دل تنگولیدگی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

کمتر از ۸ روز دیگه این نصفه و نیمه باهم بودن هم تموم میشه و ... میدونم الان دارید تو سرتون میگید که مگه ما چه گناهی کردیم که باید این ذهن پر از تشویش تو رو بخونیم هان ؟
حالا تازه اولشه  از این به بعد هی شعر های پر سوز و گداز باید بخونید تا دو ماه 
خوب پینه دوژ دلش گچه داره دیگه !!!

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من

  مگر از من چه می ماند ؟

امروز از ترس اینکه همینی بشه که شد نرفتم کیف و کفش بخرم!!! چون اگر میرفتم از حرص این وضعیت حتما به کیف و کفشی ها بد بیراه میگفتم و خداحافظی با همه چی و پینه دوز و .... !!
البته فامیل جز مامان و بابام تقریبا ۲۰ نفریشون و میدونم دست جمعی رفتن

خلاصه اینکه دلمم گرفته بد جور !!!
دلم تنگولیده برای  دوست
برای انسانی که  . . . ( وللش )

خلاصه اینکه دلم می خواد حرصم و سر یک چیزی خالی کنم تو یک جایی خوندم که پاک کردن و تمیز کردن مثل شستشو به انسان آرامش میده ( شاید به خاطر اینکه انسان تمرکز میکنه تا کثیفی و
نامرتبی رو بپاکه و مرتب کنه ) منم شاید فردا بی افتم به تمیز کردن اساسیه اتاقم

سعید یک کاربلاگاتور در وبلاگش گنجینه نوشته از وصله پینه برید بخونید بخندید ()

شبتون بی دلتنگولی ،دوستانتون با احساس

در گوشی با چند نفری که . . . ×-:

سلام دوستان وصله پینه ای

 

امشب برای چند نفری می نویسم تا . . .

تولد مامی جیرجیر امروز بود ، تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارک ! شاید فقط من بدونم که تو در این سال که گذشت چقدر . . .

دوستت دارم و آروزومند تمامممممممممممممممممممممم آروزهایت و وجودیت هایت هستم. . .  

این رو دوست می داشتم تقدیمت کنم:

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رؤیایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی:

بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد … پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند
« آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
« در جهان یکتاست»
« بی گمان شهزاده ای والاست»

دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پرغوغا
در تپش از شوق یک پندار

« شاید او خواهان من باشد.»
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش
مقصد او خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست . . . آری . . . اوست
« آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.»
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
« ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش.
باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
برفراز تاج زیبایش.

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
«دختر خوشبخت ! . . .»

این روزها بیشتر می خوانم و کمتر وقت می کنم نشانی از خود برایتان در وبلاگ هایتان  بگذارم!!

این روزها روزهای آخر با هم بودن من و عشقول هست!! عشقول داره میره سربازی

فکر نمی کردم قبل از رفتنش هم این همه غصه دار بشم وقتی با هم هستیم من هم خوشحالم هم شادم ولی وقتی جداییم نه!!! دیگه مثله اینکه آن سعیده ی جیغ جیغو و شیطون و پر انرژی نیستم

خیلی وقت بود با مریم و ریحم و عاطی ۴ تایی نبوده بودیم ! بینابراین امروز تصمیم گرفیتم بعد از کلاس همدیگر رو ببنیم ، عاطی نیومد و ما سه تایی با هم بودیم خیلی دوست داشتم ببینم من تو این جمع مثل قدیم ها خوشحال و شلوغ کن و ...هستم یا نه ؟
از وقتی که رفیتم رحیم و مریم گیر دادن که تو .....

نیستییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟!!!!کجاییییییییییییی؟؟

خوب من همش انگار چیزی رو گم کرده باشم !!! یا یه چیزیم کم باشه و کلا نبودم دیگهههههههه

دلم برای یکی تنگ بود !! دیگه نبودنش سخته !
فکر نمیکردم اگر جایی برم که ان نباشه انقدر سخت بهم بگذره ! خیلی سخت بود ...
کلافه ی کلافه بودم !!

