تبليغاتX
وصله پینه


وصله پینه

در را به روي احساسم مي گشايم بوي عشق به مشامم ميرسد و مرا عاشق ميکند

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

کاش می شد تمام فصل بهار را سفر می کردیم ولی متاسفانه انقدر دغدغه ی مالی و کاری الویت میگیرند که لااقل برای خانواده ی کوچک ما این امر فعلا  محقق نیست .

فصل بهار زیبایی های خاصی داره که با دیدن آنها در جای جای ایرن می توان دچار شگفتی شد و فکر میکنم هیچ عقل سلیمی نتواند این زیبایی ها را از هم برتری دهد، حتی دیدن مکان های تاریخی در فصل سبز بهار تازگی خاصی را به همراه می آورد واقعا  می توان تر و تازه و بی نظیر و رویایی و ... همه و همه را می توان در این فصل دید ...


عاشق سفر و ماجراجویی هایش هستم ... عاشق سفر های دو نفره و چند نفره که سرشار از بوی دوستی باشه سرشار از شناخت یکدیگر ... اصلا چه بهتر که آدم دوستانش را در سفر بشناسد . ظرفیتش را و رفتار هایش را بررسی کند و گاه از نو خود را بسازد , و تنها جایی که می توان فهمید چقدر از محتوای رفتاری همدیگر برداشت درست داشتید همینجاست و ان لحظه می فهمید طرف مقابل تا چه حد صداقت رفتاری شما رو همان طور که واقعا بروز دادید فهمیده !

خوشبختانه از ابتدای سال تا کنون هر زمان که مهیا شد وقت را غنیمت شمردیم و به طبیعت نه نگفتیم ...
آخرین سفر ما به قم بود ! همین جمعه که گذشت. البته نه برای زیارت معصومه ! بلکه سفر برای دیدار از یک دوست بود که به خیر و خوشی صورت گرفت و در آخر به یک سفر فرهنگی نیز تبدیل شد به کهک رفتیم و خانه ی ملاصدرا ، و عصاری کنارش که بسیار قدیمی بود و برای من جالب چون هیچ وقت آسیاب به این بزرگی ندیده بودم و تنها در فیلم های قدیمی چنین جایی رو دیده بودم .

این سفر آخر هم دوست میداشتیم .

تو ماه فروردین بچه ها را به کاخ موزه ی گلستان بردم، زیباییش دو چندان شده بود سبز تر از سبز بود و حوزهای پر آب و ... برای بچه ها خیلی رویایی بود حتی برای خود من که در این فصل نیامده بودم و صدای غرش آسمان و ریزش بی وقفه باران و چکیدن آب از لباس هایم چون بای تمام بچه ها را جمع می کردم تا مبادا خیس بشوند.

در آخر از احساس وجد آن ها لذت بردم ولی به واقع در دلم در آن لحطه صد بار گفتم غلط کردم!! خیلی دوست داشتم بچه ها بیشتر حرف گوش دهند ولی انگار نه انگار ! راستش کنترل ان ها خیلی سخت بود و اینکه باید حالیشان می کردم درست هست که امده اند اردو ولی این یک اردویی است که برای بازدید تدارک دیده شده و باید شیطنت خود را کنار بگذارند و ..." من خیلی دلم می خواهد بچه مثل ادم رفتار کند  "

