مردی  آزاده

 

ای آزادی ، چه زندانی ها برایت کشیده ام ! و چه زندانی ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد .

اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر ، و پیشوایم مصدق ،مرد آزاد ، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید . من هر چه کنند جز در هوای تو دم نخواهم زد ، اما ، من به دانستن از تو نیازمندم ، دریغ مکن ، بگو هر لحظه کجایی ، چه می کنی ؟ تا بدانم آن لحظه کحا باشم ، چه کنم ؟ ...

امیدوارم بر تعداد ایرانیانی که تصمیم دارند به دنبال آزادی باشند و آزاده زیست کنند روز به روز افزوده شود و ...

 متاسف شدم که در رسانه ی انحصاری حکومت ایران !!!!سالروز فوت این عزیز رو اعلام نمودند و شرح حالی مختصر از او بیان کردند !!

رسانه ای که برایم مساوی با دروغ است .

رسانه ای که سعی در شکستن هویت انسانی و قالب کردن یک ذهنیت غلط در عوام دارد !!!!

بگذریم ...

به امید دیدار شما در میدان انقلاب به سمت میدان مرحوم آزادی !!!!

 

متاسم متاسم متاسم

فعلا اینو سر بزنید خبر زیاد دارم !!!

 

اخبار مهندس موسوی

 

همین جوری بارونی شده بود دلم یه چیزی نوشتم

 

سلام

من دیشب باران داشتم...

امشبم باران و آسمانی بنفش و خاکستری و بعدم سیاههههههههههههههه که به شدت می بارید و رعد و برق سفید که خط خطی توش یه عالمتا داشت  .

شما هم باران داشتید؟؟؟

 باران این دو شب که گریه دار بود...!!

من یاد دوست جونا بودم ، داشتم از پنجره ی آسمونیم(پنجره ی اتاقمو میگم )با آنهایی که خیلی دلم تنگه انقده میحرفیدم ..                                        .

 هر چی تو دلم بود ریختم بیرون... پوپولی هم با من همکاری میکرد .

باز خوبه ان هست و گرنه من دخ می آوردم !

امیدوارم شما اگه بارون داشتید دلی خندان در کنارش داشته بوده باشید.

راستی ...

هیچی وللش...

بگذریم

بذارید همه همین طور خوش بین باشن و من نشم آیه ی یاس.


اگر جمله بندیم یه جوری هست ، حق دارید !! ولی از انجایی که من دوست میدارم هر چی می نویسم همون جور که تو کلم میاد باشه و عوض بدل نشه این طوری میشه .

منم که کلا ادبیاتم متفاوته .چی کار کنم دیگه!!می خوام درست بشم ولی نمیشه ، آزادیم زیر سوال میره !!

شبتون بارونی از آن عشقولی هاش

 

حمایت از موسوی

 

سلام دوستان من

 

این عکس های ارسالی از مریم عزیز هست که امروزساعت ۱۹  در ونک - میرداماد  آن ها رو تهیه کرده و برای من فرستاد .

با اینکه اصلا ....

ولی به خاط اینکه میرم عزیز زحمت کشیده بود ، نخواستم شما رو از دیدن این تصاویر محروم کنم .

 

شاد و موفق باشید

 

 

کمی امیدوار می شویم

 

سلام ...

الان نه اینکه فکر کنید که از مناظره خوشحالم ، نه !! راستش از نظر من این چند شب  هیچکدوم مناظره نبود .

ولی از این ها گذشته امشب خوشحالم که بالاخره کاندیدای مورد نظرم حرف هایی که باید میزد و زد .

هر چند که اگر به قول سعید " اقای دروغی " در آنجا حضور میداشتند جو رو  دوباره خراب می کردند. واقعا به قول چرچیل محکوم کردن یک احمق دشوارترین کار هست . ( دروغی بودن این اقا باعث شده که حتی نتونم اسمشو ببرم )

امشب با خودم گفتم چه رای بیاریم چه نیاریم خوشحالمممممممممممممممممممممممم

خوشحالم چون این حرف ها بالاخره از TV پخش شد و امیدوارم یک عده رو به فکر وادار کنه !!

واقعا امیدوارم ...

دیدن اینکه خیلی ها این دروغ ها رو باور میکنن سخته !!

دیدن اینکه به اسم مذهب ، مسائل و به مردم ساده تزریق می کنن.