گاهی وقت ها آدما در واژه و صورت کلمات مشابهی را تکرار می کنند ولی فقط خودشون هستند که می دونند که آن رو با چه محتوا و عمقی بیان می کنند!

رضای عزیزم دوستت دارم 

عاشق میشم

آنقدر از تو میگم که میون اسم تو

توی آسمون عشق ،رنگین کمون پیدا بشه

آنقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق 

 بعد از مجنون یک نفر صاحب نشون پیدا بشه

تو مگه قلب منی؟

 که صدای نفس هات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی؟

 که دم و باز دمم تو رو فریاد میزنه

فقط تو رو داره فریاد میزنه

داره فریاد میزنه . . .

تو هوای  تازه ی زندگی هستی

که تو قصر آرزو هایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خداییییییی

که طلسم نا امیدم رو شکستی تو مگه قلب منی؟

 که صدای نفس هات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی؟

 که دم و باز دمم تو رو فریاد میزنه

فقط تو رو داره فریاد میزنه

میون گل ها نرو سخته پیدا کردنت

آخه تو خوده گلی چه قشنگه دیدنت

میون گل ها نرو سخته پیدا کردنت

گل خجالت میکشه از تو وُ خندیدنت

تو مگه قلب منی؟

 که صدای نفس هات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی؟

 که دم و باز دمم تو رو فریاد میزنه

فقط تو رو داره فریاد میزنه . . .

 

و می نویسم برای کسی که . . .

ای یار نازنین

ما باد را

هرگز نکاشتیم که توفان درو کنیم

ما بذر کاشتیم 

همت گماشتیم که تا روید از زمین

اما شبی که جشن درو گرم گشته بود 

در آن بزم دلنشین

ناگه حرامیان ! 

چه بگویم دگر . . . 

همین !

بله این جوریاست . . .

 اندیشه می کنم ، 
                              نه به شب ها
                                                        که روز هم 
 باور نمی کنند
باور نمی کنی تو 
                                     که حتی
                                                    هنوز هم . . . 
                     

و. . . 

 خواستم بنویسم برای دلی عاشق، که . . .

امیدوارم نشکند و . . .

به احترامش سکوت می کنم و . . .

 

شبتان بی غصه و شاد و آرام

آنچه در انجمن  زنان پژوهشگر تاریخ گذشت

 

سلام دوستان وصله پینه ای

متنی که در ذیل می خوانید ، مطالب گردآوری شده  در جلسه ی انجمن زنان پژوهشگر تاریخ است که توسط خانم دکتر معصومه مجیدیان ارائه شده است.

 من به همراه دوستانم ( عاطفه و مریم ) در جلسه شرکت کردیم و در جهت ارائه ی این مطالب خواستار آن هستیم تا دوستانمان با چنین جمع هایی آشنا شده و اگر در گروهی فعالیت میکنند بتوانند مقایسه ی تطبیقی جهت شناخت بیشتر انجام دهند و در پویایی هر چه بیشتر گروه خود بکوشند .

این جلسه جهارشنبه ی اول هر ماه برگزار می شود .

موضوع این جلسه :  تُوراکینا خاتون زن قدرتمند مغول   

جلسه طبق زمان اعلام شده باید به صورت رسمی در ساعت ۱۸تا ۱۶شروع و به اتمام می رسید که در ساعت ۱۴:۳۰ با مقدمه ای از دبیر جلسه که توضیحاتی مربوط به دومین سمینار "زن در تاریخ اسلام۲ "
بود شروع شد و بعد از خانم مجیدیان در خواست کردند که به ایراد مطالب خود بپردازند .

( از نظر من انتخاب تصویر عالی بوده )

افراد حاضر در جلسه با تمام اعضای انجمن ۱۵ نفر بود که در پایان جلسه دو نفر از مدعوین سخنران نیز با دسته گلی به جمع پیوستند .

در پایان هم بحث هایی شکل گرفت که من به عنوان گزارش ان ها را ارائه ندادم . اما چنانچه سوالات یا کامنت های دوستان لزوم ان را ایجاب کند حتما بیان خواهم کرد .

