نصفه شب بود ، مادرم میگه ، پدرم هنوز با آب و تاب تعریف میکنه !! مامی درد داشته... می گفت خیلی بی موقع هوس آمدن کردی !! همه آمده بودن ... اولین فرزند مامیم و ددیم بودم و خیلی ترس داشتن ... از آنجایی که اورژانسی دارم مثل هیمشه با عجله پا به این دنیای کوفتی میذارم ، مامی رو میبرن به نزدیک ترین بیمارستان و همون میشه که دکتر خودم من رو به دنیا نمیاره و مامی هم کلا چون جسته ی کوچولویی داره نباید طبیعی بچه دار می شد ولی از آنجایی که یک سری پزشک ... جمع بودن و دکی خودم هم پیدا نکرده بودن ، تصمیم میگیرن طبیعی بچه به دنیا بیاد ، به هر طریقی بود بچه رو با دستگاه به دنیا میارن ...نفس نمیکشه ... گریه نمی کنه... این مادرمه که داره با حال بدش صدای دکتر رو می شنوه... اکسیژن مامی رو بر می داره و می ذاره رو صورت بچه و... بعد از چند ثانیه این صدای دختر کوچولوی آن هاست که همه ی اتاق و پر میکنه ...آمدم ، 3:30 بامداد 3/5/66 آمدم تا ...
نمیدونم الان هم از وجود من خوشحالن یا ... ؟؟؟
خودم که این روزها هزاران بار می خوام که کاش نیومده بودم کاش امشب که چشمام رو میبندم دیگه صبحی نباشه، سلامی نباشه !!
به نظرم همه ی ما به ظاهر یک بار متولد میشیم ولی در اصل میشه که یک انسان چندین تولد رو در زندگیش تجربه کنه .
دانشگاه دوباره من رو آبستن شد
من با نقش های دوست داشتنیی که هیچ وقت فراموش نمی کنم رشد کردم ،کامل و کامل تر شدم
با نگاهش تولد دوباره ی من رقم خورد
این بار آگاهانه متولد شدم
این بار با عشق نفس کشیدم و رشد کردم
عشقی که طول نداشت ، عرض بود و عرض
عشقی که سلام و تولد روح ها بود
عشقی که تا عمق وجودم رسوخ کرد!
اما همون اول عشق من شهید شد .
استادم سر جامعه شناسی ادبیات همیشه می گفت : کسی که عاشق باشه و حتی عشقش هم خبردار نشه که آن چقدر عاشق هست ،این سوزناک ترین نوع و شهادت در عشق.
گفتنش سخته ، ولی کشتنش، گفتن صلاحه کشته بشه .گفتن : درک کن!!اجازه بده !!من ، هاج و واج! به خاطر آن...
دنیای خیال من ویران شد
انقدر سریع بود که ...
گم شدم ، رها شدم ، پر هایی که برای پریدن باز کرده بودم از غم رفتنش پر پر شد و ...
و من، در شهر احساسم تنهای تنها ، گنگ گنگ
نیست ، خیلی وقته که به اعماق قلبم سپردمش، ولی خستم ، بسکه خیالش همراهمه، خستم ، که انقدر براش می نویسم ، خستم ، که انقدر اشک و کلمات من روان نقش می بندند، خستم . خستم، خسته .
آخه من هم آدمم ، من هم دل دارم ، من هم...
اصلا چرا وقتی هیچ وقت هیچ چیزی نبود من باید دلتنگ باشم باید وجودشو فریاد بزنم خوب چرا خدا زبون دل آدمارو یادشون نداد که بهش حالی کنم نیست ،رفته ، دیگه مرده
بابا بفهم ، خودت رو همه رو داغون کردی برای چی ؟؟
می دونم می دونم پینه دوز احمقم خودتم نمی تونی بفهمی که چرا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟
می دونم داره آتیشت می زنه !
داری می سوزی شب تا صبح ، صبح تا شب .
می دونم که تو برای آن تفاوت قائلی، میدونم که مثل بقیه آدما دنبال برای خود کردن نبودی، فقط خواستی حسش کنی !!
خواستی حالا که آتیش شده برات ، کمی کنارش گرم بشی ، آتیش شدن و یادبگیری و شعله بکشی !
می دونم که دلت نمی خواست رو آشیونه ی آن جا خوش کنی !!
می دونم که حتی عشق تو تعریف و سرانجام دیگه ای داشت !!
می دونم که دوست داشتی ازش پرواز و یاد بگیری... می دونم که پرواز برای تو زهر شد
می دونم از اینکه هیچ وقت نتونستی باهاش حرف بزنی سوختی، از اینکه هیچ وقت نشد که بفهمتت ، بشناستت !
می دونم وجودت طوفانی شد ، از اینکه دوست داشتنت رو کودکانه دونستن و سرخی قلبت رو شوخی !!
می دونم که با همه ی تنهایی هات باز هم تلاش تو ساختن آن سرزمینی بود که ...
می دونم ...
می دونم...
می دونم ...
ولی تو هم میدونی که همه ی این به قول خودت سال های دور، هر کار کردم چاره ای ،مرحمی ندیدم .
کاش پینه دوزم هیچ وقت نفس نمی کشیدی و رشد نمی کردی !!!!!!!!!!
اصلا شاید هوای این عشق برای تو مسموم بود !!!
کاش وقتی داشتی وجودت و از آن گرم می کردی مراقب می بودی تا نسوزی تا این روز ها انقدر دنبال مرحم نباشی!!
نه !! چی دارم میگم !! نه نههههههههههه ... هوای این عشق مسموم نبود.
تو تشنه بودی و دنبال آب ، تو می خواستی شیرنی تولد دوباره رو با تمام وجود حس کنی و سیراب سیراب بشی و ...
این بهای تولد آگاهانه ی تو هست. این بار درد و سختی بزرگ شدنت رو خودت باید بپردازی ... این بار پدر مادری نیست که جور تو رو بکشه ... این بار خودتی و خودت .
می دونم این روزها هزاران برابر مشکلاتت و سختی هات زیاد شده
می دونم از همیشه تنها تری
می دونم که جز عاطی مهربونت که همیشه تو سکوت کنارت بود کسی کنارت نیست.
می دونم که اندازه ی 22 سال قوی بودن و نقش سخت ترین و مبارزترین رو بازی کردن خسته ای!
می دونم از درون ویران ویرانی ...
می دونم که بغض های تو اگر تو خلوتت نشکنه شاید ...
می دونم که دیگه این صورتت با سیلی سرخ نمیشه .
اما چه کنم که ...
و تنها میدونم که زمانی از خودت راضی میشی و دلتنگی هات برای پرواز هایی که با پرنده داشتی تنگ نمیشه که خودت ، آره خود خودت پروازی که به خاطر سپردی رو تجربه کنی .
می دونم که هنوز برای پریدن آماده نشده بودی که ترکت کرد اما ...
یادت باشه تو قول دادی تو به پرنده قول دادی ، تو به خودت قول دادی .
تو قول پریدن دادی پس ...
پس باز هم قوی باش، حتی اگر برای همیشه تنها موندی و دیگه پرنده رو ندیدی ،
آره، قوی قوی ، حتی تو ذهنت هم نذار که دلتنگی هات باعث بشه که لحظه ایی به تمرین پریدن شک کنی و بد بگی .
محکم باش تا با پروازی که میکنی تولد های دیگه ای رو تجربه کنی و...
برات هر لحظه آرامش می خوام که میدونم خیلی وقته در حسرتش هستی .
امیدوارم بیست و سومین سال زندگیت ....
.