با محمد صبح ها گاهی به پیاده روی میرویم  می خواهیم سلامت بمانیم  یک روز از همین پیاده روی ها وقتی ورزش به اتمام رسیده بود و ما در اصطلاح سرد می کردیم " البته روی تاپ با تاپ بازی" در این بخش پارک دبیری بچه های کلاس خود را اورده بود امتحان ترم طراحی را از بچه هایش بگیرد و ما وسط موقعیت طراحی در زمین بازی باید سرد میکردیم و بی توجه به کلاس شروع به بازی کردیم اول من تاپ خوردم بعد محمد، بعضی از این دخترک ها هی نگاه میکردن و به نطرشون ما خیلی بزرگ می امدیم و برایشان خنده دار و پچ پچ آمیز بود تا اینکه محمد خواست به نانوایی تازه کشف کرده اش نان تافتانی سری بزند گفت برم نان بخرم و من با خنده گفتم سبزی هم بخر ( پیرو حرف های روز قبلمان در مورد خانم هایی که ورزش می کردند و بعد سبزی می خریدند و به خانه بر میگشتند) و این دخترکان شنیدند و وقتی محمد رفت به این نتیجه ای رسیدند و یکی به دیگری گفت و من هم شنیدم : "این زن و شوهر رو بچه ها دیدید چقدر خجسته هستن تاپ بازی میکنن" خیلی دوست داشتم آن موقع برم بهشون بگم بچه جون این دوستمه و شوهرم صبح زود رفت دانشگاه منم تا سر کوچه باهاش امدم که برمبه قرارم برسم. وقتی محمد آمد و براش تعریف کردم آن هم خندش گرفت و گفت در مغز این بچه هم نمی گنجه رابطه ی ما چی هست و من گفتم لابود اگر می فهمید من ازدواج کردم تو هم دوستمی احساس می کرد وسط یکی از این سریال های مدل فارسی وان قرار گرفته!!

۴ شنبه ی پیش دنبال کار بودم و  ان روز تا شب در سه جا در خواست کردم : ۱- اموزش و پرورش منطقه ... ۲- معاونت فرهنگی اجتماعی منطقه ... و شب وقتی به زمین و زمون از بی کاری فحش میدادم جلوی درب رستوران پارک ... زده بود ۳-به یک همکار خانم برای شیفت صبح نیاز داریم و من به زور این فرم را پر کردم( آقاهه می خندید فرم نمی داد هی فکر می کرد به سخریه اش گرفم)  همشون هم قرار تماس بگیرن.

و جالب تر اینکه حقوق پیشنهادی کارفرما در اخری درخواست  از همه بهتر  بود کارش هم مربوط به کافی شاپ رستوران بود .

 

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و باز هم بهونه هامو میگیرم
********

منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته

ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته

مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته


امروز و دیروز عشقول همش کار و درس داشت من تهنا بودم ...

شب بخیر


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:48 توسط پینه دوز| |

سلام دوستان وصله پینه ایی



از همه ی دوستانی که پیام تبریک مسیجی و ایمیلی برایم فرستادن بی نهایت ممنونم ...
از انجا که همگی امیدواریم این اسمان تیره در سال جدید دیگر نباشد پس صد سال به این سال های ما نباشد که نباشد ...
امیدوارم این سال برای همه ی ما ایرانیان، سال شجاعانه ای برای فریاد ازادی و گرفتن حقوق ایرانمان باشد ...
و امیدوارم پایان این سال تنها کاری که انجام  داده ام و داده ایم امیدواری نبوده باشد و ...

سال خوبی را برای همه ی دوستانم  آرزومندم

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 9:17 توسط پینه دوز| |

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

انگار امسال واقعا نه نه سرما داره با رفتن مبارزه ی سختی میکنه، انقدر باد شدیدی میاد که با صدای زوزه ی آن یاد داستان های ترسناک و دلهره اور می افتم . البته شاید چون به واقع دلهره دارم، چقدر بد هست که ادم گیر ادم های زبان نفهم و پر توقع بی افتد ، چقدر سخت است که کاری را به جد و خوبی و منظمی انجام دهی و فکر کنی انگار کار خودت هست و چون طرف اشناست بگذاری پای وجدانش نوع تسویه حساب را و او حتی زبان نگرداند یک تشکر خشک و خالی کند و حتی شرایطی به وجود اورد و روح تو را انچنان معذب کند که تو همچون بز ( اخوش ) از او تشکر کنی !! چرایش را هم ندانی !!!!! در صورتی که باید ....
این که از من و ...
تجربه ام شد تا دیگر ...
خیلی ناراحتم حس فریب خوردگی دارم
بی چاره عشقولم چند وقته لپ تاپ به بغل همش داره می خونه می نویسه می خونه می نویسه .
ان وقت کار ها رو تحویل دادیم و ... باید استرس داشته باشیم که آیا پول را می دهند !!؟

بعد خنده ات میگیرد و در نهایت تاسف با خودم می گویم چرا ادم ها وقتی باید به ان ها پول پرداخت کنیم انقدر متفاوت از زمانی اند که پول باید در مقابل کار تو پرداخت کنند !!!؟

شاید بگویید این ها طبیعی است ولی برای من درکش سخته که چرا ادم ها یادشون میره اگر هر کدوم از ما عدل رو در جایگاه خودمون رعایت کنیم دنیای منصفانه تری برای خودمون و اطرافیانمون ایجاد میکنیم .

