ها خیلی فرمالیته این برنامه رو راه انداخته بودن ولی لیبرال ها وقتی بیانات خود را می گفتند با سوز می گفتند و واقعا من به عنوان یک بیننده  حسشون می کردم .

یکی از آن ها که برای پلی تکنیک بود اسامی دوستانشو با صدای رسا و بلند و با افتخار خوند و آخرین نفر اسم دوست صمیمی خودش اقای سلمانی رو اظهار کرد

گفت :  امروز بلیز آن رو پوشیدم تا بگم به یادشم و ...

بحث سر ارزش ها بود بحث سر درد و انتظارات  جوانان جامعه بود.

اما جواب آقای کروبی :

در مورد زندانیان سیاسی خیلی واضح فرمودن دست من نیست !!!( البته بعد از اینکه اصرار بچه ها رو دیدن و تکرار خواسته آن ها ) بیان کردند من نگفتم اقدامی نمی کنم ولی در جواب " باید" شما گفتم من تعیین کننده نیستم . و طبق معمول اقدامات اجرایی را به انشالا و ماشالا ارجاع دادند 

و فرمودند من اگر رییس جمهور بشم ، "هیچ ستاره داری نمی بینید"

البته میان جمع اقای دهقان دانشجویی که ظاهرا چندی پیش با پیگیری ایشون آزاد شده هم بود که ...چی بگم !!!

در مورد وضعیت زنان جواب چرتی دادند از نظر من

فرمودند من خودم رییس جمهور بشم در کابینه خودم از خانم ها استفاده میکنم !!! ( انگار وضع زنان به کابینه ختم می شود )

بعد بچه ها وضع گشت ارشاد !! ورودی اماکن مختلف و گیر دادن به خانم ها !! سهمیه بندی !! بومی گزینی !! و این ها رو مطرح کردن

و جواب : "من اولین کاری که بکنم گشت ارشاد و جمع می کنم "( البته در صحبت هاشون هم خیلی ابلهانه فرمودند این نوع گشت و بر می دارند نه اینکه نظارت و بردارند !!!!!!!)

و وضعیت زنان :

فرمودند زنان سروران خانه هستند ( ابلهانه ترین جمله ای که ...) من نمیدونم اینا مشاود ندارن که لااقل یاد بدهند بهشون که چی بگن ؟؟؟!! دیگه هر بچه ای می دونه که به این میگن " مدیریت خانگی " که یه زمانی زنان و با این دراز گوش فرض می کردن و البته در جامعه ی ما هنوز هم ....

و اظهار کردن برای اینکه ما به تقطه ی کم شدن این فاصله ها بین زن و مرد برسیم زمان میبره و نیاز به کار ریشه ای داره !! چون تا به حال این دو جنس از هم جدا بودند !!

و مسخره تر اینکه فرمودند من تحول در این زمینه ایجاد میکنم و اگر من رییس جمهور بشم در این زمینه می توانم با فرمانده ی کل قوا هم  صحبت کنم و ...

یکی از حاضرین : آنم قبول کرد (بلند )

و کروبی شروع به اظهار فضلی دوباره

و من دیگه خونم به جوش آمد .... چون دیدم داره از چرتیات دفاع میکنه و ...

وسط حرفش با فریادم ( اخه صدای رسایی دارم) پریدم و ....

شروع کردم از مسخره بودن حرفاش و رد اظهاراتش با سخنان خودش پرداختم

از بهبود وضع زنان گفته بود و اینکه فرمانده ی کل قوا می پذیره و من از رسانه ی ملی گفتم که زیر نظر همون کل قوا ست و الان در این ۴ سال به قهقرا برگشتیم و وضعیت زن جنسیتی تر از قبل شده و از ریشه ای  تغییر دادن ساخت ها گفتم که به نظر چقدر مسخره میاد وقتی قرار مدارس توسط حوزه ی علمیه قم اداره بشه و اینکه وقتی مراجع سن تکلیف کودکان ما رو ۹ سالگی و ۱۳ سالگی تعیین میکنن ما در سیما بچه های ۳و ۴ ساله رو با حجاب تعیین شده میبینیم!!!!!! و اینکه شما با برداشتن کدوم یکی می خواید این فاصله رو کم کنید ؟؟؟

 از اینکه واقعا اگر شما رییس جمهور بشید انقدر شاهد دگرگونی هستیمممممممممم؟؟؟

ساخت ها انقدر متحول میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعااااااااااااااااااااا؟؟؟؟ به نظرم ...دیگه خیلی داغ کرده بودم !!!