این شما و این تُوراکینا خاتون زن قدرتمند مغول   

به نام خدا

 عصر مغول برای ایرانیان یاد آور جنگ و خون ریزی و ویرانی شهر هاست ولی از جنبه ی دیگر مغول سنت نیکوی اهمیت و احترام و داشتن نقش فعال زنان در جامعه را به ارمغان آورد زنان مغول ، بنا به رسم ایلی ، دوشادوش مرد  و برابر با او و در فعالیت های روزمره شرکت داشت و اقتصاد و معیشت بدون وجود زنان معنایی نداشت . مقام مادر در بسیار مهم و تقریبا برابر با پدر بود و سپس همسر خان و سلطان که رسما در کار شوهر سهیم و دخیل بود .

چنگیز پس از پیروزی های متعدد در جمع گروه زیادی از مغولان گفت :

مادرم ، من ، فرزندم "جُوجی"  و برادرم "اُچگین"متفقا تشکیل یک امپراطوری بزرگ دادیم .

ادامه نوشته

در گوشیه ذوقی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

باز آمد بوي ماه مدرسه

بوي بازي‌هاي راه مدرسه

از ميان كوچه‌هاي كودكي

مي‌گريزم در پناه مدرسه

 

 

دلم نیومد ننویسممممممممممممممممممممممممممممممم این گریه از شادیهههههههههه!!

وایییییییییییییییییییییییییییییییی من و مریم باز هم کلاسی شدیم

باز شیطونیییییییییییییییییی

باز استاد اجازهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

باز دیوونه کردیم استادمون و رووووووووووووووووووووووووو

ما در دوره های جهاد دانشگاهی کلاس های کامپیوتر ثبت نام نمودیم  از فروردینم زبان و به صورت جدی شروع می کنیم و ...

آخ که امروز چقدر خوب بود !! از صبح دل تو دلم نبود که برم سر کلاس ...
وای مریم تابلو رو بگو من شنبه سر کار بودم اولین جلسه رو از دست داده بودم و امروز جلسه ی اولم بود ولی مریم جلسه ی دومش بود و اول کلاس وقتی استاد امد داخل کلاس گفت : یک خانمی ۳ ساعت بعد از کلاس تکالیفش رو برای من میل کرده بود !!!

مریم هم خوشحال که من بودم استاد!! من که می دونستم ان بوده !! بعد بچه ها گفتن واقعا؟؟؟

گفت :بلههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه( عین این دختر عقده ای ها که اول کلاس می شینن پاچه خواری هر چی هم استاد یاد می داد تندی میگفت بذار من اول انجام بدم )

وای خیلی خوب بود استادم جوان خوب و خوشل و خوش تیپو رعنایی بود

 

تازشم استاد گفت یک چیزی بتایپید چند پاراگراف ، منم شرح زندگیه پوپولی رو تایپیدم بک راند صفحه رو هم کردم نارنجی پوپولی حالشو ببره .

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب بود .

شب و روزمان آموزشی و آموزشگاهی

 

در گوشی با تنهایی . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 دیشب ماه انگار بزرگ  تر از همه ی نیمه ی ماه هایی بود که تا الان دیده بودم !!

درست مثل صورت هایی که بغض آلودن و بیشتر باد می کنند و نمی خوان که ببارن !!! دیشب ماه بعد از غروب زرد زرد بود .

شاید بغض داشت !!

انگار ناراحت بود !!

 

تنهایی ماه

 

در تمام طول تاریکی

سیر سیرکها فریاد زدند :

" ماه ، ای ماه بزرگ . . . "

 

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آن ها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز !

و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی ، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوک ها در مرداب

همه با هم ، همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند :

" ماه ، ای ماه بزرگ . . . "

 

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

 

___________________________

شکوفه ی اندوه

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو میگریم

پنداشتی که چون زتو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

شب ها چو در کناره نخلستان

کاروان ز رنج خود به خروش آید

فریاد های حسرت من گویی

از موج های خسته به گوش ایید

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستارهام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر میکشم به پهنه دریاها

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

در دل چگونه یاد تو می میرد؟

یادتو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزست

کو را هزار جلوه رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده شیطانند

اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها ترا بگوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

 

در گوشیه شیطونی بدجنسانه

 

سلام دوستان وصله پینه ای

من امروز در پی دیروز کمی دپ بودم و بعدشم فیلم my life without me  رو دیدم دیشبم که دپ تر بودم فیلم match point  رو دیدم !

دیشب به طرز فجیعی می خواستم تحت تاثیر فیلم هر مردی رو که واژه ی دوست دارم رو به کسی گفته بکشمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

رضا و غیر رضا هم نداشت  یو ها ها هااااااااااااااااااااااااااا

امروز هم که دیگه هیچی به هیچی ... یه چیزایی تو این فیلم بود که . . .

اینارو گفتم که فایل صوتیه مربوط به جلسه تبدیل به ۷ صفحه نوشتاری شد در کاغذ و من فردا سر کار بیدم و امروز حال تایپ ندارم پس یکشنبه به زودیه زود میشه

شبتون پر از فکر های قیلی قولی

در گوشی از زندون . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 باید امشب این و می نوشتم و گرنه دق می کردم !!! آخه باید بنویسم که چقدر روحم داغون میشه خوب !!

 دیشب عقشول تلید که فردا شب تولد پریسا ( دوست عقشول ) هست و منم دعوتم و بچه ها همه خونه ی علی و صدیقه جمع هستن و خلاصه فردا کلی صفاست و اینا

و متاسفانه خوب دیگه تولد شبهههههههههههههههههههههه منم نمی تونستم برم دیگههههه

این مامان اینای من هنوز تا این عربیهههههههههههههه خونده نشه رضایت نمیدن که نمیدن !!!

یکم سعی نمودم دیدم جواب نمیده ! بنابراین گذاشتم پیله شدن و کنه شدن و یه جا دیگه خرج کنم که برای جفتمون ارزش بیشتری داشته باشه !!

ولی اینکه بخوای نه بگی به آنچه که انجامش رو حق خودت می دونی خیلی سخته!!

خیلی تحقیر امیزههههههههههههههههههههههههههههههههه

خیلیییییییییییییییییییییی دپرس کننده هست

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

عقشول گفت بیا بعد دو ساعت من می رسونمت ۹:۳۰ خونه ای !!

ولی من بدم میومد که شرایط خودم و به دیگران تحمیل کنمممممممممممممم

گفت چه تحمیلی وقتی من دلم می خواد تو کنارم باشی و بعدشم خودم می خوام که برسونمت !!

اصلا تو آژانس بگیر برو که تحمیلم نباشه !!

منم گفتم وقتی خودم می دونم دارم برای چی میرم چی ؟؟

وقتی همه میگن حالا چرا انقدر زود ؟؟!!!

و من می دونم جوابش این هست که چون من نمی تونم  تا فلان ساعت بیرون باشم چی ؟؟

 و چه حس لهههههههههههههههههههههههههههه شدنی هست آن زمان !!

بله این شد که ترجیح دادم اصلا نرم که ان فضاحت رو بخوام به رُخ خودم بکشم!

از انجایی که از اولم با عشقول یه همچین مواردی را پیش بینی کرده بودیم و ازش قول گرفته بودم که هیچ وقت برنامه هاشو نکنسلهههههههههه برای شرایط مسخره ی من  ان رفت و من ...!!

تازه بعدشم که امروز چند باری گفت نمی آیی ؟؟ داشتم منفجر می شدم از حسی که با این سوال ان ، از خودم می گرفتم .

الانم کلی دارم   خوب من هم دوست می داشتم الان کنارش می بودم اما ...

نه چون مهمونی بود، نهههههههههههههههههههه!!!

کلا الان من دارم دخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ میارم و کله ی هر کی بیاد نزدیکم می کنم .