 من وقتی یک فرد دروغی یک کلام و امر مذهبی رو انجام بده دچار انزجار می شوم .

امیدوارم روز برسه و ...

این موج سبز آغاز اندیشه است!

امیدوارم تا فردا دروغی بزرگ تر ماهرانه تر و رسوا تر ساخته نشه !!!!

راستی دو شب هست که آسمان تهران نوای باران را بر گوش ما می نوازد

روزگارتان سبز تا صبح پیروزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

فغان

 

سلام نمی کنم چون اعصاب ندارم

دوست ندارم با اعصاب مخدوشششششششششششششششششش سلام کنم

نباید اینجا بنویسم ولی مینویسممممممممممممممممممممممممم چون دارم می ترکم.

من از دروغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

تظاهرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

ریاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مغلطههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

سفسطههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

بی خردییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

پستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

متنفرمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

متنفرمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

متنفرمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

   

امیدوارم روزی انقدر ضعیف و درمونده نشوم که برای بزرگ جلوه دادن خودم دیگران و کوچیک کنم ولوووووووووووو در ظاهر ....

امیدوارم روزی با تمام بی قیدی ها و بی اعتقادی هام  و نالایق بودنم انقدر پست نشوم که بخواهم جمعی را فریب دهم و بی اخلاقی هایم را به اسم دین و مدعی شدن از حق مردم و دین جا بزنم ...

در جایی خوندم که پیامبر دیده ها رو هم گاهی ندیده می گرفته آن وقت  ما انسان ها ....

ایییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به حرمت این باراننننننننننننننننن

به حرمت دل های بارونی ...

به حرمت انسان های پاک...

این دل  سیاه ناقابل نالایق من رو هم  آرام کن و  بذار کمی آفتاب و روشنایی رو ... 

امیدوارم شب تموم بشه و ....

امیدوارم ...

نمیدونم ...

 فکر میکنم دیگه واقعا باید از امدادهای غیبی کمک بخوایم

نصر من الله و فتح القریب

مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ بر این دولت مردم فریبببببببببببببببببببببببببببببب

نصر من الله و فتح القریب

ننگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ بر این دولت مردم فریببببببببببببببببببببببببببببب

 

شبتون چون سپیده ی صبح

 

گزارشی نه چندان کوتاه در میان یک سکوت همیشگی

این مطلب بخشیش  دیروز نوشته شد ولی ادامه ی آن منجر به سکوت شد و امروز دوباره ...

و این نوشته فقط به خاطر اینست که وصله پینه فقط برای من نبوده و می دانم که دوستانم دوست داشتن من  اینجا بنویسم، پس ...


سلام

سلامی با خستگی  ...

سلامی با  دل نگرانی ...

سلامی با سر در گمی ...

آری سلام

دیشب تا حالا بیدارم و دارم فکر میکنم !! نه ... بذارید براتون از دیروز  ۴ شنبه بگم ...آره دیروز ... نه شایدم بهتره از روز قبل ترش بگم... آره بهتره... ۳شنبه در  دانشگاه ما که تعداد یاران موسوی خیلی زیاد هست و بعد کروبی و بعد احمدی نژاد شاهد بودیم یکباره دانشکده جو خاصی به خودش گرفت!!! ما شاهد این بودیم که بسیج دانشگاهی شروع به تخریب موسوی کرده !!!!!!! ( منظور من کسانی که آرایش فکری و پوششی  بسیجی گونه هم دارند هست ) .

آنچه از نظر من مسلم است آنها نسبت به این همبستگی موج سبز و قابل مشاهده بودن آن اخساس ترس کردند ... بله احساس ترس ...ولی آنچه تا امروز به آن پایبند بودم این بود که اخلاق انتخاباتی داشته باشم و اگر تبلیغ میکنم کس دیگه ای رو تخریب نکنم ... ولی در روز ۳ شنبه وقتی کلاسم به اتمام رسید و وارد سالن شدیم دیدم که روی برد دانشگاه شروع به چسباندن اراجیفی نسبت به آقای موسوی کردند.. از جمله :

گیر دادن به شال های سبز و ... گیر دادن به فیلم تبلیغاتی ایشون که بازیگر تاتر بوده و... ولایت فقیه و قبول نداره و خاتمی نیمی از ولایت را زیر سوال برد و موسوی بخشی دیگر را ... ورود موسوی و رنگ سبز یعنی سلامی و چراغ سبزی به آمریکا !! سازش و ... و اینکه بهاییون ازش حمایت کردند و ....