واقعا ان بچه ها رو خر فرض کرده بود .

یکم من رو  که واقعا عصبی بودم نگاه کرد و ...(سکوت ) و دوباره ادامه و جوری وانمود کرد انگار من بر ضد نظامشون حرفیدم.

به قول یکی از بچه هایی که ابتدای جلسه ازش پرسید شما نظام و طبق گفته امام قبول دارید ؟

گفت : بله  .... دانشجو : خیلی عالیه احسنت ... پس اگر   در زمان ریاست جمهوری شما بگند همه ی این جمع برای نظام خطرناک هستند  آن ها رو زندانی میکنید ؟؟ 

گفت : البته اگر باشند بله!! ولی من تحقیقات خودم رو هم می کنم !! ولی فکر کنم دانشجو با بله ی اول جوابش رو گرفت

این جمله " بر علیه نظام بودن " انگیست که اجازه ی تحقیق رو به کسی نمیده و همه رو محکوم میکنه !!

البته به قول رضا : وقتی میخواد بگه همسرم در اجتماع همون بعد از انقلاب فعال بود  . میگه : من خودم بعد انقلاب به خانواده اجازه دادم و خواستم که حضور داشته باشن !!!!!( خوبه نگفت منزل ، یا خانم والده ) باید تا اخرش خوند چه خبرهههههههههههههه

در آخرم که انجمنی ها و لیبرال ها ... و جالب تراینکه ، وقت شلوغی  و بی نظمی جلسه،  ۵ دقیقه اخر از شبکه خبر آمدند برای تهیه برنامه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جالبناک بود ... نه ؟؟

پایان

۳ - چندی پیش از طرح دوچرخه سواری در مطقه ۸ تهران نوشتم ، آن موقع هنوز خبر نداده بودند که طرح جنسیتی هم هست یا نه ؟

با اینکه دوچرخه ها تهیه شده بود .

ولی امروز نفیسه خبر داده که طی بخش نامه اعلام کردم فعلا از دادن دوچرخه به بانوان معذوریم !!!!!!

حالا یک سوال چرا زنان منطقه ۸ که دوچرخه دارند یا حتی ندارند ولی علاقه مندن ( مثل نفیسه ) دوچرخه تهیه نکنند و در این مسیر دوچرخه سواری نکنن ؟

فکر نمی کنم مشکلی ایجاد بشه ، چون دوچرخه سوار آزاد زن هم در سطح شهر داریم ، منطقه ما سنتی و مذهبی هستن ولی دوچرخه سوار زن داره یکیش خواهرم و گاهی هم خودم .

فکر میکنم نفیسه تو باید با بچه های محل یه اقدامی بکنی !! اگه من محلتون بودم ... از این دوچرخه انقلاب راه می انداختم ....

روز و شبتون هر چی دوست می دارید

ازدواج ، با چه هدفی ؟ ، چگونه ؟ ، در چه مسیری؟4

 

سلام دوستان وصله پینه ، نامه های دلتنگی و آشنایان تازگی

با توجه به برخی از انواع ازدواج که به بررسی آن پرداختیم و خلاصه ی کتاب انسان شناسی خانواده و خویشاوندی در تازگی ، برای بررسی بسیاری از موارد  به یک بین ذهنی مشترک رسیده ایم . و فعلا ازدواج را به عنوان یک واقعیت اجتماعی که دستخوش انسانیات شده است بررسی می کنیم .

