تمرین بودن ...

 

سلام دوستان وصله پینه ای

بعد از مدت ها به جزیره آمدم و خواستم یکی از شعر های حمید عزیز  رو که خیلی دوست می دارم را برایتان بگذارم .

پس تقدیم همه ی شما آشنایانم ...

... در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم ،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد ،

که مرا  ،

زندگانی بخشد.

چشم های تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو مصرع شعری زیبا ،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی دیگر ،

رونقی دیگر هست .

می توانی تو به من ،

زندگانی بخشی ،

یا بگیری از من انچه را می بخشی ...


گاه گویه  هایی از پینه دوز ...

... خاطره ...

در پس شهر شلوغ

در خلوتکده ای خود ساخته

رویای دور ما

رنگ حقیقت

بوی امید

نوای آزادی سر داد

آسمان و ابر و کوه و دریا

همه شاهد بودند

که چگونه من و تو ،

فارغ از چشم های تردید

جاری ، در رود روان عشق

می زدودیم رنگ عادت را

می سرودیم نغمه ی پاکی را

راستی !

وه ، چه شیرین است

خاطره ی حقیقت یک رویا...

 

 به دلیل شرایط ویژه و اورژانسی که هر کدام از ما فارغ از درگیری های فردی در حیطه ی اجتماعی نیز داریم تا اطلاع  ثانوی ایوب باشیم ، هر چند که به نظرم اگر در این روز ها خود ایوب هم بود ...

روز و شبتان آرام

 

                                                           

تولدی دیگر و سختی پرواز

 

نصفه شب بود ، مادرم میگه ، پدرم هنوز با آب و تاب تعریف میکنه !! مامی درد داشته... می گفت خیلی بی موقع هوس آمدن کردی !! همه آمده بودن ... اولین فرزند مامیم و ددیم بودم و خیلی ترس داشتن ... از آنجایی که اورژانسی  دارم مثل هیمشه با عجله پا به این دنیای کوفتی میذارم ، مامی رو میبرن به نزدیک ترین بیمارستان و همون میشه که دکتر خودم من رو به دنیا نمیاره و مامی هم کلا چون جسته ی کوچولویی داره نباید طبیعی بچه دار می شد ولی از آنجایی که یک سری پزشک ... جمع بودن و دکی خودم هم پیدا نکرده بودن ، تصمیم میگیرن طبیعی بچه به دنیا بیاد ، به هر طریقی بود بچه رو با دستگاه به دنیا میارن ...نفس نمیکشه ... گریه نمی کنه... این مادرمه که داره با حال بدش صدای دکتر رو می شنوه... اکسیژن مامی  رو بر می داره و می ذاره رو صورت بچه و... بعد از چند ثانیه این صدای دختر کوچولوی آن هاست که همه ی اتاق و پر میکنه ...آمدم ، 3:30 بامداد 3/5/66 آمدم تا ...

نمیدونم الان هم از وجود من خوشحالن یا ... ؟؟؟

خودم که این روزها هزاران بار می خوام که کاش نیومده بودم کاش امشب که چشمام رو میبندم دیگه صبحی نباشه، سلامی نباشه !!

به نظرم همه ی ما به ظاهر یک بار متولد میشیم ولی در اصل میشه که یک انسان چندین تولد رو در زندگیش تجربه کنه .

دانشگاه دوباره من رو آبستن شد

من با نقش های دوست داشتنیی که هیچ وقت فراموش نمی کنم رشد کردم ،کامل و کامل تر شدم

با نگاهش تولد دوباره ی من رقم خورد

این بار آگاهانه متولد شدم

این بار با عشق نفس کشیدم و رشد کردم

عشقی که طول نداشت ، عرض بود و عرض

عشقی که سلام  و تولد روح ها بود

عشقی که تا عمق وجودم رسوخ کرد!

اما همون اول عشق من شهید شد .

استادم سر جامعه شناسی ادبیات همیشه می گفت : کسی که عاشق باشه و حتی عشقش هم خبردار نشه  که آن چقدر عاشق هست ،این سوزناک ترین نوع و شهادت در عشق.

گفتنش سخته ، ولی کشتنش، گفتن صلاحه کشته بشه .گفتن : درک کن!!اجازه بده !!من ، هاج و واج! به خاطر آن...

دنیای خیال  من ویران شد

انقدر سریع بود که ...

گم شدم ، رها شدم ، پر هایی که برای پریدن باز کرده بودم از غم رفتنش پر پر شد و ...

و من،  در شهر احساسم تنهای تنها ، گنگ گنگ

 نیست ، خیلی وقته که به اعماق قلبم سپردمش، ولی خستم ، بسکه خیالش همراهمه، خستم ، که انقدر براش می نویسم ، خستم  ، که انقدر اشک و کلمات من روان نقش می بندند، خستم . خستم، خسته  .

آخه من هم آدمم ، من هم دل دارم ، من هم...