می دانم که همه ی این ها رو در غالب مسیج هم دریافت کردید ، چیزی که مسلم است اعصاب و روان به هم خوردن یک خل و چلی مثل من ...

من از اینکه کسی تخریب می کنند متنفرمممممممممممممممممممم .

از اینکه تخریب کنم متنفرممممممممممممممممممممممم. از اینکه دیدم همون لحظه یک خانم چادری کنار عکس کروبی ایستاده و داره لباساشو مسخره میکنه و میگه انگار میرن عروسی خوبه آخونده ، اینا درد مردم نمیفهمن که !!!! و تا دید من دارم عکس موسوی میزنم گفت معلوم نی چقدر گرفته که داره تبلیغ میکنه ؟!! و من که می خواستم سکوت کنم ولی آن لحظه خونم به جوش آمد فقط رو به عاطی گفتم که اینا چی میدونن که همه ی ما خودمون داریم تلاش می کنیم ... که پاسخ شنیدم خدا کنه ولی ما که ابله نیستیم می دونیم که ... و من دیگه سکوت کردم و ...افسوس که نمی تونیم یک فضای انتخاباتی سالم داشته باشیم .

اما تا شب که برم خونه کلی با خودم فکر کردم دیدم بیلبوردهای بزرگ که همه برای احمدی نژاد هست پس اینا چی میگن ؟!! همه ی قدرت ها که به نفی آن هست پس اینا چرا ... وقتی آمدم خونه کامنت های سویدا رو خوندم باز هم ... و دیگه نا امید نا امید شدم ... تصمیم گرفتم فردا اگر کارم  زود تموم شد و تایم ناهار دانشکده بودم داخل سلف یک سخنرانی راه بندازم و با بچه ها یار دبستانی بخونیم  تا یکم روحیه بگیریم ، ولی کارم طول کشید و ... البته عاطی ان موقع دانشگاه بود و به من تلید که کجایی بچه ها دارن تو دانشگاه شعار میدن و رای گیریه نمادین راه انداخته دانشگاه و از این حرفا... دیگه من تا ۳ آنجا بودم رای گیری صورت گرفته بود و بچه ها یکم شلو کاری کرده بودن و چند تا تابلوی بزرگ احمدی نژاد بالای ساختمان زده بودن و .... من به بخش مناظره رسیدم که احمدی نژادی ها و کروبی ها و موسوی ها ، یک نماینده داشتن و به نوبت قرار بود بحرفن ،  و آنچه مسلم و جالب بود اینکه بچه های احمدی نژاد خیلی کمتر بودن  ولی بچه ها خیلی صبورانه حتی تایم بیشتری رو برای حرف زدن به آنها دادن ولی آنها آخرش انگار توقع داشتن همه ی ان بچه ها از رای خودشون برگردن و شعار : احمدی احمدی حمایتت میکنیم سر بدهند !!! و چون غیر از این بود  شلوغ کردن و با داد و بیداد و دعوا گذاشتن رفتن و نمایندشون داد میزد متاسفم متاسفم متاسفم البته این نمایندشون بود باقیشون ....

و بچه های دیگه فریاد : موسوی کروبی اتحاد اتحاد ، و واقعا اتحاد داشتن آن روز ....

بعد از آن سر و صدا کلی تراکت پخشیدیم و بیشتر بچه ها رفتن سمت میدان امام حسین که دیگه ما نرفتیم ...

البته تو این مناظره بیشتر احمدی نژادی ها با کروبی ها بحث می کردند و موسوی ها کمتر سر رو صدا داشتن ( انگار دلشون از هم بستگی و بیشتر بودنشون محکم بود و ... )

راستی یک بارون تندی و باد تندی هم زد که باور نمی کنید چی بود افتاب بود ولی عین دوش می بارید و چون باد تندی همراه داشت انگار از حر طرف شیلنگ آتش نشانی و با فشار سمتت گرفتن . خیلی قشنگ بود .