در ابتدا باید به این موضوع بپردازم که ، می توان گفت ، ازدواج یک پدیده ای صرفا فردی نبوده است ، شاید بتوان آن را امری فردی - اجتماعی دانست ، اما در این میان ابعاد اجتماعی ازدواج بسیار  مهم تر از ابعاد فردی آن است . ازدواج ابزاری برای حل بسیاری از مشکلات اجتماعی است . آنجا که به دلیل گله داری و زمین داری های گسترده نیاز به ازدواج گروهی شکل می گیرد . و یا در مواردی چند ، با قتل یک نفر از یک طایفه می تواند دختری در عوض برای ازدواج به آن طایفه داد و از این طریق از دُور جهنمی انتقام های متقابل رست . با ازدواج می توان از خرد شدن ما یملک یک خانواده جلوگیری نمود . از همین روست که در این زمینه ی اجتماعی ازدواج زیر نظر دقیق جامعه و با کوشش نمایندگان آن صورت می گیرد . نمایندگان یک جامعه را بزرگ تر ها ، ریش سفید ها و مخصوصا والدین تشکیل می دهند .

در خیلی از جوامع نتیجه ی طبیعی این شیوه در کار گزینش همسر ، ازدواجی است که دختر یا پسر ، تفاوت نمی کند ، هر دو طرف قربانی مشکلات اجتماعی و استفاده از ازدواج به عنوان یک وسیله یا ابزار  در جهت حل آن مشکل می شوند ، مانند زمانی که قول نامزدی فرزند خود را در همان آغاز حیاتش می دهند . " والدین ممکن است قول نامزدی را مدت ها قبل از رسیدن  موقع مناسب نامزدی بدهند  ولی بیشتر آن ها مایلند در همین مورد تعهدی بسپارند " بدین سان ازدواج تنظیم شده  شکل می گیرد  که در بسیاری از شهر ها و ایلات به عنوان شکل غالب زوجیت تجلی می کند .

شاید با خود بگویید دیگر این رسم ها از بین رفته است . برای ملموس کردن این امر به یاد اوری فیلم عروس آتش می پردازیم . دختر خانم تحصیل کرده ای که پزشکی خوانده و او را مجبور به بازگشت به عشیره می کنند تا با پسر عموی چوپان خود که سواد چندانی ندارد و از همه مهمتر علاقه ای هم به او ندارد ازدواج کند و باید پا روی دل و تمام علاقه مندی های خود بگذارد ، باید تمام آنچه که برایش تلاش کرده را فراموش کند ، و با وجود مبارزاتی هم که در پیش می گیرد ناکام می ماند ، و سرانجام راهی جز خود سوزی در شب عروسی در اتاقی که به عنوان حجله ی عروسی تدارک دیده اند  نمی یابد ( و به واقع راهی منطقی تر از این هم نیست )

رسم لویرات (که به توضیح کامل آن در پست قبل پرداختیم ) ، در ان به نوعی امکان پیدایی چند زنی در جامعه نیز هست و هم چنین رسم سورورات ، که در این رسم به معنای ازدواج اجباری مرد با خواهر همسر فوت شده اش می باشد . ( که برای هر دو سو اجبار است)

و تنها هدف در این دو رسم ، یکی از مهمترین اهداف ، بازسازی خانواده ی نخستین است و در هر یک به صورت خاص انجام می شود :

در لویر  بعد از مرگ پدر ، نزدیک ترین فرد به او عموست ، اوست که می تواند جای پدر را بگیرد و خانواده ی نخستین را باز سازی کند . در سورورا با مرگ مادر ، نزدیک ترین کسی که به او می تواند جایگزین او شود خاله است .

باز هم شاید این چنین رسم هایی از نظر شما دور و غیر قابل لمس باشد بنابراین باید از ازدواج درون گروهی یاد کنم ، اقوام و گروه هایی که افراد را ملزم به ازدواج از درون همان گروه می کنند ( ازدواج های فامیلی و یا درون طایفه ای ، قبیله ای  یا شهری ) و در این گروه ها از کودکی  افراد این مسئله  را مدام یاد آوری می کنند به گونه ای که فرد تصور غیر از آن را هم نمی تواند داشته باشد و گویی باید عشق را در این دایره جستجو کند ( و جستجو کردن و ایجاد کردن ، چه امر خنده داری می نماید !!)