 

امیدوارم این عید و برنامه ریزی هایی که هر کداممان کردیم به عدل برایمان رقم بخورد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:15 توسط پینه دوز| |

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

امسال دومین عید من و عشقول هست. عید قبلی ما ۶ ماه از زندگانی مشترک ما می گذشت و خونه تکانی جدی نداشتیم ولی امسال زندگانی در این خانه گرد کهنه ای در خانه ایجاد کرده بود که باید اساسی تکانده می شدبنابراین امسال تصمیم گرفتم بدون استرس های شب عید که همیشه دم عید در خانه ی اطرافیان بر سر خانه تکانی حاکم بود با برنامه ریزی خونه را با عشقول تکان دهیم. این شد که این روز ها هیچ کاری برای انجام نداریم. خانه ی ما در بازه ی زمانی ۱۰ تا ۱۲ تکانده شد و ما الان کلی حال نمودیم. دست رحمت اقا و صفیه خانم  و اتوشویی درد نکند در این مسیر .
از موفقیت های این خانه تکانی خالی کردن یک کمد دیواری به جز یک قفسه ی کفش ها بود که باقیش خالی شد و برای حضور بخشی کتاب ها در انجا اماده شد تا کتابخانه هامون نفس عمیق بکشند و جا برای کتاب های جدید باز بشه ...
امسال به لطف تصمیم یکی از دوستان که فامیل عشقول اینا می شود شروع به امر شیرینی پزی نمودیم و بنده در نقش کمک شیرینی پز ظاهر شدم و البته بهترین مدیر فروش ! از انجا که من سرمایه اجتماعیی خیلی قوی ایی دارم لذا از ان استفاده نمودم و چندین شوی خانگی گذاشتم و همچنین به همکاران خود این شیرینی ها را فروختم و من کلا در حال گرفتن حجمی از سفارشات هستم ...
شرینی های ما سوهان عسلی، گردویی، برنجی، نخودچی، نارگیلی ، مینیاتوری، آردی ( وانیلی و شکلاتی ) و هم چنین باقلوااااااااا ست که عالیه ها یعنی معرکس تازه یک شیرینی و خشکبار فروشی در اجودانیه و سوپر یاران شعبه ی محله ی ما  در حال فروش شیرینی های ماست امسال یک پیری تستی کردیم از سال بعد می ترکانیم و صنعت خانگی را ارتقا می دهیم چون لذت بخش هست وقتی برای خودت کار میکنی.

وقتی به تجربه های کاریم فکر می کنم می بینم چیزی از یک کولی دورگرد کم ندارم ولی اعتراضی هم ندارم  فقط چند تا آرزو هم دارم اینکه شغل هایی مثل گارسونی و شستشوی ماشین در کارواش رو نیز تجربه کنم و هم چنین مثلا مامور خرید اجناس برای پروژه های ساختمانی  و ناظر ساختمان نخندید خوب دوست میدارم ... و در کل فکر می کنم در شغل مدیریت استعداد خوبی دارم .

دیروز چهارشنبه سوری بود و من حتی در خانه هم جیغ میزدم خیلی وحشتناک بود هی نارنجک میزدم تمام شیشه ها می لرزید انگار وسط میدون جنگ بودیم  و تنها بویی که تو شهر پیچیده بود بوی گوگرد بود
خیلی بد هست که این روز انقدر وحشتناک شده و این در حالی هست که در تورنتو به احترام خانواده های ایرانی به صورت سازمان یافته در یک محدوده اتش روشن کردن و خانواده ها از روی ان پریدند و در یک فضا جمع شدند و جشن باستانی گرفتند و شبی شاد و با موسیقی و رقص گذراندند.
به قول عشقول فقط باید سعی کنیم نریم بیرون تا زنده بمونیم.