ما منتظر اعلام نتیجه ی آرا بودیم و هر کدوم یک پستر راست گرفته بودیم و خیلی اروم نشسته بودیم ولی طرز پوستر گرفتنمون انگار مجسمه ای پستر دستش باشه و همه می خندیدن چون دیگه نه زیاد بچه ها بودن نه دیگه شوری مونده بود ولی ما هم چنان ... و این خود باعث شد بحث راه بی افته باز البته بین چند تایی که موج سبزی بودن ، البته یک آقایی هم امد و گفت از این نمی خواید ( عکس احمدی نژاد ) منم تشکر کردم . دوستی که با ما بود گفت اقا آنگیزه ی شما برای اینکه به احمدی نزاد رای بدید چیه ؟

گفت : هیچی که نداشت لااقل  به امریکا باج نداد !!!! جلوی کفر ایستاد !!! از این حرفا حالا این دوستان هم خیلی آروم براش امار و ارقامی رو آوردن ( من تو بجث دچار چالش می شوم ، نمی دونم چرا ؟ برای همین کم حرفیدم ) 

و فقط یک جمله از طرز کلام این آقا رو تو جمع ما بگم ، این بود که (معذرت ولی باید بگم )

اقاهه : میشه شما به من بگید چرا بچه های هاشمی دارن انقدر خودشون و برای این "جر " می دهند ؟؟؟؟؟!!!

که خیلی اتفاقی هر ۶ تای ما که ۳ خانم و ۳ اقا بودیم گفتیم ، خواهش میکنیم اقا ، این چه طرز صحبت کردنه ، خجالب داره واقعا .

عاطی گفت : من دیگه فکر میکنم این طرز کلام شما نشون داد در حدی نیست که من بخوام با شما ... و تا همین جا دیگه باید سکوت کنم و من هم ...

و آن آقا انگار اصلا براش مهم نبود شخصیتش ... و خیلی ساده لوحانه می خندید ( باورتون میشه؟؟؟؟)

حالا ساعت ۶ اینا بود که اعلام نتایج آرا آمد و دیگه دانشگاه خلوت شده بود ( البته بچه ها از این حرکت نمادین استقبال زیادی نکرده بودن ولی باز هم ... )

اینم نتیجه ی آرا ....

تبریک میگم به همه و به امید پیروزی در واقعیت .

این عکسم ما چسبوندیم ، اعتراض کردن !! گفتیم اقا می خوایم عکس بندازیم این شادی بعد از پیروزی هست دیگه !! بعد از نیم ساعت آمدن عکس و خیلی مودبانه کندن و چسبوندن یک جای دیگه ... آخه اینجا دیوار نی !!

بعد از دانشگاه مفتح یک کاری داشتم ، دم درب هفت تیر نمی دونید چه خبر بود یک میز گذاشته بودن لب تاب و کلی پوستر ( آن هم از نوع روغنی !!!) با عکس و دفتر و اینا از آحمدی نژاد ، که البته بیشتر طرفداران موسوی آن دور جمع بودن و کلی عکس داشتن و سبز بودن و مشغول بحث  بیشتر هم آقا  هر چی میگذشت خانم ها کمتر می شدن ، تا اینکه دیدم هوا تاریک شده و من موندم و کلی اقا که دارن به من گوش میدن و من که دارم با یک اقایی که کاملا تفکر خاص و پیچیده ای داشت ( از ان ها که رای نمیدن و هی در کلام سفسطه میکنن ) دیگه کلی بحثیدیم تا اینکه ساعت ۹ آقای پلیس امد و گفت آقایون ( من و ادم حساب نکرد ) لطفا برمایید ، خسته نباشید ( خیلی آرام و با متانت ) که دیگه همه کم کم رفتن و منم رفتم ... تو اتوبوس همه داشتن از نارضایتی از اجمدی نژاد می حرفیدن و خانمی گفت من تا به حال رای ندادم ولی این بار به خاطر جوان ها رای میدهم .

و اما شب مناظره و ....!!!!!

هیچی نمیگم ، هیچی نمیگم،  هیچی نمیگم  ،

تنها این جمله ی احمدی نژاد : من آقای موسوی رو دوست دارم ولی ....

و من می گم موسوی در عمل خیلی بیشتر احمدی نژاد و دوست داشت  و هم چنین اقای هاشمی و خاتمی رو ... چون ادامه نداد تا هم احمدی کمتر خودش رو خراب کنه  و اینکه برای ثابت کردن کلامش به شخصیت دیگران چنگ بزنه .

من هر چند ( بر فرض هم )پشت هیچ کدوم از این رفتار ها صداقت هم نباشه!! ولی از ظاهر کلام موسوی درس اخلاق گرفتم .