اصلا چرا وقتی هیچ وقت هیچ چیزی نبود من باید دلتنگ باشم باید وجودشو فریاد بزنم خوب چرا خدا زبون دل آدمارو یادشون نداد که بهش حالی کنم نیست ،رفته ، دیگه مرده

بابا بفهم ، خودت رو  همه رو داغون کردی برای چی ؟؟

می دونم می دونم پینه دوز احمقم خودتم نمی تونی بفهمی که چرا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

می دونم داره آتیشت می زنه !

داری می سوزی شب تا صبح ، صبح تا شب .

می دونم که تو برای آن تفاوت قائلی، میدونم که مثل بقیه آدما دنبال برای خود کردن نبودی، فقط خواستی حسش کنی !!

خواستی حالا که آتیش شده برات  ، کمی کنارش گرم بشی ، آتیش شدن و یادبگیری  و شعله بکشی !

می دونم که دلت نمی خواست رو آشیونه ی آن جا خوش کنی !!

می دونم که حتی عشق تو تعریف و  سرانجام دیگه ای داشت !!

می دونم که دوست داشتی ازش پرواز و یاد بگیری... می دونم که پرواز برای تو زهر شد

می دونم از اینکه هیچ وقت نتونستی باهاش حرف بزنی سوختی، از اینکه هیچ وقت نشد که بفهمتت ، بشناستت !

می دونم وجودت طوفانی شد ، از اینکه دوست داشتنت رو کودکانه دونستن  و سرخی قلبت رو شوخی !!

می دونم که با همه ی تنهایی هات باز هم تلاش تو ساختن آن سرزمینی بود که ...

می دونم ...

می دونم...

می دونم ...

ولی تو هم میدونی که همه ی این  به قول خودت سال های دور، هر کار کردم چاره ای ،مرحمی ندیدم .

کاش پینه دوزم هیچ وقت نفس نمی کشیدی و رشد نمی کردی !!!!!!!!!!

اصلا شاید هوای این عشق برای تو مسموم بود !!!

کاش  وقتی داشتی وجودت و از آن گرم می کردی مراقب می بودی تا نسوزی تا این روز ها انقدر دنبال مرحم نباشی!!

نه !! چی دارم میگم !! نه نههههههههههه ... هوای این عشق مسموم نبود.

تو تشنه بودی و دنبال آب ، تو می خواستی شیرنی تولد دوباره رو با تمام وجود حس کنی و سیراب سیراب بشی و ...

 این بهای تولد آگاهانه ی تو هست. این بار درد و سختی بزرگ شدنت رو خودت باید بپردازی ... این بار پدر مادری نیست که جور تو رو بکشه ... این بار خودتی و خودت .

می دونم این روزها هزاران برابر مشکلاتت و سختی هات زیاد شده

می دونم از همیشه تنها تری

می دونم که جز عاطی مهربونت که همیشه تو سکوت کنارت بود کسی کنارت نیست.

می دونم که اندازه ی 22 سال قوی بودن و نقش سخت ترین و مبارزترین رو بازی کردن خسته ای!

می دونم از درون ویران ویرانی ...

می دونم که بغض های تو اگر تو خلوتت نشکنه شاید ...

می دونم که دیگه این صورتت با سیلی سرخ نمیشه .

اما چه کنم که ...

و تنها میدونم که زمانی از خودت راضی میشی  و دلتنگی هات برای پرواز هایی که با پرنده داشتی تنگ نمیشه که خودت ، آره خود خودت پروازی که به خاطر سپردی رو تجربه  کنی .

می دونم که هنوز برای پریدن آماده نشده بودی که ترکت کرد اما ...

یادت باشه تو قول دادی تو به پرنده قول دادی ، تو به خودت قول دادی .

تو قول پریدن دادی پس ...

پس باز هم قوی باش، حتی اگر برای همیشه تنها موندی و دیگه پرنده رو ندیدی ،

 آره، قوی قوی ، حتی تو ذهنت هم نذار که دلتنگی هات باعث بشه که لحظه ایی به تمرین پریدن شک کنی و بد بگی .

محکم باش تا با پروازی که میکنی تولد های دیگه ای رو تجربه کنی و...

برات هر لحظه آرامش می خوام که میدونم خیلی وقته در حسرتش هستی .

امیدوارم بیست و سومین سال زندگیت ....

 

.

ریشه در خاک

  

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 


تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 
من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت


سلام دوستان وصله پینه ای

تحریم نتی اینجانب هنوز به قوت خود باقیست و فقط امروز تا اخر شب نت خواهم داشت و شنبه دوباره خط تل ما را می قطعن و ما را ...

بگذریم

امیدوارم حال همه خوب باشد و ...

به برخی از دوستان سر زدم و نوشته های آنها استفاده کردم ممنون

رویای شیرین  از دوستانم هست که تازه شروع به نوشتن کرده و با شناختی که دارم

می دانم که ...

پس شما را دعوت به همراهی میکنم .