پوپولی تندی دید وضع خرابه رفت تو اتاق سوسکی خانم تا من بلایی سرش نیارم !!

 

شبتان بی اسارتتتتتتتتتتت

در گوشیه یک کلاغ چهل کلاغ . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

 

به زودی می توانید گزارش جلسه ی انجمن زنان پژوهشگر تاریخ را در وصله پینه بخوانید .

تا به زودی ...

 

شب و روزمان به زودیه زود

در گوشی با متن ها . . .

 

سلام دوستان وصله پینه ای

امشب دوست میدارم براتون چند تا چیزی که خودم دوست میداشتم و براتون بذارم تا با هم بخوانیم و بفکریم و لذت ببریم ،

اول شعری از بینش پژوه :

کنارم بخواب و به دورم بتاب و
از این لب بنوش و چو تشنه که آب و
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه بی قرارت منم من
خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

کنارم بخواب ُ به دورم بتابُ
از این لب بنوشُ چو تشنه که آبُ
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه بی قرارت منم من
بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

و داستانی که روزی در کامنتدونی وبلاگی در مرداد ماه تابستان خواندیم و . . .

«روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد! »

 

و اما پستی از عقشول ( برزخ : پست ای معشوق ) که خیلی وقت پیش ها(شنبه نوزدهم فرودین ۱۳۸۵ نوشته بود ) خوندم و هم به نظرم  قشنگ آمد هم دلم خواست نظر خودش رو که خیلی وقت پیش تر ها این نوشته رو نوشتیده رو بدونم هم . . . هم . . . هم . . .

"خدایا ! ای آنکه هستی وجز تو هیچ چیز نیست! ای آنکه بودی وقتی هیچ چیز نبود! و ای آنکه تا آخر آخر وجود هستی وخواهی بود! گفتی که هر جا من باشم تو هستی و در هر لحظه مرا می بینی و صدای  مرا می شنوی و از رگ گردن به من نزدیک تری !پس چرا من تو را نمی بینم و صدای تو را نمی شنوم پس چرا من تو را که از رگ گردن به من نزدیک تری فراموش می کنم ودر هر لحظه ودر هر کار ودر هر مکان نمی توانم با تو باشم ؟  پروردگارا ! اگر می خواهی در هر لحظه مرا ببینی ودر هر لحظه مرا امر و نهی کنی که آن کار را بکن وآن کار را نکن و اگر می خواهی مرا با دفتر حساب و کتابت بترسانی ترجیح می دهم هیچ گاه با تو نباشم ! و دوست دارم از تو دور دور باشم !، بعد از مرگ هم هرکاری  که خواستی بکن!!  اما من که می دانم  بودن تو از این جنس ها نیست ! تو مهربان ترین مهربا نانی  و چنان معشوقی  که قرن ها در آرزو بوده وقرن ها نیز در آرزو خواهد بود ! خدایا ! شاید امشب معنی کلامت را اینگونه دریافته باشم : وقتی کسی عاشق دیگری است ، در هر لحظه بی اراده او را می بیند و صدای او را می شنود و او را حاضر وآشکار در هر مکان و در هر کار می یابد و از ته دل  دوست دارد  که او نیز در هر لحظه در کنارش باشد والبته که در این حین هیچ گاه کارهایی  را که معشوق دوست ندارد به طور خود به خود انجام نمی دهد ، آری ! اگر من تو را عاشقانه دوست بدارم آنگاه من همیشه با تو خواهم بود و آنگاه تو همیشه با من خواهی بود  وآنگاه خواهم دانست که تو از رگ گردن به من نزدیک تری وآنگاه خواهم چشید که تو منی ومن توام ! بار الها ! مرا وهیچ کس را با حسرت از جهان به در مبر!

بی حسرت ازجهان نرود هیچ کس به در             الا شهید عشق به تیر کمان دوست

 

 و من تیکه های رنگی رو دوست میداشتم بیش تر !!

و من تیکه هایی که رنگ آب نبات چوبیه ترش نارنجی بود را بیشتر تر دوست می داشتم و می فکریدم و ...

  شبتان آروم