من تا فرداش که دارم الان می نویسم نخوابیدم و ...دارم می فکرم و منتظر کلام شخص اول جامعه هستم که ببینم از آن هایی که سرمایه ی انقلاب نام میذاره چگونه دفاع میکنه !؟

و هم اکنون بعد از سخنان رهبر :

در ابتدا که به نظر اعصبانی  می آمدند اشاره کردند که مردم بشینند ( مردم هم که در حال شعار هایی در حمایت اقای مردمی نژاد )

جمله ای که در بین سخنان ایشون بیان شد و خواهش از مردم که با حرف های نا به جا حق مردم زیادی که زیر آفتاب ایستادن رو ضایع نکن.

و اما کلی مقایسه ای که بین دو دولت امریکا شد و من سعی کردم با خوانش خوشبینانه بفهممش ولی ....

و بعد چند نکته ای که انگار خواستند حالا بین دو تا بچه که یکیشون و تایید و دیگری رو رد میکنه ( در ظاهر بی طرف باشه ) اینگونه بیان میکنه که :

در ۳۰ سالی که گذشت ما حرکت کردیم با دولت های متفاوت که همه در این نظام بودند و با هر افت و خیزی حرکت داشتیم و متحد . من باید چند نکته در مورد انتخابات بیان کنم :

۱ - از چند ماه پیش رسانه های خارجی در حال تخریب انتخابات بودند ( توصیه ایشون ملت بیدار ایران بدانید با مردم سالاری شما مخالفند ، می خواهند آرای شما که پشتیبانی شما از نظام است و بگیرند و ...)

۲- نامزد های مختلف هر کدام علاقه مندانی دارند (این نامزد ها نباید اعتراض کنند که چرا به این نامزدها علاقه دارند و به نامزد مورد علاقه ی من علاقه نداری)

۳- نامزد ها مراقب باشند ، نمی بایست و پسندیده نیست که یک نامزد برای اثبات خود متوصل شود به نفی دیگری آن هم با استدلال های گوناگونی که به نوعی ... 

نامزد ها همه دارند برای یک هدف کار میکنند ، من با مناظره مخالفتی ندارنم ، مردم مردم بیداری هستند می فهمند ...

و این ۴ نفر از شورای صلاحیت گرفتند، و فضا  نباید تبدیل به دشمنی شود . نگذارید این به اقتشاش منتهی شود .

۴- رای من برای خود من است و ...هر کس رای خود را دارد و ...

و من که هم توقع بیشتری داشتم هم ...

فقط به این جمله  که، ( عالم محضر خداست  ) زیر جایگاه ایشون مقابل حضار بود استناد میکنم و امیدوارم ....

اما واقعا بر فرض اینکه احمدی نژاد راست هم بگوید خیلی جالب است که بعد از چهار سال یادش افتاده اینارو بگه و زیر سوال ببره !!! یا اینکه یادمه دو سال پیش وقتی قرار بود مفسدین اقتصادی رو معرفی کنه از چیزی به عنوان مافیای قدرت صحبت کرد و گفت نمیتونه نامی ببره !!! انگار این مافیا تو انتخابات پشتیبانش شدن و ...!!! راستی احمدی نژاد باید خلی کلام نرمی یا قدرت داشته باشه که ان مافیا رو هم با خود همراه کرد تا الان بتونه نام این چند انسان بزرگ حکومتی رو ببره !!! حنما اجازره داشته دیگه و گرنه !!! خیلی برام جالبه !!آخه اقای نوری کسی هست که به پرونده هایی که توسط رهبر به دستش میرسه رسیدگی میکنه و یک جورایی خیلی امین رهبر هست و این حرف هایی که زده شد ... !!!

حالا همه ی این ها هیچی !!! یک جایی شنیده بودم که هیچ مومنی نباید آبروی مومنی رو ببره و آن و شرمسار کنه و ... چمیدونم اخلاقیات و از این حرفا ولی من چیزی ندیدم ...

و طرفداران ایشون که دائم خودشون و مبرا می دونن و دیگران و برچسب میزنن .

بگذریم ...