شب و روزمان عیدی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:57 توسط پینه دوز| |

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

در روزگاری که تلاش کردند سردترین و تلخ ترین طعم های زندگی را برای ما حاکم کنند که خوب زمستانی طولانی و سختی را نیز فعلا در حقیقت برای ما ساخته اند و من نمی دانم هنوز هم می توان معتقد بود ، "اندکی صبر سحر نزدیک است " ؟؟!!!! واقعا نمی دانم ... در حقیقت در این روزگار تنها و بزرگترین امید من وجود عشقولم در زندگیم هست که من را به تلاش برای اینده تشویق می کند ... تشویق می کند تا بجنگم برای خودم و او تا شرایط زندگی بهتر را فراهم کنم ... ولی با تمام این تلاش ها هنوز به نقطه ایی نرسیدم که از خودم برای درصد کمی هم که شده راضی باشم ، مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و البته انسانی و ... انچنان بر انسان این روزگار ایران فشار می اورد که تنها اگر بتوانی روح خود را حفظ کنی هنر بزرگی داشتی !!

گفتم مسائل اقتصادی توضیح زیادی نمی دهم زیرا میدانم هر یک از شما از  مجرد تا متاهل از دانشجو غیر دانشجو از مستقل و غیر مستقل و در هر طبقه... با آن در گیر شده اید که نیاز به توضیح خاصی ندارد !!!
 روزگار دوستان تحصیل کرده ی بی کار، کارداران در حقیقت بی درامد چون خودم و  ...
گاه مغز انسان را به انفجار نزدیک می کند!
و گاه بامبی صدا می دهد و ...

دل خوش به دوستی هایمان بودیم اما ...
مرمرم ، پر ... مجتبی پر ... علی و صدیقه پرپر ... بهروز ،پر ...نغمه  ،پر ... علی و عاطی پرپر، و...

عاطفه ی عزیزم جمعه به دوبلین رفت و بعد از دو ماه می تواند علی را ببیند و در کنارش در سرزمینی ازاد زندگی کند ... امیدوارم فشار اقتصادی با توجه به بحرانی که در انجا هم وجود دارد و شرایط فعلی ایران مانع اهداف ان ها نشود ...

ایا کسی از دوستانم  مانده است ؟؟!!! باید فکر کنم ... عده ایی نیز قصد عزیمت دارند و منتظرند ... و من تنها باید در حال بزیم تا از وجودشان بهره بجویم !

نگین و علی نیز شاید ...
محمد عزیزم و روژین نیز ... فکر رفتن ان ها دیگر اشک من را در می اورد ... احتمالا ان روز، به عنوان روزی سخت در خاطرم خواهد ماند

یاد خاطراتمان یاد تهران گردی هایمان یاد رفتن به ان جیگرکی در میدان بهمن  یاد خرید از سواک ، یاد رضا لقمه و ...پارک لاله و جاده امام رضا و خاور شهر ، ... قل قل قلیان و ... شب عاشورا و درست کردن ان جوجه کباب با سه شووار و ... وای کهههههههههههههههه چقدر دردناک این رفتن ...! مرور برنامه های حاج اقا دهلوی توسط عشقول و محمد و البته برنامه های شب های تعطیلی . .. با وجود رفتن همه ی دوستان انگار گه گاه برای ان ها هنوز نرفته دلتنگم و صادقانه برای خودمان و تنهاییمان ناراحت ...

 

و اما عده ایی هم بودند که با هم بودیم و ظاهرا بعدا فهمیدیم با هم نبودیم !
که امید هر جا هستند زندگیشان شادباشد .

انسان در این روز ها می تواند دل خوش به برخی از روابط انسانی تسکین دهنده باشد .