به یاد داستان لیلی و مجنون افتادم  که برای آن ها پذیرقتن این رسم و قانون سخت امده و ...

بله همه و همه در یک زمانی پر رنگ تر از امروزه قوانینی بی چون و چرا بودند  که هم اکنون نیز شاهد بسیاری از آن در اقوام کرد ، لر ، عرب ، ترک و ... هستیم .

چرای ی وجودی هر یک از این قوانین اجنماعی را  که هر کدام ویژه ی ساخت اجتماعی در نقطه ای از همین کره ی خاکی است را با چند  جمله در ذهن تمام کسانی که روزگارانی و یا هم اکنون به رسمی یا قانونی از این قسم که در نظرش مانند این قوانین ظالمانه نمی آید ، به بازی می گیرم تا خود به نتیجه برسند .

از نظر جامعه شناسی ، مفهوم فرهنگ دلالت دارد بر تمام فرآورده های مشترک جامعه ی بشری ، چه محصولات مادی یا غیر مادی آن .( آنچه که انسان در ایجاد  آن نقش دارد ، انسانی که خود حقیقت یا امر واقع را تجربه نکرده )

مجموع جنبه های مادی و غیر مادی ، راه زندگی یک جامعه را نشان می دهد .

جامعه شناسان معتقدند که دریافت انسان ها از واقعیت ، متاثر از زندگی جمعی و گروهی است . همه ی انسان ها درک مساوی از جهان ندارند بلکه دریافت ها ، همه صبقه ای از فرهنگی که در ان رشد کرده اند دارند .

هر جامعه ای فعل و انفعالات فرهنگی خود را " بهنجار " و طبیعی می داند .

حال آنکه در طول تاریخ خواسته و گاه نا خواسته آنچه که بهنجار معرفی شده و می شود  واقعیت های دروغینی بودند که آغشته به منافع قدرت ها در آن جامعه بوده است .

با توجه به ورود فرهنگ به خریم زوجیت می توان  گفت ازدواج به تمام معنی یک پدیه ی اجتماعی است . علی الخصوص که تحت نظارت دقیق و در مواردی نگران جامعه صورت می پذیرد .  وجود قواعد سخت و دقیق ناظر بر ازدواج در طول تاریخ ، گواه همین مدعاست ، تاثیر فرهنگ و جامعه بر گزینش همسر ، گاه با تعبیه ی مشکلاتی چند صورت می پذیرد که ...

ادامه دارد ....


در ادامه به تاثیر مقابل ساخت و فرهنگ روی یکدیگر و سیر تطور خانواده در جوامع می پردازیم .

باز هم می گویم که این واقعیت ها می تواند خیلی چیز هایی که در زندگی ما هست باشد

مثل : اذن پدر برای ازدواج دختر - بکارت - ختنه دختران و ...

شب و روز خوش

ازدواج ، با چه هدفی ؟ ، چگونه ؟ ، در چه مسیری؟3

 

سلام دوستان وصله پینه ، نامه های دلتنگی و آشنایان تازگی

ازدواج گروهی (Group marriage)

ازدواج گروهی به معنای ازدواج چند نفر با همدیگر به طور همزمان است. که در آن بیش از یک مرد و بیش از یک زن با همدیگر زندگی مشترکی تشکیل می‌دهند و همگی همسر یکدیگر به شمار می‌آیند. ازدواج گروهی با چند همسری فرق دارد.

ازدواج گروهی به معنای وجود هرج ومرج در ازدواج نیست . وقتی صحبت از هرج و مرج جنسی می شود  به معنای عدم وجود هر گونه قانونی ست ، در حالی که در ازدواج گروهی ، قوانین مشخص و تعیین شده ای در رابطه با ان وجود دارد.

 تا چندی پیش این ازدواج به صورت قانونی فقط در منطقه ای از برزیل صورت می گرفت .

ولی دستاورد جدید زندگی آمریکایی : ثبت قانونی  ازدواج گروهی است!!!!!