من که این روز ها شاید طرفدار میرحسین باشم ولی کلا دلم به حال این موج سبزی های هم سن و سالم و دوم خردادی ها می سوزه ، لابود می پرسید چرا ؟

از این جهت که مثلا  : نونا دختری که دوست داشتن ها و ایده آل هاش با من فرق داره و من ، سعیده که ایده ال هام و تا حدودی ما میدوند با دوستی از دفتر بسیج دانشگاه همراه موج سبزیم !!! و به یک نفر رای میدم ... الان موقع انتخابات از دیدن رنگ سبز در دستان همدیگر خوشحال میشیم ولی انگار بعد انتخابات یادمون میره که ما همون سه نفر قبلی هستیم و باید با هم باشیم . میدونم ، قبول دارم که این به دلیل عدم یک حزب لیبرال هست ! ولی الان داریم از حداقل ها میحرفیم ُ میشه رای ما با هم مشترک باشه و با هم دوستانه تر باشیم ، چمیدونم خودم هم گیجم  ، نمیدونم اصلا واقعا راه حلی هست ؟؟؟

می دونید همیشه اگر راستی ها رای دادن و کاندیداشون همون شده یا لااقل خیلی نزدیک به اهدافشون بوده و این ساخت طوری شکل گرفته و انعطاف داشته که با مسیر ذهنی و اعتقادی ان ها هم سو تر بوده ولی من که الان دوست دارم مثلا اقای موسوی رای بیاره دلم به حال این شور و انرژی که بچه ها میذارن میسوزه چون انگار خیلی هاشون یادشون رفته که باز هم این اقای موسوی نمیتونه مسیر انعطافی رو به سمت ایده ال های ان ها بکشونه !

خیلی دوست دارم آقای موسوی و طرفدارانشون یک لحظه به صورت ایستا زمان و نگه دارن و این بچه ها رو یک بررسی بکنن خیلی از این طرفداران از نگاه ان ها رد میشن و ایده ال هاشون .... و بعد تبدیل به یک جوان سرخورده میشن و ... شاید بگید باید به حداقل راضی بود من هم اینو میدونم ولی خواستم بگم که چقدر سوزناکه که ما یک عده رو همیشه نمی بینم ، یادمون میره شایدم نبینیم آرامش بیشتری داریم !!! در مورد این موضوع که فکر میکنم مغزم دود که هیچ آتیشششششششششش میگیره  !!!

و آنچه که دوست دارم این همبسنگی است ، حنما تا امروز لبخند های زیادی با دیدن رنگ سبز بین شما و کسانی که شاید تا دیروز اصلا همدیگر رو نمیدید و اصلا برای هم ارزش قائل نبودید و نبت به ارزش های هم تفکیک قائل بودید رد و بدل شده ! اگر اره ؟ که میدونم جواب آریست ، باید بگم کاش این لبخند و همبستگی ماندگار بود کاش این رنگ سبز نماد ما برای سازنگی باشه !

من تصمیم دارم رنگ سبز را چه رای بی آوریم چه نیاوریم ، لااقل تا چهار سال با خود همراه کنم تا خودم و دیگران یادشون بمونه این نماد همبستگی رو ، اهدافشو و ...( من به دیگران که این سبز و آنچه می خواهند تعریف میکنند کاری ندارم  ، من آن رو برای خودم به حرکت و پویایی و ذهن باز و خلاقیت و بیداری و سازنگی و ... تعریف کردم و میکنم پس ..)

فعلا این حرف های دل قاتی و پاتی من بود .

روز و شبتون اخلاقی

آخرین جلسه از کلاسی که بوی زندگی می داد...

 

سلام دوستان وصله پینه ای

راستش دیروز هی می خواستم بیام و از کلاس آخر جامعه شناسی ادبیات بنویسم ولی انقدر تحت تاثیر فضا و اشعار بودم که فقط ...

گفتم میام و چیزایی که باید برای دل خودم باشه رو یک وقتی اینجا می نویسم  آن وقت شما هم ...

راستش شنبه از طریق دوست عزیزی پیغام استاد در مورد اینکه یکی از اشعار فروغ را برای کلاس اماده کنم به من رسید و ...

من هم سر کلاس شعر وداع فروغ که خیلی دوسش می دارم و خوندم ...

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل  شوریده و دیوانه ی خویش

....   و ادامه آن ....