دوستی برایم چیزی نیست که به سادگی از ان بگذرم سال گذشته این موقع دوستی داشتم که اکنون بعد از ازدواجش ۶ ماهی هست که او را ندیده ایم و تا مدتی برای مرگ این دوستی در رنگ و بوی قبلی گریستم و خنده ام گرفت که برخی از انسان ها و دوستانم را نشناختم و نفهمیدم در یک رابطه انسان را ماشین وار و بی احساس بی هیچ دلیلی چون مهره شطرنج کنار می گذارند و بعد توقع دارند هر گاه به سراغ دوستانشان امدند چون گذشته همانند آبی که از آب  تکان نخورده با ان ها رفتار شود ...
دوست من هرگاه پراید قرمزی را دیدم ...  هنگام بارش اولین برف سال  و  هر گاه دلتنگ سفری شدم و و هر گاه طنین دل انگیز صدای ابی را شنیدم و هر بار کلمه ی معرفت را دیدم ، یاد تو کردم ولی دیگر روی تو برای ان دوستی حسابی نمی کنم !! به راحتی از دوستی ها و  جنس روابط دوستانه ای که ساخته بودیم  و کار گروهی گذشتی و ... 

بهتر از بیش از این نگوبم تا ...

امیدوارم هر کجا هستی شاد باشی .

فردا بچه های مدرسه را به پارک آبی می برند ولی از انجا که هیچ استعدای در قرار گرفتن در چنین محیط هایی و در عین حال داشتن جذبه ی یک دبیر را ندارم و هیچ مسئولیت پذیری در محیط های مفرح نمی توانم از خود نشان دهم و باید خودم را برای انجام ندادن کار های شیطانی کنترل کنم با تمام اصرار های بچه به این اردو نمی روم .

درس هخامنشیان را به بهترین وجه ممکن به ان اموختم و خود نیز بسیار استفاده نمودم ...

به دنبال کار می گردم شما کاری سراغ ندارید ؟؟؟

کاری که بتوانیم هم از ان ارتزاق کنیم  و هم  انسانیت خود را نفروشیم؟!!

به امید اینکه شب و روزهایی شاد داشته باشیم

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:3 توسط پینه دوز| |


سلام دوستان وصله پینه ایی

 Logo Perspolis Pixdooni Com(3) عکس های جدید از لوگوی پرسپولیس | ورزشی |

یعنی این پیروزی یک حالی به من داد یک صفایی داشت یک .... نمی دونید به همه ی دوست داران پرسپولیس تبریک میگم.

من از اول این بازی گفتم برنده پرسپولیس هست و واقعا عالی بود ... خوشحالم همسایه های پرسپولیسیمون هم صدای شادیشون به ما رسید ...

بله دوستان
فقط پرسپولیس میتونه با ۱۰ نفر ۳ تا گل ماه بزنه به این استقلال ...
ها ها ها

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:13 توسط پینه دوز| |

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

هفته ی دیگه امتحان های بچه ها تمام میشود و باید دوباره تدریس را آغاز کنم .... بچه ها به درس هخامنشیان خیلی زیاد علاقه دارند و دوست دارند یاد بگیرند و مطلب بی آورند و حتی آموزش دهند ... خیلی دلم میخواد برای تدریس این درس کار ویژه ایی ارائه بدم تا فراموش ناشدنی بشه برای آن ها ...

از کمک آموزشی هایی که من استفاده میکنم برای جلب نظر و آموزش بهتر، نمایش انیمیشن هایی مربوط به درس بچه هاست و همچنین نقاشی و تصویر سازی که کارگاه تاریخی را در کلاس ایجاد کرده و در واقع خود بچه ها تصویر ذهنی که از مفاهیم دریافت میکنند را به صورت نقاشی ارائه می دهند ...
برای این ترم علاوه بر کارهای ترم قبل ، موزه و نمایش خلاق هم در نظر دارم اما برای تدریس هفته ی آینده دنبال جذابیت های خاص هستم ولی هنوز کار خاصی به ذهنم نرسیده تنها برای ارائه ی درس مطالعه بسیار در مورد مطالب مربوطه کردم ...تا بتوانم حداکثر اطلاعات را ارائه دهم ...
می خواهم برای درس های اینده از حیاط استفاده کنم تا نمایش را راحت تر ارائه کنند ....( امیدوارم هوا یاری کند و ... )

اگر شما روش خاصی در ذهن دارید من را لطفا در جریان بگذارید .... یا حتی مطالبی که فکر می کنید باید ارائه شود را نیز ...

