در گوشیه خویشتنی
سلام دوستان وصله پینه ایی

روی تخت اتاقم کنار پوپولی دراز کشیدم یک کتاب که شاید بگم چه کتابی و تو دستم گرفتم و دارم می خونم صدای رعد مهر تایید بر چهره ی گرفته ی اسمان را می زند شروع به باریدن میکنه و من لای پنجره ی اتاقم و باز میکنم تا بوی خوش نم خاک بیاد تو ......
بارون داره شدت می گیره دوست دارم برم زیرش تا خیس خیس بشم درب حیاط که داخل اتاقم هست و باز میکنم و میرم وسط حیاط .......آه که چه خوب خیس شدن ... خیس خیس شدم از موهام چیکه چیکه اب میریخت ... احساس جالبی بود بعد دیگه دیدم شدتش خیلی زیاد شد تا جایی که اب داشت تو حیاط جمع می شد .... رفتم و جلوی چاه وسط حیاط و که یه برگ گرفته بودش و باز کردم و ...
راه باز شد....!!
دوستی مسیج زد :حوبی و من گفتم : ... ، آخرش گفتم :...
دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
همون خویشن خویش و این حرفا ....
کاش برایم از شاملو می خواندی باز ،
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاري
چندين هزار چشمه خورشيد در دلم
مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس
چندين هزار جنگل شاداب ناگهان
مي رويد از زمين
ولی امروز باید اخوان را خواند !!
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
عشقول آخرین تماسش رو زیر بارون بهاری گرفت ... فردا ظهر آزاد میشه ... می نوشیم به خاطر آزادیش
.
.
.
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

و نفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چونکه نایاب ترین الماسی
دوستت میدارم
ای که احساس مرا میفهمی
ای که میدانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگیست
که هریک از آن
معنی ناب و لطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق و ستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق و نیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
تپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه و معنی عشق
قافله سالاری
خسته تر از خسته ام . . .
اما خوشحالم از این خستگی . . .
از اینکه . . .
فقط کاش می شد . . .
کاش می شد به این مردم پر مدعا فهموند که هر کس را بهر کاری تخصص دادند . . . نمی دونم اگر دکتر هم برن و سرطان داشته باشن و دکتر بهشون درد و مرضشون رو بگه ، به دکتر میگن تو چه می فهمی و ما که تو این عکس چیزی نمی بینیم جز مثلا مهره های کمرمون ... چی میگی تو ... هی میگی بین مهره هات غده هست !!!!
بله...
دوستی وقتی امروز تلیده بود و باهاش می حرفیدم چه خوش گفت : نظریه ی وبر رو در مورد تاریخ هیچ وقت فراموش نکن !
حالا نمیدونم شاید باز بگویند حرف های کسی را که در دادگاه نظام محکوم شده . . .
اما ای انسان های مدعی همه چیز دان !!!! بدانید و آگاه باشید ... یک جامعه شناس کارش دیدن آن چیزیست که شما گاه توانایی درک ان را هم ندارید ... علوم انسانی را جز علومی میدانم که این وری و ان وری به اتفاق به ان هایی که تخصص دارند احترام نمی گذارند ... و اینجاست که فریاد بی سوادی و تکرار تاریخ را می شنوم ...
کتاب این بود :
![]() |
هنوز خودم تمومش نکردم ولی چیزای جالبی توش به نظرم به زیرکی گنجونده !
پ.ن : حور و حال و حول از اشعار خیام هست که خوب یه سوالی رو که قبلا هم تو ذهنم بود و میاره تو ذهن ... وعده ی بهشت به زنان پس چیه ؟؟؟؟؟!!!! انجا باز ....
می دونم می دونم الان میگید این تفاسیر قرانی . . . اما خوب دیگه سوال هست دیگه . . . اثبات فرضیه هم می توان از ان کرد !!!
مغلطه و سفسطه و . . .اووووووووووووووه کلی کار دیگه![]()
این پست یه جوریه ؟؟!!
برید یه وبلاگ دیگه رو بخونید !!![]()
![]()
آدم باشیم و بی ادعا![]()
![]()



من یک پینه دوز تنها بودم که آمده بودم در اینجا جسم و روح جریحه دار شده انسانیت از دردهای روزگار را با نوشته هایم وصله بزنم شاید کالبد جدیدی از این وصله پینه ها پدید بیاید، الانم پینه دوزم و به دنبال وصله زدن اما دیگه تنها نیستم از آبان 88 با لاکی پینه خوردیم و لحظه هامان را عاشقی می کنیم داغ داغ .