چه کلاسی بود

بله خلاصه من لا به لای شعر فروغ آن انتها شعری از خودم خوندم که بچه ها فکر کردن یک گزیده ای از بخشی از اشعار فروغ بیده که البته استاد نپرسید ما هم چیزی نگفتیم ( البته استاد فهمیده بیدا به روی من نیورد )که البته آخر کلاس مریم و عاطی لو دادن

اما استاد تو کلاس شعر کوچه ی مشیری رو خوند و عشق آن و تحلیل کرد اینکه همه فقط عاشق و می فهمن ولی اینجا معشوق خودش عاشقه و این عشق معشوق سوزناک تر و دردناک تر هستتتتتتتتتتتتت

حالا دلایل تحیلش و دیگه بگذریم ولی با خوندن این شعر من همیشه  ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در ماه

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی:

 "از این عشق حذر کن

               لحظه ای چند بر این آب نظر کن

           آب آیینه عشق گذران است

               تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

                باش فردا که دلت با دگران است

               تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن"

با تو گفتم:

           "حذر از عشق؟ ندانم

            سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من

                           نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق

                      ندانم

سفر از پیش تو

                         هرگز

                                        نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه شوقی من از آن کوچه گذشتم!

 و بعد از آن دوستی که خواهرانه ( البته قدر مهر  مادرانه )ما رو دوست  می داره و البته هم کلاسیمون هم هست شعر سایه های مشیری رو خوند که دیگه من وسط کلاس یاد  خیلی چیزا افتادم و هق هق ... آن گریه ها برای من درد آور نبود خیلی هم شیرین بود ولی غم و سنگینیه زیادی رو داشت انقدر که دو روز شاید خنده به لب دارم ،ولی ته دلم ...

واقعا عمق ادبیات میتونه آدم و ویران کنه!!!

 

در سكوت دلنشين نيمه شب،    

  مي گذشتيم از ميان كوچه ها

راز گويان، هر دو غمگين، هر دو شاد    

 هر دو بوديم از همه عالم جدا.

تكيه بر بازوي من مي داد گرم،   

 شعله ور از سوز خواهش ها تنش.

لرزشي بر جان من مي ريخت نرم،    

  ناز آن بازو به بازو رفتنش!

 در نگاهش، با همه پرهيز و شرم،   

    برق مي زد آرزوئي دلنشين.

در دل من با همه افسردگي،   

    موج مي زد اشتياقي آتشين.

زير نور ماه - دور از چشم غير -   

  چشم ها بر يكديگر مي دوختيم.

هر نفس صد راز مي گفتيم و، باز   

  در تب نا گفته ها مي سوختيم.

نسترن ها، از سر ديوارها،   

 سر كشيدند از صداي پاي ما.

ماه، مي پائيدمان از روي بام   

   عشق، مي جوشيد در رگ هاي ما

سايه ها مان، مهربان تر، بي دريغ   

 يكديگر را تنگ در بر داشتند

تا ميان كوچه اي - با صد ملال -   

  دست از آغوش هم برداشتند!

باز هنگام جدائي در رسيد.   

  سينه ها لرزان شد و دل ها شكست

خنده ها در لرزش لب ها گريخت   

    اشك ها بر روي رؤيا ها نشست!

چشم جان من، به ناكامي گريست  

   برق اشكي در نگاه او دويد،

نسترن ها سر به زير انداختند!   

   ماه را ابري به كام خود كشيد.

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال   

   در دل شب مي سپردم راه خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار،   

  خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!

 نمی دونید چقدر این شعر من و ... و هر بار که دوباره می خونمش...

خلاصه کلاسیییییییییییییییییییییی بود ، جای همه ی دوستاداران ادبیات و عشق خالی ...

آخر کلاس هم استاد  در کمال بزرگواری یک شاخه گل رز ی که بهشون تقدیم کرده بودن و دادن به من به عنوان نماینده ی۸۴ ها و قرار شد نگهش دارم تا ده سال دیگه که من و استاد سر یک رازی برای هم خط و نشون کشیدیم .( آخی دلم براش تنگولید )

چه روز دل انگیزی شد و این بهترین خاطره ی من بود !!

کاش می شد که من محبت قلبیمو یک جوری  به استادم بیان کنم. ( استاد من بهترین استاد  های دنیاست )

( من معکولا  دوست دارم کسانی  رو که خیلیییییییییی دوست میدارم و بغل کنم و بموچم ولی این امکان پذیر نی چون من دخترم  !!! تا الان در مورد یک چند نفری انقدر عخده ای شدم که نگو )

به هر حال شبتون خوش و عشقولانه

گزارش

 

سلام دوستان وصله پینه ای

روایت جلسه مطالبات زنان

چهارشنبه ۶/۳/۸۸  ،دانشگاه علوم اجتماعی تهران ، تالار ابن خلدون ، ساعت ۱۷ :۱۶  است و ۲۱ نفر در سالن حضور دارند ، یکی از آهنگ های فرهاد در حال پخش است ، " تو را دوست دارم وطن  ".