به امید تدریسی بهتر در این ترم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 14:46 توسط پینه دوز| |

 

سلام دوستان وصله پینه ایی

چقدر خوبه وقتی آدم سر به شانه های یکی از زنانی میگذاره که با تمام سختی های این سال ها و روزهای زندگی خودش، استوارانه همچنان به یاد تک تک جوانان هست ،از کوچکترین فرصتی استفاده می کند و در بزرگداشت دو عزیز دیگر وقتی نوبت به صحبت های او می رسد با شیوایی کلام ابتدا به یاد نسل من با سرخی چشمانش ،با اشک روی گونه هایش ، با سکوت لحظه ایی در کلامش ،می گوید : بچه ها تنها هستن ... درسته همه ی ادم ها  تنها هستن ولی این بچه ها ... خیلی تنها هستن ... نا امیدن ... و جز ما به کسی امیدی ندارن ...

چه حس خوبی بود در آغوش شما آمدن و گریستن .... چه لذتی داشت وقتی در لرزش شانه هایم لرزش شانه هایت را حس می کردم و دلم محکم بود به استواری همین شانه ها ... چقدر حس خوبی بود وقتی به شما احساسم رو از جمله هایی که عنوان کرده بودید گفتم .   
گفتید: " بچه ها تنها هستن " ... احساس کردم تک تک ما را در خانه هایمان می بینید و در لحظه های ما شریکید ...در اشک ها و آه های هر روز ما ... در جنگیدن دائمی در محیط های ما ... در افکار و عقاید ما ... در ... در ... در ...
گفتم ، آنچه که در این مدت در دلم داشتم و تبدیل به بغض شده بود ، و گاه و بی گاه به بهانه ایی می ترکید ...گفتم ، عده ایی رفتند از این دیار دیگر نا آشنا ... عده ای خلوت را برگزیدن...عده ایی ترجیح می دهند لحظه ها را به مستی بگذرانند تا ... و عده ای از جنگیدن خسته شده اند و ... عده ای.... و گفتم دیگر "عده ایی" نماندیم وای که چقدر در آغوشت امروز آرام شدم ...

همیشه برای من ستودنی بودی و هر روز برایم شخصیتی دلپذیرتر می شوی ... زنی که به عقایدش پراگماتیسم وار میزید...

برقرار باشی ای زن تاریخ دان آزاده ی  ایران زمین ...

سپاسگذارم از پرستنده ، باعث حضور من در  ....

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 0:17 توسط پینه دوز| |


راحت بخواب ای شهر!
آن دیوانه مرده است
در پیله ی ابریشمش پروانه مرده است
در تنگ،دیگر شور دریا غوطه ور نیست
ماهی دلتنگ،خوشبختانه مرده است
یک عمر زیر پا لگد کرد او را
اکنون که میگریند روی شانه مرده است
 دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:51 توسط پینه دوز| |


 

رفیق من در این سال سیاه، هی ی ی ی ی چ کس بود ... هیچی که هیچ وقت نیست !! و من تنهام ... همان تنها ، که تنها ماند ... در افکار ش ش ش... همان که شب ها ا ا ا پشت یک پنجره تا صبح ح ح ح بیدار بود ... به او گفت : صدا یش کن ... کسی می آید اینجا.... در افکارت ... که مثل هیچکس خواهد بود! ...صدا می زد کسی می آید این شب ها کسی که مثل هیچ کس نیست؟ ...  اما ... رفیق من در این سال ها نه آنکه مثل هیچ کس بود !!! همان هیچ کس شد ... نیامد در افکارم ... و او تنها کنار پنجره ، سال ها تنها ماندست...دلم غمگین شد این شب ها ... غمی که بیش از آن شب هاست ... و بانگی باز او را یاد داد ، رفیقت هی ی ی ی چ کس است بیهوده اینجایی !! تو تنهایی تو تنهایی و تنها خواهی ماند کنار پنجره تا هیچ!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 1:7 توسط پینه دوز| |

Design By : Mihantheme