بعد از آنکه در ایالت کالیفرنیاي آمريكا ازدواج همجنس گرایان مجاز شناخته شد نوع دیگری از ازدواج نیز برای اولین بار در این ایالت پا به عرصه گذاشت: ازدواج گروهی!

 

دولت برزیل عکسهای گرفته شده از یک قبیله تا به حال ناشناخته بومی، ساکن در جنگلهای انبوه آمازون را منتشر کرد. دولت برزیل اعلام کرد اگرچه نام این قبیله ساکن در مرز برزیل و پرو، مشخص نیست ولی جنگاوران این جزیره سالم و قوی هستند. بیش از نیمی از 100 قبیله ناشناخته دنیا در برزیل و یا پرو زندگی می کنند.

البته ازدواج قبیله ای هم داریم که فکر میکنم بیشتر به تعریفی که از ازدواج گروهی کریدیم می خورد

ازدواج قیبله ی تروبریاند در ملانزی در شمال شرقی گینه نو ، در بین این اقوام تمام زنان و مردان می توانند با هم ارتباط داشته باشند ولی هیچ کدام با برادر یا خواهر خود اجازه ی ارتباط را ندارد . فرزندان حاصل این ازدواج به همه تعلق دارند .و یک فرد به عنوان پدر یا مادر به کودک شناسانده نمی شود .

 الگوهای دیگر ازدواج لویرات

 لویرات –levirat-  از وا ژه  ی لاتین levir—یعنی برادر شوهر مشتق شده است . طبق این الگو ی ازدواج که ریشه در قوانین قوم یهودی دارد ، هر زنی پس از فوت شوهرش ، باید با برادر شوهر خود ازدواج نماید .ازدواج لویرات در ایران در میان  بعضی اقوام ، از جمله ترکمن ها و اقوام لر اجرا می شود . در دوران پس از جنگ و شهادت همسران ، این نوع ازدواج بیشتر رواج داشته است .

در اصل ازدواج در میان ترکمن ها بدین صورت است ، که در برابر پرداخت مهریه در روز عقد به پدر عروس ، زن متعلق به خانواده داماد می شود ، در صورت فوت شوهر ، این زن ، باید با برادر شوهر خود ازدواج کند ، در این گونه موارد اختلاف سن اهمیتی ندارد ؛و هیچ گونه مشکلی به وجود نمی اورد ، حتی اگر برادر شوهر متوفی زیر سن قانونی ، یا سن شرعی یا به عبارتی زیر سن بلوغ باشد ؛ زیرا انچه که مهم و تعیین کننده است ، تعلق داشتن زن به خانواده شوهرش است !!!!!.

فیلم سینمایی کافه ترانزیت بهترین مثال برای لویرات است .

 سورورات

 رسم دیگری به نام سورورات وجود دارد که مانند لویرات است .  دو رسم سورورات و لویرات نشان می دهد که ازدواج در جوامع سنتی ، به منزله ی قراردادهای سنگین عرفی و شرعی و اجتماعی ست ، که بر اساس انتخاب دو گروه و دو طایفه و دو قبیله صورت می گیرد ؛ نه بر اساس انتخاب ازاد دو نفر .

 رسم خون بس در طوایف  به نوعی به لویرات و سورورات باز می گردد ( که به دلیل طولانی شدن مطلب بیشتر به آن اشاره نمی کنم )

 


پ . ن :ازدواج گروهی  با توجه به آنچه تا کنون  مطالعه کردم در ایران دیده نشده .

به نظر میرسد انچه در تعریف ازدواج گروهی آمده و کارکرد و قوانینی که در آن وجود با نمونه ی عینی آن در ایالت کالیفرنیای آمریکا متفاوت بوده .

 دوستان اگر اطلاعات بیشتری از ازدواج گروهی دارند از اینکه من را هم قابل به دانستن بدانند ممنون می شوم .

 فکر می کنم همین مقدار از انواع ازدواج کافی باشد تا به آنچه مقصودم از مطرح کردن این موارد بود بپردازم ؛ البته در پست های آتی

خوب و شاد و آرام باشید