ادامه نوشته

معذرت

شبتون بخیر دوستان وصله پینه ای من

قول داده بودم گزارش جلسه رو تا شب بذارم ...

می دونم شاید فکر کنید بد قولی کردم . ولی باور کنید من با گردنی گرفته شده ،  تایپیدم ولی یک هو ... برق نوسان پیدا کرد و ...

هر چی من تایپیدم رفت که رفت   قول میدم یک گزارش کامل بی قضاوت ارزشی برایتان بتایپم و خودم نیز همراه شما نظرات اصلیم رو در مورد این جلسه در کامنت دونی بدهم .

با اجازه همین ابیتدا از عاطی  مریم عزیز که در تهیه این گزارش که با حداقل امکانات صورت گرفت تشکر میکنم . از مریم که با دوربین موبایلش عکس گرفت و عاطی که متن سخنرانی رو نوشت منم که مشغول گوشیدن و نکته ها و نقد بودم و البته این قسمت بر می گرده به نظرات من در کامنت دونی که دخیل در روایت رخداد چهارشنبه نمی شود .

شب بخیر

من هستم

 

سلام دوستان وصله پینه ای عزیزم

در این  ۹ روز به قول سعید عزیز تاسف خوردن برای " زن بودنم !! " دو پست دیگر نوشتم که همه به سرنوشت ثبت موقت دچار شد و ... !!!

اما چرا وقتی این زن متاسف !! به مراسم ۲ خرداد در ورزشگاه آزادی رفت چیزی ننوشت !!

 

این خانم که شاهد رفتارش همراهش در نامه های دلتنگیست ، از ابتدا که قصد رفتن کرد با خودش گفت همه ی آنچه که دیدی و شنیدی و حس کردی رو در ذهنت و بعد به صورت مکتوب برای خودت نگه دار و تا می توانی در این چنین محیط هایی ظاهر شو  و مانند یک عکاس از  داده ها رو عکس برداری کن ، که این وقایع و کنش ها و واکنش ها را دیگر لااقل تا 4 سال دیگر نخواهی دید!!

پس از همون ابتدا تا همین الان سعی کرد نسبت به این محیط ها حل نشه ( نه اینکه در زمانی هم سو نشه " این ها فرق فوکولن " )

اول می خواستم یک گزارش از حواشی این روز بگذارم ولی واقعا دوست ندارم به یک سری مسائل فعلا بپردازم ( راست هست می گن جامعه شناسی یعنی نقد وضع موجود چون ...)

فعلا سکوت میکنم و بعد از شرکت در جلساتی مشابه نظراتم را یک جا بیان میکنم

و اما فردا :

طرح مطالبات زنان

                      در انتخابات دهم

گردهمایی زنان و دختران وبلاگ نویس

با حضور : 

"  دکتر زهرا رهنورد ، دکتر فاطمه راکعی و جمعی از فعالان اجتماعی مسائل زنان  "

دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

تالار ابن خلدون

چهارشنبه 6 خرداد _ ساعت : 19-16

 

فردا با اینکه کلی کار دارم از صبح ساعت 5 باید از خونه بزنم بیرون که برم شهرک غرب برای کلاس های تربیت بدنی و بعد هم برگردم شرق تهران دانشگاه و کلاس جامعه شناسی پزشکی و ارائه پیشرفت کار پایان نامه به استادم ، از آنجایی که من اهدافم خیلی برام مهمه باید تو این جلسه ی عجیب قریب از نظر خودم شرکت کنم و حتما گزارشی از این جلسه برای شما ارائه دهم .

پس ، فردا اگر وقتی رسیدم خونه که احتمالا ساعت 21 خواهد بود نقشیده بودم براتون گزارش این جلسه رو می گذارم .


عباس عزیز از اینکه باعث شدم  شما دوست کتاب خوانم این کتاب واقعا دوست داشتنی رو بخونی خوشحالم

حتما خودم هم خلاصه ای از آن چند صفحه به زودی خواهم نوشت .

دوستانی که دارند از کجکاوی می ترکند !!

کتاب مورد نظر : سنگ فرش های خیابان از طلاست .

 شبتان گوجه سبزییییییییییییییی آن هم ترش ترش